نوشيد ، - ه المرضُ او الْهَمُّ : بيمارى يا اندوه او را ناتوان كرد ، - - شُفُوفاً و شَفِيفاً و شَفَفاً الشَّيءُ :
آن چيز شَفّاف و روشن شد ، - شُفُوفاً الجِسْمُ :
جسم از ناتوانى لاغر شد ، - شَفّاً الشَّيءُ : آن چيز افزوده شد ؛ « شَفَفْتَ عَليه » : بر آن چيز افزودم ، كم شد ، تكان خورد ، - له الأَمرُ : آن چيز ثابت شد و دوام يافت ، - شَفّاً و شُفُوفاً و شَفِيفاً و شَفَفاً عنه الثَوبُ : جامه كوتاه شد ، - شَفِفاً فَمُ فُلانٍ : به درد دندان و لثه بر اثر سرما دچار شد .
الشَّفّ - ج شُفُوف : جامه ، جامه ى نازك ؛ « ثَوبٌ شَفٌّ » : پيراهنى نازك ، برترى و فضيلت ، كمبود ، سود ، جوش كه بيرون زند و بوى بد دهد .
الشِّفّ - ج شُفُوف : چيزى كم ، مترادف ( الشفّ ) است .
شَفَا - - شَفْواً [ شفو ] الهلالُ : هلال درآمد ، - الشّخصُ : آن شخص ظاهر شد ، - تِ الشمسُ :
خورشيد نزديك به غروب شد .
شَفَى - - شِفَاءً [ شفي ] اللَّه فلاناً من مرضه :
خداوند فلانى را از بيمارى كه دارد بهبود دهد ، - فُلاناً : براى فلانى بهبودى خواست ، - تِ الشمسُ : خورشيد نزديك به غروب شد ، - شَفىً الهِلَالُ : ماه نو غروب كرد .
الشَّفَا - [ شفو ] : بازمانده ى ماه نو قبل از غروب ، - مثناى اين واژه شَفَوانِ و جمع آن اشْفَاء است ، كناره و لبه ى هر چيزى .
الشِّفَاء - [ شفي ] : مص ؛ « قَابِلٌ لِلشِّفاءِ » : قابل بهبودى است ، - ج أَشْفِيَة و جج أَشَافٍ : دارو كه باعث بهبودى است .
الشَّفَاعَة - وساطت ، شفاعت .
الشَّفَّاف - [ شفّ ] : آنچه كه نازك و شفاف باشد .
الشُّفَافَة - [ شفّ ] : باقيمانده ى آب در ظرف ؛ « شُفَافَةُ النَّهارِ » : بقيه ى روز .
الشَّفَّان - [ شفّ ] : هواى سرد و بارانى .
الشُّفَاهِيّ - [ شفه ] : مرد دهان بزرگ .
الشِّفَاهِيّ - [ شفه ] : آنچه كه با گفتن انجام پذيرد نه با نوشتن .
الشَّفَة - ج شِفَاه و شَفَوَات [ شفه ] من الإنسان : لب ؛ « ما كَلَّمَه بِبِنتِ شَفَةٍ » : با او حتى يك كلمه سخن نگفت ؛ « شَفَةُ الشيءِ » : مانند دلو كنار و برآمدگى آن ؛ « له فى النّاسِ شَفَةُ حَسَنَةٌ » : در ميان مردم نامى نيك دارد .
الشِّفَة - من الإنسان : مترادف ( الشفَة ) است .
شَفْتَرَ - شَفْتَرَةً [ شفتر ] : لبهاى خود را از روى خشم يا ناراحتى كلفت كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشَّفْتَرة - درشت كردن لبها به خارج از دهان به علت خشم يا ناراحتى . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشُّفْر - ج أَشْفَار : كناره ى هر چيزى ، - مِن الْوَادِي : بالاى دره ، - ( ع ا ) : ريشه ى روئيدن موى ابرو .
الشَّفَر - ج أَشْفَار : مترادف ( الشفْر ) است .
الشَّفْرَة - ج شَفْر و شِفَار و شَفَرات : كارد يا تيغ درشت و پهن ، لبه ى شمشير ، لبه ى تيغ يا پيكان ، تيغ صورت تراشى ، گزن كفشدوز .
شَفْشَفَ - شَفْشَفَةً [ شفشف ] به : به آن چيز آميخته شد .
الشَّفْشَق - دلو چوبي كوچك با دسته ى چوبي .
شَفَعَ - - شَفَاعَةً لفلانٍ أو فيه إلى زيدٍ : براى فلانى از زيد خواست تا به وى يارى كند ، - لِفُلانٍ في الْمَطْلب : براى رسيدن فلانى به خواسته اش كوشيد ، - شَفْعاً جَارَه : همسايه ى خود را در خريدن ملك بر ديگران مقدم داشت ، - تِ الناقَةُ : ماده شتر با داشتن بچه آبستن شد ، - الشيءَ : آن چيز را با مثل خود جفت كرد ؛ « كان وَتْراً فَشَفَعَه بِآخَر » : آن چيز فرد بود و با مثل و مانندش جفت كرد .
شُفِعَ - لي الأشخاص : به علت ضعف بينائى اشخاص را جاى يكنفر دو نفر مىبينم .
شَفَّعَ - تَشْفِيعاً ه في فلانٍ : شفاعت آن مرد را پذيرفت ، - الشيْءَ : آن چيز را جفت كرد .
الشَّفْع - مص ، - ج اشْفَاع و شِفَاع : عدد جفت يا زوج .
الشُّفْعَة - ج شُفَع عند الفقهاء : در اصطلاح فقيهان عبارت از حق تقدم همسايه است در تملك ملك بر ساير خريداران به طور اجبار و با شرايط خاص . شُفعه .
شَفِقَ - - شَفَقاً عليه : در صلاح و مصلحت او كوشيد ، - على الشَّيْءِ : به آن چيز بخل ورزيد و آزمند شد ، - مِن الأَمْرِ : از آن چيز ترسيد و بر آن دلسوزى كرد .
شَفَّقَ - تَشْفِيقاً ه : او را وادار به مهربانى كرد ، - الشَّيءَ : آن چيز را كم كرد ، - الثَوبَ :
پارچه را بد بافت .
الشفَق - سرخى نور خورشيد بهنگام غروب ، - ج اشْفَاق : مهربانى ، ترس ، روز ، ناحيه ، هر چيزى پست ؛ « ثَوبٌ شَفَقٌ » : پارچه ى بد بافت .
الشَّفق - مترادف ( الشفُوق ) است به معناى مهربان .
الشَّفَقَة - مهربانى و انعطاف ، رحمت ، ترس از بدى ، دلسوزى ؛ « اخَذَتْنِي مِنه شَفَقَةٌ » : بر او دلسوزى كردم .
شَفَه - - شَفهاً فلاناً : بر لب فلانى زد ، در سؤال و خواهش از او چندان اصرار ورزيد تا هر چه كه داشت از او گرفت ، - الإنَاءَ :
آن مقدار از آب را كه در ظرف بود نوشيد ، - ه عَنْ الأَمْرِ : او را از آن كار منصرف كرد .
شُفِه - زيدٌ : سؤال كنندگان از زيد بسيار شدند ، - الطَّعَامُ : خورندگان آن غذا بسيار شدند .
الشَّفَهِيّ - [ شفه ] : نسبت به ( الشَّفَة ) است ، دستور شفاهي نه كتبى ؛ « امْتحانٌ شَفَهِيٌّ » :
امتحان شفاهي ؛ « شَفَهِيّاً » : بطور شفاهي .
الشَّفَهِيَّة - مؤنّث ( الشَّفَهِيّ ) است ؛ « الحُرُوف الشَّفَهِيَّة » : حروفى است كه مخرج آن از دو لب باشد و عبارتند از ( ب ، ف ، ميم ) .
الشَّفُوق - با محبت و مهربانى ، نصيحت كننده و دلسوز .
الشَّفَوِيّ - [ شفه ] : نسبت به ( الشفَة ) است .
شَفِيَ - - شَفىً [ شفي ] الهلالُ : هلال يا ماه نو غروب كرد .
شُفِيَ - [ شفي ] المريضُ : بيمار بهبودى