تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
الزَّلَّاقَة - جائى كه قدم بر روى آن ثابت نماند .
الزُّلَال - [ زلّ ] : آنكه بسيار لغزد ؛ « زُلَالُ الْبَيضِ » : سفيدى تخم مرغ ؛ « ماءٌ زُلَالٌ » : آب صاف و زلال و گوارا .
زَلِبَ - - زَلَباً به : به او پيوست و از وى جدا نشد .
الزُّلْبَة - لُقمه .
الزُّلَّة - [ زلّ ] : كار نيك ، تنگى نفس .
الزَّلَّة - ج زَلَّات [ زلّ ] : اسم مره از ( زَلَّ ) است ، گناه ، لغزش ، اشتباه ؛ « زَلَّةٌ اللَّسَان » : لغزش زبان ، ميهمانى ، عروسى ، آنچه از سفره ى دوست يا خويشاوند بردارند .
الزِّلَّة - سنگريزه ى نرم و صاف .
زَلَجَ - - زَلْجاً و زَلِيجاً و زَلَجَاناً : آن مرد با شتاب و سبك راه رفت ، - - زَلْجاً الْبَابَ : درب را با چفت بند بست ، - زَلَجَاناً فلاناً : بر فلانى پيشى گرفت .
زَلِجَ - - زُلُوجاً : مترادف ( زَلَقَ ) است ، - المَاءُ عن الْحَنْجَرةِ : آب از گلو به داخل شكم فرو رفت ، - الكَلامُ مِن فيه : سخن از زبانش در رفت .
زَلَّجَ - تَزْلِيجاً الكلامَ : سخن را ميان مردم پخش كرد ، - عَيْشَه : با درآمدى كم به زندگى خود ادامه داد .
الزَّلْج - « مكانٌ زَلْجٌ » : جاى لغزنده .
الزُّلُج - سنگريزه‌هاى نرم .
الزَّلَج - « مكانٌ زَلَجٌ » : جاى لغزنده .
زَلْحَفَ - زَلْحَفَةً [ زلحف ] ه : او را دور كرد .
الزِّلْحَفَة - ( ح ) : اين واژه تحريف ( السُّلَحْفَاة ) است به معناى لاكپشت .
الزَّلْزَال - [ زلزل ] : زمين لرزه ، زلزله .
زَلْزَلَ - زَلْزَلَةً و زِلْزَالًا و زَلْزَالًا و زُلْزَالًا [ زلزل ] اللَّه الأَرضَ : خداوند زمين را لرزانيد ، - ه : او را ترسانيد و بر حذر كرد ، - الإبِلَ : شتران را سخت راند .
الزَّلْزَلَة - [ زلزل ] : مص ، - ج زَلَازِل : زمين لرزه .
زَلَطَ - - زَلْطاً اللقمةَ : لقمه را بلعيد . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الزَّلْعُوم - به معناى ( الحُلْقوم ) است : گلو . اين واژه در زبان متداول رايج است .
زَلَفَ - - زَلْفاً و زَلَفاً و زَلِيفاً : به پيش آمد و نزديك شد ، - الشيءَ : آن چيز را جلو انداخت .
زَلَّفَ - تَزْلِيفاً الشيءَ : آن چيز را پيش انداخت ، - فى الكلامِ : سخن را افزون كرد .
الزَّلْف - نزديكى ، درجه ، مقام ، منزلت .
الزُّلَف - ساعت يا زمان آغاز شب و روز .
الزَّلَف - مترادف ( الزَّلْف ) است .
الزُّلْفَى - مترادف ( الزَّلْف ) است .
الزُّلْفَة - ج زُلَف و زُلَفَات و زُلُفَات و زُلْفَات : مترادف ( الزَّلْف ) است ، پاسى از شب ، صفحه .
الزَّلَفَة - ج زَلَف : حوض پُر ، كاسه ، صفحه ، زمين سفت و پاكيزه ، سنگ نرم ، باغ ، - ( ح ) : صدف .
زَلَقَ - - زَلْقاً ه : مترادف ( ازَلَّه ) است به معناى او را لغزانيد ، - رَأْسَه : موى سرش را تراشيد ، - ه عن مكانِه : او را از جاى خود دور كرد ، - - زَلَقاً تِ القَدَمُ : پاى لغزيد و بر جاى خود ثابت نماند ، - بِمَكَانِه : در جائى كه بود خسته شد و از آن كنار رفت .
زَلِقَ - - زَلَقاً تِ القَدَمُ : پاى لغزيد و ليز خورد ، - بِمَكَانِه : در جاى خود خسته شد و از آن كنار رفت .
زَلَّقَ - تَزْلِيقاً ه : او را لغزانيد ، - ه عن مَكَانِه او را از جاى خود دور كرد ، - الموضعَ : آن جاى را لغزنده كرد ، - بَدَنَه : بدن خود را روغن مالى كرد بطوريكه اندام او نرم و ليز شد ، - رَأْسَه : سرش را تراشيد ، - ه بِبَصَرِه : به او تيز نگريست .
الزَّلْق - جاى ليز و لغزنده .
الزَّلَق - مترادف ( الزَّلْق ) است ، « ارْضٌ زَلَقٌ » : زمين صاف و نرم كه چيزى روى آن نباشد .
الزَّلِق - مترادف ( الزَّلْق ) است ، مرد زود رنج .
الزَّلَقَة - سنگ صاف و نرم ، آئينه .
الزَّلل - [ زلّ ] : مص ، جائى كه لغزنده باشد و در آن ليز خورند . اين واژه كاربرد مذكر و مؤنث دارد ، گناه كردن ؛ « اسْتَغْفِرُ اللَّه من زَلَلِي » : از گناهى كه مرتكب شده‌ام از خداوند طلب آمرزش مىكنم .
الزَّلَم - ( ن ) : گياهى است بىدانه و بىشكوفه . در ريشه‌هاى آن دانه ايست روغنى كه در زبان متداول به آن ( حَبُّ العَزِيز ) گويند ، - ج ازْلَام : تير بىپر ، عرب در زمان جاهلى به ( ازْلَام ) قسم مىخوردند .
الزَّلْمَاء - ( ح ) : بز كوهى ، - ( ح ) : ماده ى باز .
الزَّلَمَة - پاره گوشتى كه از گوش بز بريده و آويخته شود ، - عند العَامَّة : و در زبان متداول به معناى مرد يا مرد پياده مىباشد .
الزَّلُوج - شتابنده ؛ « سَهْمٌ زَلُوجٌ » : تيرى كه از كمان لغزد ؛ « عَقَبَةٌ زَلُوجٌ » : راه يا گردنه ى دراز .
الزَّلُوف - « العقبةُ الزَّلُوف » : راه دراز .
الزَّلُوق - « ناقةٌ زَلُوقٌ » : ماده شتر تندرو ؛ « عَقَبَةٌ زَلُوقٌ » : راه دور .
الزَّلُول - [ زلّ ] : « ماءٌ زَلُولٌ » : آب صاف و زلال .
الزَّلُّومَة - « زَلُّومَةُ الإبْريقِ » : لوله ى آفتابه . اين واژه در زبان متداول رايج است و عربي فصيح آن ( البُلْبُل ) است .
الزَّلِيج - « مكانٌ زَلِيجٌ » : مترادف ( زَلْجٌ ) است .
الزُّلَّيْق - هُلوى نرم ، گونه اى ماهى است كه اگر گرفته شود از دست ليز مىخورد و مىگريزد .
الزُّلَّيْقَة - واحد ( الزُّلَّيْق ) است .
زَمَّ - - زَمّاً ه : آن چيز را بست ، - الخَيّاطُ الثّوبَ : درزى جامه را محكم دوخت اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - الجِمَال : بينى شتران را به مهار كشيد ، - النعْلَ : براى كفش بند ساخت ، - القِرْبَة : مشك را پر كرد ، - الرَّجُلُ بِرَأْسه : آن مرد سر خود را بلند كرد ، - بِأَنْفِه : بينى خود را بالا برد و تكبر
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 460 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار