آيد .
الشَّارِب - ج شُزَّب - و شَوَازِب : زِبر ، لاغر و خشك .
شاسَ - - شَوساً [ شوس ] : از روى تكبر يا خشم با گوشه ى چشم خود نگاه كرد ، پلكها را بر روى هم نهاد و از گوشه ى چشم نگريست ، در جنگ دلير و پرتوان شد .
الشَّاسِع - دوردست ، آنچه كه دور باشد .
الشَّاش - [ شوش ] : پارچه اى نازك كه از پنبه بافند ، چادرشب يا روتختى ابريشمى كه معمولًا روى تخت يا رختخواب گسترانند . اين واژه عبرى است .
الشَّاشَة - [ شوش ] : « الشَّاشَة البَيْضَاء » : پرده ى سفيد سينما كه بر روى آن تصاوير و عكسها را نشان دهند .
الشَّاشِيَّة - كلاهى است از ماهوت سرخ رنگ كه بر روى آن زبانه ى كوچكى وجود دارد .
شاطَ - - شَوْطاً [ شوط ] به الغضبُ : در آتش خشم سوخت ، - شَوِيطاً الطَّعَامُ : غذا در ته ديگ بر اثر آتش سخت و بسيار سوخت .
اين تعبير در زبان متداول رايج است .
شاطَ - - شَيْطاً و شِيَاطَةً و شَيْطُوطَةً [ شيط ] الشيءُ :
آن چيز سوخت ، - تِ القِدْرُ : ته ديگِ سوخته در ته ديگ چسبيد ، - روغن بسيار جوشيد و سفت و نزديك به سوختن شد ، - فلانٌ :
فلانى هلاك شد ، - تِ الذبيحةُ : گوشت قربانى در ميان آن قوم تقسيم شد ، - دَمُه :
خون او به هدر رفت ، - فلانٌ الدِّمَاءَ : خونها را درهم آميخت گوئى كه خون كشنده را بر روى خون كشته ريخت ، - في الأَمرِ : در آن كار شتاب كرد .
شاطَّ - مُشَاطَّةً [ شطَّ ] ه : در ستم كردن بر وى چيره شد و زياده روى كرد .
الشَّاطَ - فا « رَجُلٌ شَاطَّ » : مرد خوشاندام ، خوش سيما ، مرد فراخ سينه و خوش قامت .
شاطَأَ - مُشَاطَأَةً [ شطأ ] ه : هر يك از آن دو نفر در يكسوى رودخانه به راه افتادند .
الشَّاطِئ - ج شَوَاطِىء و شُطْآن من النهر : كنار رودخانه ؛ « شَاطيءُ الأَودِيَة » : لب درهها . اين واژه همواره بگونه ى مفرد مىآيد و جمع ندارد ، - مِنَ الْبَحْرِ : لب دريا ، دريا كنار .
الشَّاطِح - « ثوبٌ شاطِح » : جامه ى بسيار بلند .
اين واژه در زبان متداول رايج است .
شاطَرَ - مُشَاطَرَةً [ شطر ] ه مالَه : مال خود را با وى به دو نيم تقسيم كرد ، - ه رَأْيَه : نظر او را تأييد كرد ؛ « شَاطَرَه فَرَحَه » : از شادماني او خوشنود شد . ، - فلاناً : خانه ى او با خانه ى فلانى بهم متصل و چسبيده شد .
الشَّاطِر - ج شُطَّار : فا ، مرد پست و خبيث ؛ الابْنُ الشَّاطِر « : فرزندى كه با پدرش مخالفت كند و به مفاسد اخلاقى روى آورد و سپس پشيمان شود و نزد پدر آيد و توبه كند ، و در زبان متداول بر آنكه زيرك و هشيار و قاطع در كارهاى خود باشد اطلاق مىشود .
الشَّاطِن - فا ، مرد پست و خبيث ، آنكه از حق روى گردان است .
الشَّاطُومَة - چوب بلندى است بسانِ ستون .
اين واژه در زبان متداول رايج است .
شاظَ - - شَوْظاً [ شوظ ] بفلانٍ : فلانى را دشنام و ناسزا گفت ، - بِه الغَضَبُ : خشم او را فرا گرفت .
شاعَ - - شَيْعاً و شُيُوعاً و مَشَاعاً و شَيَعَاناً و شَيْعَوعة [ شيع ] الخبرُ : آن خبر پخش و افشا شد ، - شَيْعاً بِالْخَبَر : خبر را پخش كرد ، - فيه الشيْبُ : پيرى سر او را فرا گرفت ، - الإناءَ : ظرف يا جام را پر كرد ، - شِيَاعاً ه : از او پيروى و با وى دوستى كرد .
الشَّاع - [ شيع ] : « حديثٌ شاعٌ » : سخن يا خبرى شايع و پخش شده اين واژه را با حذف حرف عين يا حرف دوم مىآورند مانند واژه ى ( هارٍ ) ؛ « سَهْمٌ شَاعٌ » : سهم مشترك و تقسيم نشده .
الشَّاعِيَانِ - دو دوش يا كتف كه با هم فاصله دارند .
الشَّاعَة - [ شيع ] : اخبار پخش شده و گُسترده .
شاعَرَ - مُشَاعَرَة [ شعر ] ه : در گفتن شعر بر او برترى يافت .
الشَّاعِر - ج شُعَرَاء : فا ، سراينده ى شعر .
الشَّاعِرَة - ج شَوَاعِر و شَاعِرَات : مؤنث ( الشَّاعِر ) است .
الشَّاعِرِيَّة - موهبت سرودن شعر ، قريحه .
شاغَبَ - مُشَاغَبَةً [ شغب ] ه : بر او دشمنى ورزيد و با او فتنه ى بسيار برانگيخت .
الشَّاغِر - خالى ، تهى ؛ « منصبٌ شَاغِرٌ » : مقام يا پُست خالى از متصدى .
الشَّاغِرَة - مؤنث ( الشَّاغِر ) است ، - منَ الأَراضِي : سرزمينهاى بى پناه كه رهبر و پشتيبانى ندارد تا بتواند از آن حمايت كند .
الشَّاغِل - فا ؛ « شُغْلٌ شاغِلٌ » : كارى كه صاحبش را به خود معطوف دارد و فرصتى براى كارى ديگر نداشته باشد . اين تعبير را براى مبالغه گويند .
الشَّاغُور - آبشار . اين واژه آرامي است ، كانال چوبى كه آب از آن به آسياب سرازير مىشود . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
شافَ - - شَوْفاً [ شوف ] ه : آن چيز را صيقلى و برّاق كرد ، - الجَمَلَ بِالْقَطَرَانِ : بر پوست بدن شتر قطران ماليد ، - ه عِندَ الْعَامَّة : و در زبان متداول به معناى او را ديد مىباشد .
شَافَه - شِفَاهاً و مُشَافَهَةً [ شفه ] ه : بطور شفاهى از نزديك با هم سخن گفتند ، - الشيءَ : به آن چيز نزديك شد .
الشَّافِي - [ شفي ] : فا ، - من الأَدْوِيَةِ و نَحوِهَا :
داروى شفا بخش ؛ « الجَوَابُ الشَّافِي » : جواب قاطع و قانع كننده .
شاقَ - - شَوْقاً و تَشْوَاقاً [ شوق ] ه الحُبُّ اليه : عشق او را به دلخواهش گرايش داد .
شاقَ - - شَيْقاً [ شيق ] ه اليه : آن چيز را به سوى او كشانيد و محكم بست ؛ « شَاقَ الطنُبَ الى الوَتَدِ » : طنابها را به ميخ بست و محكم كرد .
شاقَّ - شِقَاقاً و مُشَاقَّةً [ شقّ ] ه : با او مخالفت و دشمنى كرد .
الشَّاقّ - [ شقّ ] : خسته كننده ، مشقّتآور ،