تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الشَّطْف - مص ، شستن بدون صابون . اين واژه در زبان متداول رايج است ، شستن جامه را با آب پس از شست و شوى با صابون . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الشُّطْفَة - ج شُطَف من الشيء : يك پاره از چيزى .
شَطَنَ - - شَطْناً ه : از تصميمى كه داشت با وى مخالفت كرد ، او را دور كرد ، آن چيز را با طناب بست .
الشَّطَن - ج أَشْطَان : طناب ، بند .
الشَّطُون - « بئرٌ شَطُونٌ » : چاه گود ؛ « نِيَّةٌ شَطُونٌ » : نيت و تصميم دور و دراز ؛ « رُمْحٌ شَطُونٌ » : نيزه ى بلند و كج ؛ « حَرْبٌ شَطُونٌ » : جنگ بسيار سخت .
شَظَى - - شَظِيّاً [ شظي ] السقَاءُ : مشك پر از آب شد و بلند گرديد ، - المَيتُ : دو دست و پاى مرده دراز شد .
شَظَّى - تَشْظِيَةً [ شظي ] القومَ : آن قوم را پراكنده كرد ، - الْفَرَسَ : استخوان زانوى اسب شكاف برداشت .
الشَّظَى - [ شظي ] : مص ، استخوان نرم و باريكى است كه به زانو يا دست اسب چسبيده مىباشد ، پيروان قوم ، افراد غير معتمد كه داخل قوم شده باشند .
الشَّظَاف - تنگى و سختى .
شَطِفَ - - شَظَفاً العيشُ : زندگى سخت و تنگ شد ، - الرجُلُ : زندگى آن مرد سخت شد ، - تِ الْيَدُ : دست زبر شد ، - بَيْنَهم : آن چيز ميان پوست و گوشت نفوذ كرد ، - شَظَاظَةً الشجرُ : درخت سفت و سخت شد .
شَظُفَ - - شَظَافَةً الشجرُ : مترادف ( صَلُبَ ) است : سفت شد .
الشِّظْف - ج شِظَفَة : نان خشك ، چوبى است مانند ميخ .
الشَّظَف - مص ، - ج شِظَاف : سختى و خشكى زندگى ؛ « أَقَام على شَظَفِ العَيْش » : در سختى زندگى را بسر برد ، سختى و نارسائى زندگى .
الشَّظِف - بدخوى ، جنجگوى سخت ؛ « رَجُلٌ شَظِفُ الْعَيْشِ » : مردى كه در تنگناى زندگى و سختى است .
الشَّظِفَة - مؤنث ( الشَّظِف ) است ؛ « ارْضٌ شَظِفَةٌ » : زمين خشك و غير قابل كشت .
شَظِيَ - - شَظىً [ شظي ] : شكافته شد ، - الْقَومُ : آن قوم پراكنده شدند .
الشَّظِيَّة - ج شَظَايَا و شَظِيّ ( ع ا ) : استخوان ساق پا ، شكاف چوب يا استخوان و مانند آنها ، كمان .
الشَّظِيف - من الشجر : درخت سفت و سخت .
شَعَّ - - شَعّاً و شَعَاعاً [ شعّ ] الماءُ : آب پراكنده و پخش شد ، - الْمَاءَ : آب را پراكنده كرد .
الشُّعّ - [ شعّ ] : خانه ى عنكبوت ؛ « شُعُّ الشّمسِ » : شعاع خورشيد .
الشَّعّ - [ شعّ ] من كلّ شيء : پراكنده ؛ « شَعُّ السُّنْبُلِ » : شعاع خوشه .
شَعَا - - شَعْواً [ شعو ] الشعَرُ : موى كنده شد .
الشَّعَائِر - جمع ( الشَّعِيرَة ) است ؛ « الشعَائِرُ الدِّينِيَّةُ » : شعاير مذهبى ، مظاهر عبادت و نيايش .
الشَّعَّاب - چينى بندزن .
الشِّعَابَة - چينى بندزني .
الشَّعَار - لباس زير ، عرقگير ، جاى پر از درخت ، درخت درهم پيچيده در زمين نرم كه مردم خود را از گرما و سرما در پناه آن حفظ كنند ، مطلق درخت ؛ « شَعَارُ الحَجِّ » : مناسك حج .
الشِّعَار - ج أَشْعِرَة و شُعُر : لباس زير ، جُل اسب كه روى اسب را با آن بپوشانند ، درخت درهم پيچيده و انبوه ، تندره ، نداى ويژه براى جنگ كه به آن ( سِرُّ اللَّيلِ ) گويند ، نشان و علامت در جنگ يا سفر ، عبارتى كه بر انديشه يا مبدأى دلالت كند ؛ « شِعَارُ الحَجّ » : علامات و مناسك حج ؛ « شِعَارُ الْمَملَكَةِ » : آرم يا نشان كشور .
الشَّعَّار - ج شَعَّارون : بافنده ى پارچه كه از موى يا كرك باشد .
الشُّعَاع - ج أَشِعَّة و شُعُع و شِعَاع [ شعّ ] : روشنائى خورشيد ، - ( ه ) : شعاع خورشيد ؛ « شُعَاعُ الدائِرة » ( ه ) : نيم قطر دايره است ؛ « الشُّعَاع المحرقيّ في قطعٍ مَخْرُوطيّ » ( ه ) : خط مستقيم ميان محرق و نقطه ى قطع است ؛ « شُعَاعَان مُتَسَايِران » ( ه ) : دو شعاع موازى كه در يك جهت و يك طول باشند ؛ « شُعَاعُ السنْبُل » : خار يا داسه ى خشك شده ى خوشه ؛ « أَشِعَّة س اورُنْتَجِن » ( ف ) : اشعه ى ايكس يا مجهول كه از درون اجسام مىگذرد و در موارد صنعتى و پزشكى از آن استفاده مىشود ؛ « أَشِعَّةُ مَا قَبل الأَحْمَر » ( ف ) : اشعه ى زير سرخ كه در نور سفيد موجود است و ديدنى نيست و پُر گرما است ؛ « اشِعَة ما بَعْدَ البَنَفْسَجِيّ » ( ف ) : اين شعاع نيز در نور سفيد موجود است و ديدنى نيست و آن را اشعه ى ماوراى بنفش نامند كه در عكاسى و فتوگرافى از آن استفاده مىشود ؛ « الأَشِعَّةُ المَهْبِطيَّة » ( ف ) : اشعه ى برقى است كه در لوله ى گاز متصل به برق مىباشد .
الشَّعَاع - [ شعّ ] : مص ، پراكندگى و انتشار خون و مانند آن ، هر چيز پراكنده ؛ « ضَرَبْتُ بِالْعَصَا على الْحَائِطِ فَتَطَايَرَتْ شَعَاعاً » : با عصا بر ديوار كوبيدم و از آن ريزه‌ها پريد ، سايه ى سبك ؛ « شَعَاعُ السنْبُل » : خار يا داسه ى خشك شده خوشه ؛ « شَعَاعُ اللَّبن » : افزايش آب در شير .
الشِّعَاع - ج أَشِعَّة [ شعّ ] : ابزارى است براى فرستادن شعاع ؛ « شِعَاعُ السنْبل » : مترادف ( شَعَاعُه ) است .
الشُّعَاعِيَّات - [ شعّ ] ( ح ) : حشراتى است آبي ريز كه با چشم ديده نمىشوند و در درياهاى گود زندگى مىكنند .
الشُّعَاعِيَّة - [ شعّ ] : قوس دايره كه مساوى با شعاع آن باشد .
الشَّعَانين - « أَحَدُ الشّعَانِين » : روز يكشنبه اى كه قبل از عيد فصح باشد .
شَعَبَ - - شَعْباً الشيءَ : آن چيز را شكافت ،