تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
است .
الشَّحْتُول - بُز نر سالمند ، مرد خسيس و زشت پوشاك . اين دو تعبير در زبان متداول رايج است .
شَحَجَ - - شَحِيجاً و شُحَاجاً و شُحَجَاناً و تَشْحَاجاً البغلُ أو الغرابُ : استر يا كلاغ صدا داد يا صداى خود را غليظ و بم كرد .
شَحَذَ - - شَحْذاً السِّكِّينَ و نحوَها : كارد يا چاقو و مانند آن را تيز كرد ، - الشيءَ : پوست آن چيز را كند ، - الدابَّةَ : ستور را سخت دوانيد ، - الجوعُ معْدَتَه : گرسنگى معده ى او را آماده ى غذا كرد ، - ه : او را راند ، - ه ببصرِه : با چشم خود تيز بر او نگريست ، - في التّسوُّل : در گدائى و سؤال از مردم اصرار ورزيد ؛ « هو يَشْحَذُ الناسَ » : او با اصرار و التماس از مردم اخّاذى و دريوزگى مىكند .
شَحَرَ - شَحْراً : دهان خود را باز كرد .
شَحَّرَ - تَشْحِيراً ه : او را با سياهى دودآلوده كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشَّحْر - مص آبراهه ، ميان دره ، رودخانه ؛ « شَحْرُ عُمَان » : ساحل دريا ميان عُمان و عدن .
الشِّحْر - رودخانه ؛ « شِحْرُ عُمَان » : مترادف ( شَحْرُهَا ) است .
الشِّحْرَة - رودخانه تنگ .
الشُّحْرُور - ج شَحَارِير ( ح ) : پرنده ايست سياه رنگ و بزرگتر از گنجشك . اين پرنده خوش صدا است و داراى نوكى زرد و دراز است ، سار سياه .
شَحَطَ - - شَحْطاً و شَحَطاً و شُحُوطاً و مَشْحَطاً الإناءَ : ظرف را پر كرد ، - اللَّبنَ : آب بر شير اضافه كرد ، - المَكَانُ : آن جاى دور شد ، - فُلاناً : از فلانى پيشى گرفت و دور شد ، - الجملَ : شتر را ذبح كرد ، - تِ العَقْربُ الرجُلَ : عقرب آن مرد را گزيد ، - الطَّائِرُ : پرنده فضله انداخت ، - شَحْطاً عُودَ الثقابِ : چوب كبريت را روشن كرد ، - ه على الأَرض : او را بر روى زمين كشيد . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - ه : او را راند و بيرون كرد . اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است .
شَحِطَ - - شَحَطاً المكانُ : آن مكان دور شد ، - الجَمَلَ : شتر را ذبح كرد .
شُحِطَ - بالدم : به خون آغشته شد و كشيده شد .
شَحَّطَ - تَشْحِيطاً ه : او را در خون كشيد .
الشَّحْط - مص ، در خون غلطيدن و كشيده شدن و مانند آن ، چوبى كه زير شاخه ى انگور نهند تا خوشه‌هاى آن را بلند نگهدارد . به اين واژه در زبان متداول ( المَسْمُوك ) گويند ، فضله ى پرنده .
الشَّحْطَة - چوب كبريت ، و در زبان متداول بر يك بار كشيدن قليان مىباشد .
شَحَّف - تَشْحِيفاً [ شحف ] البطِّيخَ و نحوَه : هندوانه يا خربزه و مانند آن را قاچ قاچ كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشِّحْفَة - ج شِحَف : پاره اى از سنگ كه بهنگام صافكارى بر زمين مىافتد .
شَحَّلَ - تَشْحِيلًا [ شحل ] الكرمَ : شاخه‌هاى زيادى درخت انگور را بريد . اين واژه در زبان متداول رايج است و سريانى است و فصيح آن ( قَضَبَ ) است .
شَحَمَ - - شَحْماً ه : به او پيه خورانيد .
شَحِمَ - - شَحَماً : اشتهاى پيه كرد ، - - شَحُوماً تِ النَّاقَةُ : ماده شتر پس از لاغرى فربه شد .
شَحُمَ - - شَحَامَةً : پُر پيه و فربه شد .
شَحَّمَ - تَشْحِيماً القومُ : به آن قوم پيه خورانيد .
الشَّحْم - ج شُحُوم : پيه يا چربى گوشت حيوان كه معمولًا سفيد و سبك مىباشد .
الشَّحِم - پُر چربى ، آنكه اشتهاى پيه كند . انگور كم آب .
الشَّحْمَة - يك پاره پيه ؛ « شَحْمَةُ الْعَيْنِ » ( ع ا ) : سفيدى چشم ؛ « شَحْمَةُ الأُذنِ » ( ع ا ) : نرمه ى گوش ؛ « شَحْمَةُ الرُّمَّانِ » : پيه درون انار كه معمولًا زرد رنگ است ؛ « شَحْمَةُ الأرضِ » ( ن ) : قارچ ؛ « شَحْمَةُ المَرْج » : گياه خطمى كه در دشت سبز باشد .
شَحَنَ - - شَحْناً السفينةَ : كشتى را پُر كرد ، - المَدِينَةَ بِالْخَيْلِ : شهر را پر از اسب كرد ، - الشيءَ بِالكَهْرَباءِ : در آن چيز نيروى برق دميد ، - الرَّجُلَ : آن مرد را راند ، وى را دور كرد .
شَحِنَ - - شَحَناً عليه : بر او كينه بدل گرفت .
الشَّحْن - مص ، - عِندَ الْبَحريَّة و شُركَاتِ سِكَكِ الْحَدِيدِ وَاصْحَابُ السَّيَّاراتِ الْكَبِيرَةِ : بارگيرى كشتى يا قطار راه آهن يا كاميون از كالاى تجارى ؛ « سَيَّارةُ الشحْنِ » : كاميون يا ماشين باربرى .
الشَّحْنَاء - دشمنى دروني .
الشَّحْنَة - بار ، محموله .
الشِّحْنَة - ج شِحَن : آن مقدار از كالا كه بار كشتى شود ، ميزان نيروى برق كه در سيم برق وجود داشته باشد ، علف و آذوقه ى ستوران براى يك روز و يك شب ، اسبان بسته شده ؛ « بِالْبَلَدِ شِحْنَةٌ مِنَ الْخَيلِ » : در شهر گروهى از اسبان بسته شده وجود دارند ، دشمنى ؛ « شِحْنَةُ البَلَدِ » : افراد پليس در شهر .
الشَّحْو - [ شحو ] : درون ، جوف .
الشَّحْواء - چاه فراخ .
الشُّحُوب - دگرگونى رنگ چهره كه بر اثر گرسنگى يا بيمارى و مانند آن پديد آيد .
الشَّحْوة - [ شحو ] : گام ؛ « فَرَسٌ بَعِيدُ الشحْوَةِ » : اسبى كه داراى گامهاى فراخ باشد ؛ « رَجُلٌ بَعِيدُ الشحْوَة فى مَقَاصِدِه » : مردى كه در امور خود گامهاى بلند بردارد .
الشَّحُوذ - « سكِّين شَحُوذٌ » : تيغ تيز .
الشَّحْوَر - ( ح ) : مترادف ( الشحْرُور ) است .
الشَّحِيج - « شَحِيجُ البغلِ أو الغرابِ » : بانگ استر يا آواز كلاغ .
الشَّحِيح - [ شحّ ] : بخيل ، حريص ، آزمند ، ج شِحَاحٌ و اشِحَّة و اشِحَّاء ؛ « نَبْعٌ شَحِيحٌ » : چشمه ى كم آب .
الشَّحِيحَة - ج شَحَائِح : مؤنث ( الشَّحِيح ) است .
الشَّحِيذ - « سكِّينٌ شَحِيذٌ » : تيغ يا كارد تيز .
الشِّحَّيْطَة - مترادف ( الشَّحْطَة ) است به معناى چوب كبريت .
الشَّحِيم - چاق ، فربه ، كتاب آداب نماز مارونيان و سريانيان . اين واژه سريانى