س السّين
س - حرف دوازدهم از حروف مبانى است كه از جمله ى حروف اسَلِي است و در حساب جُمَّل عبارت از عدد شصت ( 60 ) مىباشد ، حرفى است كه هرگاه بر سر فعل مضارع در آيد معناى استقبال يا آينده را ميدهد .
ساءَ - - سَوَاءً و سَوْءًا و سَوَاءَةً و سَوَايَةً و سَوَائِيَةً و مَسَاءً و مَسَاءَةً و مَسَايَةً و مَسَائِيَةً و مَسَائِيَّةً [ سوأ ] الأمرُ فلاناً : آن امر فلانى را به ستوه آورد و غمگين كرد ، - بِه ظَنّاً : نسبت به او بد گمان شد ، - الشيءُ : آن چيز بد يا قبيح شد ؛ « سَاءَتْ سِيرتُه » : بدروش و بد اخلاق شد ، - المَوقفُ : زمينه ى كار ناهموار شد .
السَّائِب - [ سيب ] : آنچه كه حِفاظ يا نگهبان يا پاسدارى ندارد ؛ « المالُ السَّائِب يُعَلَّمُ النَّاسَ الحَرَام » : ثروت پراكنده و بدون نگهبان مردم را به كار حرام واميدارد . در اينجا منظور از حرام دزدي است .
السَّائِبَة - ج سُيَّب و سَوَائِب [ سيب ] : آنچه كه مُهمل و بدون استفاده باشد ، برده اى كه آزاد شود ، - ( ح ) : ماده شترى كه در زمان جاهلى آن را نذر و رها ميكردند ، ماده شترى كه ده شكم ماده زائيده باشد كه ديگر بر آن سوار نشده و شير آن را نمىنوشيدند مگر براى بچه هايش يا ميهمان و نيز آن را از آب و گياه و جز آنها باز نمىداشتند تا اينكه بميرد ؛ « الأَضْلاعُ السَّائِبَة » : دنده هائى كه قسمت جلوى آنها به جناغ سينه پيوسته باشد . به واژه ى ( الضِّلْع ) مراجعه شود .
النَّسائِح - [ سيح ] : آنكه روزه دار و همواره مُلازم مساجد باشد ، - مِنَ الْمِيَاه : آبهاى روان بر روى زمين ، - ج سُيَّاح و سَائِحون كه در زبان متداول به آن ( سُوَّاح ) گويند :
جهانگردى كه در كشورها به تفريح و پژوهش سفر كند .
السَّائد - ج سَادَة و جج سَادَات [ سود ] : فا ، آنكه در شرف و بزرگوارى و مانند آن بر ديگران چيره شود .
السَّائِر - [ سير ] : آنكه پياده رود ، رهنورد ، آنكه در شب مسافرت كند ، روان ؛ « المَثَلُ السَّائِرُ » : مَثَلِ رايج و متداول ميان مردم ؛ « سَائِرُ الشَّيءِ » : باقيمانده يا بازمانده ى آن چيز .
السَّائِس - ج سَاسَة و سُوَّاس [ سوس ] : آنكه كارى را به خوبى اقدام كند و عهده دار باشد .
السَّائِط - [ سوط ] : « لَبَنٌ سائطٌ » : شير رقيق و مايع . اين واژه در زبان متداول رايج است .
السَّائِغ - [ سوغ ] من الأمور : كار مجاز ، عمل جايز ، - مِنَ الشَّرَابِ : مي گوارا كه به آسانى در گلو فرو رود .
السَّائِق - ج ساقَة و سُوَّاق و سائِقُون [ سوق ] : فا ؛ « سَائِقُ الْمَاشِيَةِ » : آنكه ستوران را از عقب براند ؛ « سَائِقُ السَّيَّارةِ » : راننده ى اتومبيل يا خودرو .
السَّائِقة - مؤنث ( السَّائق ) است ، و در زبان متداول بر دامها و ستوران اطلاق مىشود .
ساءَلَ - مُسَاءَلَةً [ سأل ] ه و عنه : از او پرسيد ، سؤال كرد .
السَّائِل - ج سَائِلون و سُؤَّال و سُؤُّل و سَأَلة [ سأل ] :
فا ، گدا ، دريوزه .
السَّائِل - ج سَوَائِل [ سيل ] : سايل ، مايع ، روان . اين واژه ضد ( الجَامِد ) است .
السَّائِلة - [ سأل ] : مؤنّث ( السَّائِل ) است .
السَّائِلَة - ج سَوَائِل [ سيل ] من غرر الخيل : سفيدى كشيده شده در نرمه ى بينى اسب .
السَّائِم - [ سوم ] : فا ، چراننده ى ستوران و چارپايان ، آنكه به هر جاى بخواهد رود .
السَّائِمة - ج سَوَائِم [ سوم ] : ستوران و شتران چرنده .
سابَ - - سَيْباً [ سيب ] المَاءُ : آب روان شد و به اين سوى و آن سوى رفت ، - تِ الدَّابَّةُ :
ستور به هر جاى كه خواست رفت ، - الرَّجُلُ : آن مرد با شتاب رفت ، - فى كَلامِه : بىرويه سخن گفت .
سابَّ - مُسَابَّةً و سِبَاباً [ سبّ ] ه : به او دشنام داد .
السَّابَاط - ج سَوَابِيط و سابَاطَات : سقف ميان دو ديوار كه در زير آن راهرو باشد .
السَّابِح - ج سابِحُون و سُبَّاح و سُبَحَاء : فا ، - مِن الْخَيْل : اسب تيزرو .
السَّابِحَات - كشتيها و ستارگان .
السَّابِحَة - ج سَابِحَات و سَوَابِح : مؤنث ( السَّابِح ) است .
السَّابِريّ - منسوب به سابور كه معرّب شاپور است و نام آبادى در استان فارس است ، نام گونه اى خرماى خوشمزه ، زِرِه ريز بافت