في المَاءِ : آن را به درون آب كرد .
الشَّرْع - مص ، آنچه را كه خداوند بر بندگانش دستور داده ، مثل ، مانند ؛ « النّاسُ فى هَذَا شَرْعٌ وَاحِدٌ » : مردم در برابر اين دستور يكسانند ، بند كفش .
الشِّرْع - مثل و مانند ؛ « النَّاسُ فى هَذا شِرْعٌ واحِدٌ » : مردم در اين باره يكسانند ؛ « هما شِرْعَان » : آن دو با هم برابرند ، زههاى عود ، بند كفش .
الشَّرَع - مثل و مانند ، « النَّاسُ فى هَذَا شَرَعٌ وَاحِدٌ » : مردم در اين باره با هم يكسانند ؛ « ضَرَبُوا على الشَّرَع » : بر روى وترها يا زهها زدند .
الشَّرْعة - ج شِرْع و شَرْع و شِرَع و شِرَاع : زه ، بند چرمى كه با آن حلقه ى گاوآهن را بندند .
اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشّرْعَة - ج شِرْع و شَرْع و شِرَع و شِرَاع : شريعت ، دين ، عادت ، مثل و مانند ، آبشخور ، بندهاى شكارى كه با آن مرغ قطا را شكار كنند ، زه .
الشَّرَعَة - ج أَشْرَاع : كشتى .
الشَّرْعِيّ - آنچه كه مطابق قانون شرع باشد ؛ « الابْنُ الشرْعِيّ » : فرزند قانونى و مشروع كه از پدر و مادر ازدواج كرده تولد يافته باشد .
الشَّرْعِيَّة - صفت شرعي بودن است ، قانوني .
شَرَف - - شَرْفاً ه : در شرف و بزرگى بر او برترى يافت ، - الحَائِطَ : بر روى ديوار بالكون ساخت .
شَرفَ - - شَرَفاً : بلند شد .
شَرُفَ - - شَرَافَةً و شَرَفاً : شريف و بزرگوار شد ، در دين و دنيا بلند مرتبه شد .
شَرَّفَ - تَشْرِيفَا ه : او را به بزرگى ياد كرد ، او را شريف و بزرگوار كرد ؛ - البَيتَ : براى خانه ايوان يا بالكون ساخت ، - المكانَ : بالاى آن مكان رفت .
الشُّرُف - من الأَبْنية : ساختمانهاى بالكوندار .
الشَّرَف - مص ، - ج اشْرَاف : بزرگى و شرافت ، سربلندى ، بزرگوار ؛ « هو شَرَفُ قَومِه و كَرَمُهُم » : او بزرگوار و بخشنده ى قوم خود است ، جاى بلند ، بينى ؛ « شَرَفُ البَعيرِ » :
كوهان شتر .
الشَّرْفَاء - مؤنث ( الأَشْرَف ) است ، واحد ( الشرُف ) از ساختمانهاست . ، - مِن الآذانِ :
گوش دراز .
الشَّرَفَات - شكل مثلث يا مربعى است كه بر بالاى ديوارها يا كاخها ساخته و نصب كنند .
الشُّرْفَة - بالكون خانه يا قصر ؛ - مِن المَالِ :
بهترين مال ؛ « اعِدُّ زيارتَكُم شُرفَة » : ديدار شما براى من فضيلت و بزرگى است .
الشَّرْفَة - بزرگداشت و افتخار به نياكان .
الشَّرَفَة - واحد ( الشرَفَات ) است .
شَرَقَ - - شَرْقَا و شُرُوقاً تِ الشمسُ : خورشيد برآمد ، - النخلُ : درخت خرما رشد كرد ، - شَرْقَا المِرَقَ : خورشت را قبل از خوردن به دهان برد تا از داغى آن دهانش نسوزد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
شَرِقَ - - شَرَقَا لونُه : چهره ى او از خجالت سرخ شد ، - تْ عَينُه : چشم او سرخ شد ، - الدمُ فى عَيْنِه : خون در چشم او نمايان شد ، - تِ الشمسُ : خورشيد رو به غروب رفت و برنگ تيره و سرخ درآمد ، - الشيءُ : آن چيز بهم آميخته شد ، - الْجَرحُ بِالدَّمِ : زخم پر از خونابه شد ، - المَوضعُ بِاهْلِه :
آنجا پر از مردم خود شد ، - تِ الأَرْضَ : زمين آب را در خود فرو نبرد ، - بِرِيقه : نتوانست آب گلوى خود را پائين برد كه در زبان متداول به آن ( تَشَرْدَق ) گويند و بر آن ( الشرْدُوقَة ) اطلاق كنند ، - تِ الشّاةُ : گوسفند گوش بريد شد .
شَرَّقَ - تَشْرِيقاً : به سوى خاور تمايل كرد ، زيباروى شد ، - اللَّحَمَ : گوشت را بريد و يا آن را در آفتاب خشك كرد ، - البِناءَ :
ساختمان را گچكارى كرد ، - الشَّيءَ وَبِالزَّعْفَرَانِ : آن چيز را با زعفران رنگ كرد .
الشَّرْق - ج أَشْرَاق ( فك ) : شرق ، خاور كه از آن خورشيد برآيد ، خورشيد ، شقه و شكاف ، روشنائى كه از شكاف درب بدرون خانه آيد .
الشِّرْق - روشنائى كه از شكاف درب به درون خانه درآيد .
الشَّرَق - مص ، خورشيد .
الشَّرْقَاء - « شاةٌ شَرْقَاء » : گوسفندى كه گوش آن از درازا شكافته شده باشد .
الشَّرْقَة - خورشيد بهنگام برآمدن ، جاى نشستن آفتاب گرفتن در زمستان ، اسم مرّه از ( شَرِق ) است ؛ « اخَذتْه شَرْقَةٌ كادَ يَموتُ مِنها » :
غصه او را فرا گرفت و نزديك به مرگ شد ، و در زبان متداول بر درد چشم كه از دود عارض شده باشد اطلاق مىشود ، و در زبان متداول نيز به معناى سرفه ى سياه است كه بر آن ( الشهْقَة ) اطلاق كنند .
الشَّرِقَة - خورشيد بهنگام برآمدن .
الشَّرَقْرَاق - ( ح ) : مترادف ( الشرَقْرَق ) است .
الشِّرِقْرَاق - ( ح ) : مترادف ( الشرَقْرَق ) است .
الشَّرَقْرَق - ( ح ) : پرنده ايست كوچك كه به آن ( الأَخْيَل ) نيز گويند . شير گنجشك و در زبان متداول آن را ( الشقُرُّق ) نامند .
الشَّرْقيَّة - بادهاى سخت كه از جانب شرق مىوزد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
شَرِك - - شَرْكاً تِ النعلُ : بند كفش پاره شد ، - شَرْكاً و شَرِكاً و شِرْكةً و شَركَةً ه : با او شريك شد .
شَرَّكَ - تَشْرِيكاً النعلَ : كفش را بند انداخت ، - مالَه : مال خود را ميان مردم پراكند و تباه كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشِّرْك - اسم است از ( شَرِكَ ) و ( اشْرَكَ ) ، - ج اشْرَاك : شريك ، سهم و نصيب ، بتپرستى ، براى خدا شريك قائل شدن .
الشُّرُك - اين واژه خلاف ( الصَّحِيح ) است و در زبان متداول رايج است ، - مِن المُعَامَلَة :
معامله اى كه بيش از حد مجاز و مشروع باشد . مقابل اين كلمه ( الصَّاغ ) است كه در