تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
( السُّلَحْفَاة ) است .
سَلَخَ - - سَلْخاً الخروف : پوست گوسفند را درآورد ، - تِ الْمَرْأَةُ دِرْعَها : آن زن زره از تن بدر آورد ، - تِ الحيَّةُ : مار از پوست خود بيرون آمد يا پوست خود را افكند ، - اللَّه النّهارَ من اللَّيْلِ : خداوند روز را از شب جدا كرد ، - الشهْرُ : ماه بپايان رسيد ، - الرَّجُلُ الشهْرَ : آن مرد ماه را بپايان رسانيد و در آخر آن قرار گرفت .
سَلَّخَ - تَسْلِيخاً الحرُّ جلدَه : گرما از او پوست افكند .
السَّلْخ - مص ؛ « سَلْخُ الشهرِ » : پايان ماه ؛ « سَلْخُ الحَيَّةِ » : پوست مار .
السِّلْخ - پوست كنده شده ى حيوان ؛ « سِلْخُ الحَيَّةِ » : پوست مار .
السَّلَخ - ريسمان يا رشته ى تافته كه بر روى دوك باشد .
السَّلْخَة - « سَلْخَةُ الحيَّةِ » : پوست مار .
سَلِسَ - - سَلَساً و سَلَاسَةً و سُلُوساً : نرم و فرمان بردار شد .
سُلِسَ - سُلَاساً و سَلْساً و سَلَساً : خرد از سر او بدر رفت .
سَلَّسَ - تَسْلِيساً الحَلْيَ : زيور را با جواهر آراست .
السَّلْس - ج سُلُوس : زيورِ گوشواره ، رشته اى كه در آن مهره كنند و بر گردن آويزند .
السَّلَس - مص ، آسانى و فرمانبردارى ، - ( طب ) : روان شدن پيشاب بدون اختيار .
السَّلِس - آسان ، نرم ، فرمانبردار ؛ « شرابٌ سَلِسٌ » : مىنرم و فرو رونده به گلو ؛ « مِسْمَارٌ سَلِسٌ » : ميخ سُست .
السَّلْسَال - [ سلسل ] : آب گوارا ، شراب نرم .
السَّلْسَبِيل - ج سَلَاسِب و سَلَاسِيب [ سلسل ] : نرم ، مي ، آب گوارا و خوشمزه ، نام چشمه ايست در بهشت .
السَّلْسَبِيلَة - ج سَلْسَبِيلَات : مؤنث ( السَّلْسَبيل ) است .
سَلْسَلَ - سَلْسَلَةً [ سلسل ] الماءَ : آب را به سراشيبى ريخت ، - الشيءَ بِالشَّيءِ : چيزى را به چيزى وصل كرد .
السَّلْسَل - [ سلسل ] : آب گوارا ، مي نرم .
السَّلْسَلَة - [ سلسل ] : يك پاره ى دراز از كوهان شتر .
السلْسِلَة - ج سَلَاسِل [ سلسل ] : زنجير ، پاره ى دراز كوهان ؛ « سَلَاسِلُ الْكِتَابِ » : سطرهاى كتاب ؛ « سَلَاسِلُ الْبَرْقِ » : برق دراز كه در پهنه ى ابر ديده شود .
سَلِطَ - - سَلَاطَةً و سُلُوطَةً : بد زبان يا بد دهان شد .
سَلُطَ - - سَلَاطَةً و سُلُوطَةً : مترادف ( سَلِطَ ) است .
سَلَّطَ - تَسْلِيطاً ه عليه : او را چيره بر ديگرى كرد و به وى قدرت و توان بخشيد .
السَّلْط - زباندراز ، زبانِ دراز ، سخت .
السُّلُط - پاهاى بلند .
السَّلِط - ج سِلَاطٌ : پيكانى كه در ميان آن برآمدگى نباشد .
السُّلْطَان - ج سَلَاطِين [ سلط ] : چيره گى و توانائى ، حُجّت يا دليل ؛ « سُلْطَانٌ مُبِين » : دليلى آشكار ، پادشاه ، سلطان .
السَّلَطَانَة - [ سلط ] : « امرأَةٌ سَلَطَانَةُ اللسانِ » : زن بد زبان .
السَّلِطَانَة - « امرأةٌ سَلِطَانَةُ اللسانِ » : مترادف ( سَلَطَانَةُ اللِّسَانِ ) است .
السُّلْطَانِيَّة - قدح بزرگ يا قاب غذا خورى .
السُّلْطَة - دارائى و توانائى ؛ « السُّلْطَةُ المَرْكَزِيَّة » : دولت يا حكومت مركزى كه مُشرف بر امور كشور است ؛ « السُّلْطَةُ الْمخْتَصَّة » : اداره يا مديريت مسئول در تقسيمات كشورى .
السَّلْطَة - عبا يا رداى كوتاه كه تا نيمى از بدن انسان را بپوشاند . اين واژه در زبان متداول رايج است .
السِّلْطَة - ج سِلَط و سِلَاط : تير دراز و باريك ، انبانى كه در آن كاه و گياه و علف نهند .
السَّلْطَعُون - ( ح ) : به معناى ( السَّرَطَان ) است : خرچنگ . اين واژه در زبان متداول رايج است .
سَلْطَنَ - سَلْطَنَةً ه : او را پادشاه يا سلطان كرد .
السَّلْطَنَة - مص ، پادشاهى ، سلطنت ، حكومت .
سَلَعَ - - سَلْعاً الرأْسَ : سر را شكست ، - جِلْدَه بِالنّار : پوست او را با آتش سوزانيد بطوريكه اثر آن آشكار شد .
سَلِعَ - - سَلَعاً تْ قَدَمُه : پاى او ترك خورد ، - الرجُلُ : آن مرد پيس شد .
سَلَّعَ - تَسْلِيعاً ه : آن چيز را شكافت ، بر روى آن چيز گياه سَلَع ( صبر ) نهاد .
السَّلْع - ج سُلُوع : شكاف در قدم ، - اسْلَاع و سُلُوع : مِثل و مانند يا همسان ، فى الجَبَل : شكاف در كوه .
السِّلْع - ج أَسْلَاع و سُلُوع : مانند و همسان ، - فى الجَبَل : شكافِ كوه .
السَّلَع - آثار و نشانه‌هاى آتش بر روى پوست بدن ، - ن : گونه اى گياه صبر .
السَّلْعَاء - مؤنث ( الأَسْلَع ) است .
السَّلْعَة - ج سَلَعَات و سِلَاع : شكستگى سر و صورت كه پوست پاره شود ، واحد ( السلْع ) : به معناى شكاف در قدم است ، زوائدى كه در بدن ايجاد شود مانند غدّه ى ميان پوست و گوشت ، - ( ح ) : زالوى آبى .
السِّلْعَة - ج سِلَع : متاع ، كالا ، مال التجاره ، زائده اى در بدن مانند غدّه كه ميان پوست و گوشت پديد آيد ، - ( ح ) : زالوى آبى .
السَّلَعَة - ج سَلَعَات و سِلَاع : شكستگى سر و صورت كه پوست پاره شود ، زائده اى در بدن مانند غده كه ميان پوست و گوشت پديد آيد ، - ( ح ) : زالوى آبى .
سَلَفَ - - سَلْفاً الأَرضَ : زمين را با زمين صاف كن براى كشت صاف كرد ، - المَزَادَة : مشك را چرب كرد ، - سَلَفاً و سُلُوفاً : رفت ، گذشت ؛ « سَلَفَ القَوْمَ » : از آن قوم پيش افتاد .
سَلَّفَ - تَسْلِيفاً الشيءَ : آن چيز را ارمغان كرد ، - الضَّيْفَ : به ميهمان پيش غذا
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 494 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار