تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 512

مساهمون:

ص٥١٢
سخت .
شاقَى - مُشَاقَاةً [ شقو ] فلاناً : در رنج و سختى بر او برترى يافت ، - ه عَلى كَذَا : در شكيبائي به چيزى بر او پيشى گرفت ، - فى الْحَرْبِ و نَحْوِها : او را در جنگ و مانند آن به سختى كشانيد ، - ه عِند العَامة : و در زبان متداول به معناى آن چيز را با دست خود گرفت و به هوا پرتاب كرد و سپس آن را از هوا گرفت و باز تا چند بار پرتاب كرد مىباشد .
الشَّاقُوف - ( ب ) : پتك آهنگرى . فصيح اين واژه ( المِلْطَاسُ ) يا ( المِلْطَسُ ) است و آرامي است .
الشَّاقُول - شاقول ، ميزان بنايان و ستاره شناسان . اين واژه عبرى است .
شاكَ - - شَوْكاً [ شوك ] : خار و سختى آن نمايان شد ، - ه : در تن او خار فرو كرد ، - ه بِالشَّوْكَةِ : با خار تن او را آزار داد ، - ته الشوكَةُ : خار در بدن او فرو رفت ، - الشَّوكَ : بر روى خار افتاد ، - - شَاكَةً و شِيكَةً : در خار افتاد .
الشَّاكّ - [ شكّ ] في الأمر : آنكه در كارى شكّ و دودلى داشته باشد ؛ « شَاكُّ السِّلَاح » : آنكه سراپا مُسلَّح باشد .
شاكَى - مُشَاكَاةً [ شكو ] ه : از آن چيز شكايت كرد ، از درد و رنجى كه بر او وارد شده خبر داد .
الشَّاكَّة - ج شَوَاكّ [ شكّ ] : مؤنث ( الشَّاكّ ) است ، - ( طب ) : ورمى است كه در گلو پديد مىآيد .
شاكَرَ - مُشَاكَرَةً [ شكر ] ه : سپاسگزارى خود را به او بيان كرد ، - ه الحَديثَ : سخن را با وى آغاز كرد .
الشَّاكِر - ج شاكِرُون و شُكَّر : سپاسگزار ، شكرگزار .
الشَّاكِرِيّ - ج شَاكِرِيَّة : خدمتگزار ، چاكرى . اين واژه فارسى است .
الشَّاكِرِيَّة - حقوق يا مزد خدمتگزار ، و در زبان متداول بر چاقوهاى سر كج اطلاق مىشود و نيز در زبان متداول خوراكى است كه از گوشت پخته با شير تهيه مىشود .
شاكَسَ - مُشَاكَسَةً [ شكس ] ه : با او مخالفت و سرسختى كرد .
شاكَلَ - مُشَاكَلَةً [ شكل ] ه : شبيه و همانند او شد ، موافق و مطابق او شد .
الشَّاكِل - همسان ، همانند ؛ « فيه شَاكِلٌ مِن ابيه » : در او شباهتى به پدرش مىباشد .
الشَّاكِلَة - ج شَوَاكِل : مؤنث ( الشّاكِل ) است ؛ « على شَاكِلَتِه » : به شكل او ، همانند او ، چهره ، شكل ، پهلو ، ناحيه و جانب ، نيت ، مذهب و روش ، نيازمندى .
الشَّاكُوش - [ شكش ] : چكش . اين واژه در زبان متداول رايج است و فارسى است .
الشَّاكِي - [ شكو ] : آنكه شكايت كند ، دادخواه ، آنكه به بيمارى سبكى دچار شود ؛ « رجُلٌ شَاكِي السِّلَاحِ » : آنكه سراپا مسلَّح باشد . اين واژه در اينجا مقلوب ( شَائِكٌ ) است .
شالَ - - شَوْلًا و شَوَلَاناً [ شول ] الذنَبُ و غيرُه : دُم و جز آن بلند شد ، - المِيزَانُ : يك كفه ى ترازو بلندتر از ديگرى شد ، - تِ القِرْبَةُ او الزّقُّ : پايه‌هاى مشك يا خيك بر اثر پر شدن يا نفخ كردن در آن بلند شد ، - الشيءَ و بِالشَيءِ : آن چيز را بلند كرد .
شالَ - - شَيْلًا [ شيل ] الشيءَ : آن چيز را از جاى خود بركند و بلند كرد ، - دُودَ القَزِّ : كرم ابريشم پرورانيد .
الشَّال - ج شِيلَان و شالات [ شول ] : شال ردائى است كه بر دوش افكنند يا بر كمر بندند . اين واژه فارسى است .
الشَّالُوح - چوبي دراز . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الشَّالُوف - عند العامَّة : آبى كه از بالاى بلندى بر سرآشيبى فروريزد ، آبشار ، جاى يا مكان ويژه .
شامَ - - شَيْماً [ شيم ] : بر پوست بدن او خال درآمد ، - البَرْقَ : نگاه بر برق انداخت تا بداند به كجا مىرود و در كجا مىبارد ، - شَيْماً و شُيُوماً الرجُلُ : آن مرد حمله را در جنگ استوار كرد ، - الشيءَ : آن چيز را تخمين زد ، - فى الشيءِ : به آن چيز درآمد ، - الشيءَ فى الشيْءِ : چيزى را در چيزى ديگر پنهان كرد .
شَامَّ - مُشَامَّةً [ شمّ ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را بوئيدند .
الشَّامِت - ج شُمَّات : فا ، آنكه از بلا و اندوه كه بر ديگران آيد شادمان شود ، شماتتگر .
الشَّامَة - ج شامٌ و شَامَات [ شيم ] : خال يا دانه ى سياه رنگى كه بر پوست بدن درآيد ، لكه يا اثر سياه بر روى زمين ، لكه‌هاى سياه كه بر روى كره ى ماه به چشم مىخورَد ، - ( ح ) : ماده شتر سياه رنگ .
الشَّامَّة - [ شمّ ] : حسّ بويائى يا شامّه .
الشَّامتَة - ج شَوَامِت : مؤنث ( الشَّامِت ) است ، دست و پاى چهار پا يا ستور .
الشَّامِخ - ج شُمَّخ : فا ، كوه بلند ؛ « رجُلٌ شَامِخٌ » : مرد بلند آوازه و پرهمّت ؛ « شَامِخُ الأَنْفِ » : مرد متكبر و خودخواه ؛ « نَسَبٌ شَامِخٌ » : نسبى بزرگ و شريف .
الشَّامِخَة - ج شَوَامِخ و شامِخَات : مؤنث ( الشامِخ ) است .
الشَّامِر - فا ؛ « نَاقَةٌ اوْ شَاةٌ شَامِرٌ » : ماده شتر يا گوسفندى كه پستان آن به شكمش چسبيده باشد .
الشَّامِرَة - ج شَوَامِر : « ناقةٌ أو شاةٌ شَامِرَةٌ » : مترادف ( شَامِرٌ ) است ؛ « لثَّةٌ شَامِرَةٌ » : لثه‌هاى چسبيده به بيخهاى دندان .
الشَّامِس - ج شَوَامِس من الرجال : مرد سخت خوى ، - مِنَ الْخَيلِ : اسبى كه سوارى ندهد و آرامش نداشته باشد ، - مِن الأَيّامِ : روز آفتابى .
الشَّامِل - فا ، همگان ، عامّ .
الشَّامِيّ - [ شأم ] : آنكه منسوب به كشور شام است .
شانَ - - شَوْناً [ شون ] الرُّؤُوسَ : سرها را باز كرد تا حشراتي را كه بر مغز جاى گرفته‌اند بيرون كشد .
شانَ - - شَيْناً ه : او را زشت گردانيد .
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 512 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار