تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
نيكوترين و سبكترين سگها بشمار است .
السُّلَال - [ سلّ ] : مترادف ( السِّلّ ) است .
السَّلَّال - [ سلّ ] : دزد ، فروشنده يا سازنده ى سبد و زنبيل .
السُّلَالَة - [ سلّ ] : آنچه كه از چيز ديگرى بيرون آيد ، نژاد و نسل و فرزند ؛ « هو سُلَالَةٌ طَيِّبَة و من سُلَالَة طَيِّبَة » : او از نژاد و نسل پاكى است ، خُلاصه ، نتيجه .
السَّلَام - مص ، درود ، سلام ، فرمانبردارى و شنوائى ، اسم است از ( التَّسْلِيم ) مانند ( الكَلَام ) از ( التكليم ) ، - ن : نام درختى است تلخ ؛ « السَّلامُ على مَنِ اتَّبَعَ الهُدى » : آنكه از راه خداوند پيروى كند از خشم و كيفر او در امان است ؛ « دارُ السَّلام » : بهشت ؛ « مَدينَةُ السلامِ » : شهر بغداد ؛ « نَهْرُ السَّلام » : رودخانه ى دجله .
السِّلَام - ( ن ) : مترادف ( السَّلَام ) است .
السُّلَامَى - ج سُلَامَيَات ( ع ا ) : هر استخوان ريز و تو خالى مانند استخوان بندهاى انگشتان .
السَّلَامَى - باد جنوب .
السَّلَامَة - مص ؛ تندرستى از همه ى عيبها و بيماريها ، - ( ن ) : واحد ( السَّلَام ) است .
السِّلَامة - ( ن ) : واحد ( السَّلَام ) است .
سَلأَ - - سَلأَ [ سلأ ] السمنَ : روغن يا كره را تصفيه كرد ، - السِّمْسِمَ : روغن كنجد استخراج كرد ، - الجِذْعَ : خار يا تيغ ستون را بركند .
سَلَبَ - - سَلْباً و سَلَباً الشيءَ : آن چيز را به زور از ديگرى گرفت ، - ه ثَوبَه : جامه ى او را دزديد ، - السيفَ : شمشير كشيد ، - القَصَبَةَ او الشجَرةَ : پوست ني يا درخت را كند .
سَلِبَ - - سَلَباً : جامه ى ماتم و عزا پوشيد .
سَلَّبَ - تَسْلِيباً تِ الناقةُ أو المرأةُ : بچه ى ماده شتر يا زن مرد و يا بچه ى خود را ناتمام و ناقص افكند .
السُّلْب - « امرأةٌ سُلْبٌ » : مترادف ( سالِبٌ ) است : زنيكه فرزندش مرده يا بچه را ناتمام افكنده است .
السَّلْب - راهپيمودن سبك و تند ؛ « فرسٌ سَلْبُ القوائِم » : اسب سبكبال و تندرو ، نفي ؛ « سَلْباً او ايجاباً » : منفي يا مثبت .
السَّلَب - مص ، - ج اسْلَاب : آنچه كه به غارت و چپاول رود ، ليف درخت كه از آن طناب و رسن بافند ، - من القَصَبةِ : پوست ني ؛ « سَلَبُ الذَّبيحةِ » : روده و شكنبه ى ذبيحه يا گوسفند .
السَّلِب - بلند ، سبك .
السُّلْبَة - لُختي و برهنگي .
السَّلَبُوت - مترادف ( السَّلَّابَة ) است .
السَّلْبِيّ - تعبيرى است به معناى نفي كردن ، نپذيرفتن يا رَفْض .
السَّلَبِيَّة - ( ن ) : بوته گُلى است از تيره ى غرنوقيها ، اصل اين گياه از پِرو است و برگهاى آن بسان زره مىباشد . شكوفه‌هاى آن به رنگهاى گوناگون بسان كلاه خود است . ميوه ى آن را بگونه ى خلال درآورند و با غذا خورند از برگ اين گياه نيز در سالاد استفاده كنند و خورند .
سَلَتَ - - سَلْتاً ه : او را زد ، ويرا تازيانه زد ؛ « سَلَتَه مائةَ سَوْطٍ » : يكصد ضربه ى تازيانه بر او زد ، - تِ المَرأةُ الخِضَابَ عن يَدِهَا : آن زن حناى دست خود را پاك كرد و بر زمين انداخت ، - القَصْعَةَ : كاسه را با انگشت خود لمس يا مسح كرد ، - الشيءَ : آن چيز را بريد ، - الشَّعَرَ أو الرّأسَ : موي را زدود يا سر را تراشيد ، - المِعَى : روده را با دست بيرون كشيد ، - بِسَلْحِه : فضله افكند .
السُّلْت - جو يا نوعي از آن كه پوست ندارد ، - أو الشَّيْلَم ( ن ) : گياهى از تيره ى علفيهاى ساليانه و مانند گندم است كه از آرد آن نان زرد رنگ تهيه مىشود . اين گياه در مناطق سردسيرى اروپا كشت مىشود و هرگاه آرد آن با آرد گندم آميخته شود نان خوشمزه اى از آن بدست مىآيد .
السَّلَّة - [ سلّ ] : مؤنث ( السَّلّ ) است به معناى آنكه دندانهايش ريخته شده است ، - ج سِلَال : دزدى پنهانى ، عيب كه در حوض پديد آيد ، سِلّ ، سلَّه يا سبد ؛ « سَلَّةُ المُهْمَلَات » : سبد يا سطل در ادارات كه در آن كاغذهاى باطل يا بي ارزش را ريزند .
السَّلْتَاء - مؤنث ( الأَسْلَت ) است ؛ « امْرَأَةٌ سَلْتَاءُ » : زنى كه خضاب نكند يا حنا نبندد .
السَّلْجَم - ج سَلَاجم [ سلجم ] : ريش انبوه ، سرى كه موى دراز دارد ، اسب بلند بالا ، نيزه دراز ، مرد قد بلند ، چاه كهنه و قديمى كه پر از آب باشد ، شتر بسيار سالمند ، - ( ن ) : گونه اى شلغم از تيره ى صليبيها است . از اين گياه در گذشته روغنى بدست مىآمد كه در روشنائى به كار مىبردند و هم اكنون از اين روغن براى روغن مالى چرخها و سرعت حركت آنها استفاده مىكنند . اين گياه در آذوقه ى حيوانات نيز به كار مىرود .
سَلَحَ - - سَلْحاً : فضله يا مدفوع افكند . اين واژه ويژه ى پرندگان و بهائم است و درباره ى انسان از باب تساهل و تشبيه به كار مىرود .
سَلَّحَ - تَسْلِيحاً ه : ويرا به انداختن مدفوع واداشت ، بر او اسلحه پوشانيد ، - ه السَّيْفَ و بالسيفِ : شمشير را سلاح وى ساخت .
السُّلْح - شيره اى كه به خيك روغن مالند .
السَّلْح - ج سُلُوح و سُلْحان : مدفوع رقيق و مايع .
السُّلَح - ج سِلْحَان ( ح ) : بچه ى كبك .
السَّلَح - آب باران كه در آبگيرها گرد آمده باشد .
السُّلَحَة - ( ح ) : بچه ى كبك .
السُّلَحْفا - ج سَلَاحِف [ سلحف ] ( ح ) : لاكپشت .
السُّلَحْفَى - ج سَلَاحِف ( ح ) : مترادف ( السُّلَحْفَاة ) است .
السُّلَحْفَاة - ج سَلَاحِف [ سلحف ] ( ح ) : كاسه پشت يا لاكپشت كه بر نر آن ( الغَيْلَم ) اطلاق مىشود و در زبان متداول به آن ( زُلْحَفَة ) گويند .
السَّلَحْفَاة - ج سَلَاحِف ( ح ) : مترادف ( السُّلَحْفَاة ) است .
السُّلَحْفِيَّة - ج سَلَاحِف ( ح ) : مترادف
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 493 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار