الصِّفَاق - ج صُفُق : پوست زير شكم انسان . پوست زير پوست ، چرمى كه با آن كلاه خود چوبى را مىپوشانند .
الصَّفَّاق - اسم مبالغه از ( الصّافِق ) است ، كسى كه بسيار مسافرت و تجارت كند .
صَفَتَ - - صَفْتاً حَقَّه : حق او را نداد . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الصِّفَة - [ وصف ] : مص ، صفت ، صفت براى موصوف مانند « العلْمُ وَالْجمال » ، نشانه اى كه موصوف را با آن مىشناسند .
الصُّفَّة - ج صُفَف و صُفَّات و صِفَاف [ صفّ ] :
آنچه از دانهها كه در كف دست قرار گيرد ، سكوى بلند و باريك ، خانهء تابستانى كه سقف آن با شاخههاى نخل و مانند آن پوشانيده شده باشد ، « صُفَّةُ المَسْجِد » : سايه بان درب مسجد ؛ « صُفَّةُ السَّرْج او الَّرحْلِ » : آنچه كه بر روى مقدمه و مؤخر زين مىكشند « صُفَّةُ مِنَ الدَّهْر » :
مدتى از زمان .
صَفَحَ - - صَفْحاً الشيءَ : آن چيز را پهن ( عريض ) كرد ، - ورقَ المُصْحَفِ : صفحات كتاب را يكى پس از ديگرى نشان داد ، - فِى الأَمرِ : در آن كار تأمل و رسيدگى نمود ، - النّاسَ : چهرههاى مردم را ديد ، با مردم رو به رو شد و به امور آنها رسيدگى نمود ، - ه بالسَّيْفِ : با پهناى شمشير او را زد ، - عَنْه : از او روى گردانيد ، گناه او را بخشيد ، او را بخشيد و ترك كرد ، - السَّائِلَ عَنْ حاجَتِه : به تقاضاى او ترتيب اثر نداد .
صَفَّحَ - تَصْفِيحاً [ صفح ] : روى آن روكش آهنى قرار داد ، - الشَّيءَ : آن را پهن و بلند كرد ، - المَكانَ : زمين را با سنگ فرش كرد ، - بيَدَيْه : با دستهاى خود كف زد .
الصُّفْح - صُفْحُ السيفِ : پهناى شمشير ؛ « صُفْحَا الكفّين » : روىِ دو كف دست .
الصَّفْح - مص ، و - ج صِفَاح : جهت و جانب ، - مِنَ الإنْسانِ : پهلوى انسان ، - مِنَ الوَجْه :
چهره ، - مِنَ السَّيف : پهناى شمشير ؛ « ضَرَبَ عَنْه صَفْحاً » : از او روى گردانيد .
الصَّفَح - مرادف ( الصِّفَاح ) است .
الصَّفْحَة - ج صَفَحَات من الشيءِ : يك سوى و يا طرف چيزى ، - مِنَ الْكِتَاب : يك صفحه از ورقِ كتاب ؛ « صَفْحَةُ الرَّجُل » : پهناى سينهء مرد .
صَفَدَ - - صَفْداً و صُفُوداً ه : او را به زنجير آهنى و جز آن بست .
صَفَّدَ - تَصْفِيداً [ صفد ] ه : مرادف ( صَفَدَه ) است .
الصَّفَد - ج أَصْفَاد : بند و ريسمان ، كرم و عطا و بخشش .
صَفَرَ - - صَفِيراً : با دو لبان خود سوت زد و در زبان متداول مىگويند ( صَوْفَرَ ) ، - بِالْفَرَسِ عِنْدَ وُروُدِه : اسب را با سوت زدن براى آب خوردن فرا خواند .
صَفِرَ - - صَفَراً و صُفُوراً و صُفُورَةً الإناءُ : ظرف خالى شد « دَخَلْنَا الدّارَ فَوَجَدْنَاهَا تصفَر » :
داخل خانه شديم و كسى در آن نبود .
صُفِرَ - صَفْراً : به بيمارى زرد آب در شكم دچار شد .
صَفَّرَ - تَصْفِيراً [ صفر ] لفلانٍ : با سوت او را صدا زد . با سوت مداوم اظهار عدم رضايت يا رضايت از كار فلانى نمود ، - لِلدَّابَّة :
براى حيوان با دو لب خود سوت كشيد .
، - بِالدَّابَةِ : حيوان را براى آب خوردن صدا زد ، - الشيءَ : آن را زرد نمود ، - الثَّوبَ :
پيراهن را به رنگ زرد درآورد ، - البَيْتَ :
خانه را تخليه نمود .
الصُّفْر - مس زرد ، زر ، دينار ، تهى ؛ « رَجُل صُفْرُ اليَد » : مرد تهى دست . مستمند .
الصَّفْر - خالى ، تُهى ؛ « هُوَ صَفْرُ الْيَد » :
يعنى چيزى در دست ندارد .
الصِّفْر - الصفْر ، - ( ع ح ) : نقطه كه علامت رقم پوچ است و در زبان متداول به آن ( سِفر ) گويند .
الصَّفَر - گرسنگى ، - ( طب ) : بيمارى يَرقان .
صَفَر - ماه دوّم از سال قمرى بين محرم و ربيع الأوّل كه معمولا 29 روز است . اين كلمه گاهى ممنوع از صرف است .
الصَّفِر - ج أَصْفَار : خالى ، تهى .
الصَّفْراء - مؤنث ( الأصْفَر ) است ، طلا ، زرد آب ، - ( ح ) : ملخ بعد از تخمگذارى .
الصَّفَرَان - - دو ماه محرّم و صفر از سال قمرى است .
الصَّفْرَاويّ - صفراوى ، آنكه دهانش تلخ است ، « الضِّحْكَةُ الصَّفْراوِيَّة » : خندهء تحقير و كوچك كردن ديگران .
الصُّفْرَة - رنگ زرد مانند زر ، سياهى .
الصَّفْرة - اسم مرة از ( صَفَرَ ) است ، گرسنگى و خالى بودن شكم .
الصِّفْرِد - ( ح ) : نام پرنده ايست كه ضرب المثل ترس است .
الصَّفْصَاف - ( ن ) : درخت بيد ؛ « صَفْصَافُ السَّلَّالين » : چوب بيد كه از آن سبد سازند .
و « الصَّفْصَافُ المُسْتَحِي » : شاخههاى زينتى بيد .
صَفْصَفَ - صَفْصَفَةً الأَمتعةَ : متاعها را در صفوف منظم مرتب كرد . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الصَّفْصَف - زمين هموار ؛ « قاعٌ صَفصَفٌ » :
زمين هموار و استوار .
صَفَعَ - - صَفْعاً ه : پس گردنى به او زد ، با كف دست او را زد .
الصَّفْعَة - اسم مرّه از ( صَفَعَ ) است .
صَفَّفَ - تَصْفْيِفاً [ صفف ] الشّيءَ :
آن چيز را مرتب كرد ، - القَوْمَ :
مردم را به صف براى جنگ و غيره درآورد .
، - اللَّحْمَ : گوشت را به قطعات كشيده درآورد ، - السَّرْجَ : براى زين لبه آويخت ، - تِ الإِبلُ قوائِمَها : شتران به صف درآمدند ، - الطَّائِرُ جناحَيْه : پرنده بالهاى خود را پهن كرد و آنها را بدون حركت قرار داد .
صَفَقَ - - صَفْقاً ه : او را طورى زد كه صداى زدن آن شنيده مىشد ، - ه بِالسَّيفِ : با شمشير او را زد ، - لَه بِالبَيْع وَصَفَقَ عَلَى يَدِه و صَفَقَ يَدَه بِالبَيْعَة : دو دست خود را به علامت فروش قطعى به يكديگر زد ، - الطَّائرُ بِجَناحَيْه : پرنده بالهاى خود را