تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
بچه ى گوسفند ، برّه .
سَخَّمَ - تَسْخِيماً [ سخم ] اللحمُ : گوشت گنديد و بد بوى شد ، - اللَّه وَجْهَه : خداوند روى او را سياه كند ، - ه بصَدرِه : او را خشمگين ساخت ، - الْمَاءَ : آب را به جوش آورد ، - تِ المَرْأَةُ وَجْهَهَا عِندَ العَامّة : آن زن از فرط اندوه چهره ى خود را با زغال سياه كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
السَّخَم - سياهى .
السَّخْمَاء - مؤنث ( الأَسْخَم ) است .
السُّخْمَة - سياهى ، كينه ، خشم .
سَخَنَ - - سُخُونَةً و سَخَانَةً و سَخَناً و سُخْناً و سُخْنَةً : گرم يا داغ شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد تب كرد و خوب شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - سَخْناً ه بِالضَّرْبِ : او را كتك سخت و دردمند زد .
سَخِنَ - - سُخُونَةً و سَخَانَةً و سَخَناً و سُخْناً و سَخْنَةً : آن چيز گرم يا داغ شد ، - سَخَناً و سُخُوناً و سُخْنَةً تْ عينُه : چشم او گرم شد . اين واژه ضدّ ( قَرَّت ) است .
سَخُنَ - - سُخُونَةً و سَخَانَةً و سَخَناً و سُخْناً و سُخْنَةً : داغ و گرم شد .
سَخَّنَ - تَسْخِيناً الشيءَ : آن چيز را داغ كرد .
السُّخْن - داغ ، گرم .
السَّخْن - گرما ، گرمى ، تب .
السُّخْنَان - به معناي ( الحَارّ ) است .
السَّخْنَان - به معناي ( الحارّ ) است .
السَّخَنَان - به معناي ( الحارّ ) است .
السُّخْنة - مترادف ( السَّخْن ) است .
السَّخْنَة - مترادف ( السَّخْن ) است .
السِّخَنَة - مترادف ( السَّخْن ) است .
السَّخَنَة - مترادف ( السَّخْن ) است .
سَخُوَ - - سَخاً و سَخَاءً و سَخَاوَةً و سُخُوّاً و سُخُوَّةً [ سخو ] : آن مرد بخشنده شد .
السُّخُونَة - گرمى ، تب .
سَخِيَ - - سَخاً و سَخَاءً و سَخَاوَةً و سُخُوّاً و سُخُوَّةً [ سخو ] : بخشنده و سخاوتمند شد .
السَّخِيّ - ج أَسْخِيَاء و سُخَوَاء [ سخو ] : بخشنده .
السَّخِيَّة - ج سَخَايا و سَخِيَّات : مؤنث ( السَّخِيّ ) است .
السَّخِيف - نادان ، گول ؛ « رَجُلٌ سَخِيفٌ » : مرد نادان و سبك ؛ « سَخِيفُ العقل » : كم عقل ، سست خرد ؛ « رَأيٌ سَخِيفٌ » : رأى نادرست ؛ « ثوبٌ سَخِيفٌ » : جامه ى نازك و سست بافت ؛ « سَحابٌ سَخيفٌ » : ابرى نازك .
السَّخِيمَة - ج سَخَائِم : كينه توزى ، مترادف ( الضَّغِينَة ) است .
السَّخِين - آنچه كه نه گرم باشد و نه سرد ، ولرم ؛ « بَكَى بِدَمْعٍ سَخِين » : گريه ى سختى كرد .
السِّخِّين - ج سَخَاخِين : بيل ، چاقو يا كارد قصاب ، دسته ى گاو آهن ؛ « ماءٌ سِخِّين » : آب گرم ؛ « ضَرْبٌ سِخِّين » : ضربه ى دردناك .
السَّخِينَة - غذاى گرم ، غذائى است كه از آرد سازند .
سَدَّ - - سَدّاً [ سدّ ] الإناءَ : ظرف را بست . اين واژه ضد ( فَتَحَه ) است ، - الثُّلْمةَ : روى شكاف را بست ، - الْبَابَ : درب را بست ، - - سَدَداً و سَدَاداً : راست و درست شد ، - الشيءُ : آن چيز راست و استوار شد .
السَّدّ - ج أَسْدَاد و سُدُود [ سدّ ] : حاجز يا عايق ميان دو چيز ، كوه ، - ج سُدُود : ابر تيره و سياه كه جلوى افق را بگيرد ، - ج سِدَدَة : دره اى كه در آن شن و سنگريزه‌ها باشد و آب تا مدتى در آن مىماند ، دره ى مطلق ، سايه .
السَّدّ - ج أَسْدَاد و سُدُود [ سدّ ] : سدّ ، حاجز يا عايق ميان دو چيز ، كوه ؛ « السَّدّ الدحرُوج » ( ا ع ) : در اصطلاح نظامى به معناى سدّى است كه بتوان جاى آن را عوض كرد ، - ج اسِدّة : عيب و نقص مانند كورى .
السِّدّ - سخن درست و سنجيده ، - ج سُدُود : سدّى كه بر رودخانه بندند تا آب در پشت آن جمع شود . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
سَدَى - - سَدْياً [ سدي ] الثوبَ : تارهاى جامه را راست كرد .
سَدَّى - تَسْدِيَةً الثوبَ : تارهاى جامه را راست و درست كرد ، - الأَرضَ : زمين را نمناك كرد ، - اليه : به او احسان و نيكوئى كرد ، - اليه معروفاً : به او خدمتى نيكو كرد . كرد .
السُّدَى - [ سدي ] : « سُدًى » : بيهوده ، بى فايده ، باطل ؛ « ذَهَبَ تَعَبُه سُدًى » : زحمات و كوششهاى او به هدر رفت و نتيجه نگرفت .
السَّدَى - [ سدي ] من الثوب : تارهاى كشيده ى جامه . اين واژه بر خلاف ( اللَّحمة ) است كه در زبان متداول به آن ( مَدَّة ) گويند ، - ج اسْدِيَة : تَرِي ، شبنم ، انگبين ؛ « سَدًى » : بى فايده ، بيهوده .
السَّدَاة - ج أَسْدِيَة [ سدي ] من الثوبِ : تار جامه . اين واژه خلاف ( اللَّحمة ) است به معناى پود . و در زبان متداول به آن ( مَدَّة ) گويند ، - ( ز ) : قسمت نركى شكوفه كه تركيبى از مئبر و خيط است كه با آن در پيوند زدن گياهان به كار مىرود .
السَّدَاجة - مترادف ( السَّذَاجَة ) است . اين واژه در زبان متداول رايج است .
السُّدَاد - [ سدّ ] ( طب ) : بيمارى گرفتگى مجاري بينى كه باعث سختى تنفس مىشود .
السَّدَاد - [ سدّ ] : هوشيارى و درستى و راستى ، - عِند العَامة : و در زبان متداول به معناى پرداخت بدهى يا وام مىباشد .
السِّدَاد - [ سدّ ] : آنچه كه با آن چيزى را بندند ، شيرى كه در پستان ماده شتر خشك و مجراى آن بسته شده باشد .
السَّدَّاد - [ سدّ ] : « رجُلٌ سَدَّادٌ » : مرد آراسته و درست و راست .
السِّدَادَة - [ سدّ ] : آنچه كه با آن چيزى را بندند يا پوشانند مانند سر بطرى .
السِّدَار - پرده مانند كه در ميان چادر نصب كنند .
السَّدَّار - فروشنده ى برگ سدر .