، - الْخَيّاطُ الثَّوبَ دَرزى جامه را براى دوخت بريد ، - ه : كلام او را قطع كرد ، از نزد او رفت و او را ترك كرد ، - الشيءَ : آن را بريد ، قطعه قطعه كرد ، - فلانٌ عِنْدَنا شهراً :
فلانى يك ماه نزد ما اقامت كرد .
صَرُمَ - - صَرَامَةً الرجُلُ : مرد قاطع و حدّى شد ، - السّيفُ : شمشير قاطع و برنده شد .
صُرِمَ - تْ أُذُنُه : گوش او بريده شد .
صَرَّمَ - تَصْرِيماً [ صرم ] ه : مبالغهء ( صَرَمَه ) است .
الصُّرْم - مص ، گلَّه ، دسته .
الصَّرْم - پوست ، چرم - اين كلمه فارسى است .
الصِّرْم - ج أَصْرَام و أَصَارِم و أصَارِيم و صُرْمان :
صف ، گروه ، دسته ، كفش نعلدار كه آن را در زبان متداول ( صِرْمايَة ) گويند .
الصرْماء - مؤنث ( الأصْرَم ) است .
الصِّرْمَة - ج صِرَم : گونه ، گروه شتران ، ابرها ، نقره .
الصِّرْمايَة - كفش نعلدار كه فصيح آن ( الصِّرم ) است .
الصُّرْنايَة - ( مو ) : سُرنا ( از ابزار موسيقى است ) اين كلمه فارسى است و در زبان متداول به آن ( كِرْنَيته ) گويند .
الصُّرُوحَة - واضح و روشن بودن چيزى .
الصِّرُور - [ صرّ ] : مرادف ( الصَّارُور ) است .
الصَّرُورَة - [ صرّ ] : مرادف ( الصَّارُور ) است .
الصَّرُورِيّ - [ صرّ ] : مُرادف ( الصَّارُور ) است .
الصَّرُوع - كشتىگيرى كه بر حريفان خود چيره باشد .
الصُّرُوف - « صُرُوفُ الدهرِ » : حوادث و ناملايمات زمانه ( روزگار ) .
الصَّرُوف - ماده شترى كه دندانهايش بهم مىخورد .
الصَّرُوم - شخص قاطع و نافذ ، شمشير برنده .
الصَّرِيح - ج صُرَحَاء : خالص و پاك و روشن .
الصَّرِيحَة - مؤنث ( الصَّرِيح ) است .
الصَّرِيخ - مص ، و - ج صُرَخَاء : كسى كه طلب يارى كند ، يارى خواه .
الصُّرَّيْد - مُرادف ( الصُّرَاد ) است .
الصَّرِيدَة - ج صَرَائِد من النِّعاج : گوسفندانى كه سرما آنها را ضعيف و ناتوان كرده باشد .
الصَّرِير - [ صرّ ] : صدا ، فرياد بلندى كه ديگرى بشنود .
الصَّرِيرَة - ج صَرَائِر [ صرّ ] : پولهاى فلزى كه در كيسه قرار گرفته باشد .
الصَّرِيع - ج صَرْعَى : كسى كه زمين خورده باشد ، ديوانه « باتَ صَريعَ الْكَأْسِ » : از شدت مستى بر زمين افتاد .
الصِّرِّيع - كشتى گير كه مردم را بسيار بر زمين افكند .
الصَّرِيف - نقرهء خالص ، هر چيزى خالص ، آنچه از درخت كه خشك شده باشد ؛ « صَريفُ الباب » : صداى درب ؛ « صَريفُ القَلَم » : صداى قلم به هنگام نوشتن ؛ « صَريفُ الاسْنان » : صداى دندانها هنگامى كه به هم مىخورند .
الصَّرِيفَة - ج صُرُف و صِرَاف و صَرِيف :
شاخهء درخت خرما كه خشك شده باشد .
الصَّرِيم - بريده شده ، زمينى كه زراعت آن درو شده است ، محصول درو شده و انباشته بر روى زمين ، شبانگاه يا پاسى از شب ، بامداد ، چوبى كه در دهان بزغاله گذارند تا نتواند از پستان مادر شير بنوشد ؛ « امْرٌ صَرِيم » چيزى كه دربارهء آن تصميم قبلى گرفته شده باشد ؛ « صَريمَا اللَّيْل » اول شب و آخر آن .
الصَّرِيمَة - ج صَرَائِم : اراده و تصميم قاطع ، پاسى از شب .
الصَّعَّاد - بسيار بالا رونده .
الصُّعَاق - صداى رعد .
صَعُبَ - - صُعُوبَةً عليه الأَمرُ : امر بر او سخت و دشوار شد .
صَعَّبَ - تَصْعِيباً [ صعب ] ه : آن را سخت و دشوار كرد .
الصَّعْب - سخت ، كسى كه قبول خوارى نكند ، - ( ح ) : شير .
الصَّعْتَر - ( ن ) : بوته گُلى خوشبو ، مترادف ( السَّعْتر ) است .
صَعِدَ - - صُعُوداً و صَعَداً و صُعُداً في السلَّم : از پله بالا رفت ، - به : او را بالا برد ، - صُعُوداً المَكان : بالاى آن مكان رفت .
صَعَّدَ - تَصْعِيداً [ صعد ] فيه النظرَ : در كار تأمّل كرد ، - فِى و عَلَى الْجَبَل : بالاى كوه رفت ، - فى الوادي : به سوى پايين و به طرف دره رفت .
الصُّعُد - بلندى ؛ « هَبَط مِن صُعُد » : از جاى بلند پايين آمد ؛ « يُشرِفُ من صُعُد » : از بالا مشرف است ؛ « هَذَا النَّبَاتُ يَنْمُو صُعُداً » اين درخت رشد مىكند و بلند مىشود .
الصَّعَد - مشقّت و سختى ؛ « عَذَابٌ صَعَدٌ » :
عذاب سخت .
الصُّعَدَاء - تنفس عميق از فرط خستگى يا ناراحتى ؛ « تَنَفّسَ الصُّعداءَ » : از درد يا ناراحتى آه كشيد ؛ با از ميان رفتن سختى يا ناراحتى آرام شد .
الصَّعْدَة - ج صِعَاد و صَعَدَات : اسم مرة از ( صَعِدَ ) است ، كانال هموار و مستقيم .
صَعِرَ - - صَعَراً وجهُه : چهرهء او به يك سو برگردانيده شد .
صَعَّرَ - تَصْعِيراً [ صعر ] خدَّه : روى خود را از نگاه بمردم و به منظور تكبّر برگردانيد و گاهى بطور طبيعى مىباشد .
الصَّعْراء - مؤنّث ( الَاصْعَرَ ) است .
صَعَقَ - - صَاعِقَةً تِ السماءُ القومَ : آسمان بر سر مردم صاعقه افكند .
صَعِقَ - - صَعَقاً : بيهوش شد و عقل از سرش پريد ، مُرد ، - تِ الرَّكِيَّةُ : آب چاه بالا آمد و ريخته شد ، - الرَّعدُ : صداى رعد بلند شد .
صُعِقَ - صَعْقاً و صَعَقاً و صَعْقَةً و تَصْعَاقاً :
بيهوش شد و در اثر شنيدن صداى انفجار يا خرابى شديد عقل از سرش پريد ، مُرد .
الصَّعَق - مص ، صداى شديد ، مرگ .
الصَّعِق - آنكه در اثر شنيدن صداى انفجار