تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
الزَّغْبَاء - مؤنث ( الأَزْغَب ) است .
الزُّغْبَة - ( ح ) : گونه اى جانور جونده بسان موش ولى در حجم بزرگتر مىباشد و معمولًا در لابلاى درختان زندگى مىكند و در زمستان ميخوابد ، موش زمستان خواب .
الزَّغَبَة - واحد ( الزَّغَب ) است .
زَغْبَر - زَغبَرَةً [ زغبر ] الثوبُ : جامه حاشيه دار يا پرزدار شد .
الزَّغْبَر - مترادف ( الزَّغْبِر ) است .
الزَّغْبُر - مترادف ( الزَّغْبِر ) است .
الزِّغْبِر - آنچه كه در بالاى جامه از پُرز و ابريشم و جز آنها باشد .
الزُّغْبُرة - پرزهاى ريسمان ، فصيح اين كلمه ( الزِّئْبَرة ) است ، پرهاى ريز . اين كلمه تحريفى از ( الزغَب ) است . اين واژه در زبان متداول رايج است .
زَغْرَدَ - زَغْرَدَةً [ زغرد ] البعيرُ : شتر بانگ خود را در گلويش گردانيد ، - تِ المرأةُ : آن زن شادمانى خود را با صداى بلند و لرزان آشكار كرد .
الزَّغْرَدَة - ج زَغَارِيد : « زَغْرَدَةُ النساء » في الفرح : اعلام شادمانى زنان با صداهاى بلند و لرزان .
زَغَلَ - - زَغْلًا الماءَ : آب را يكباره ريخت ، - الشَّرَابَ : مي را چشيد ، - الصَّبِيُّ امَّه : كودك از پستان مادرش شير خورد ، - الذهَبَ و غيرَه : زر و جز آن را تقلَّبى كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الزَّغَل - نيرنگ ، تقلب ، فريب .
الزُّغْلَة - يك بار آب ريختن ، آنچه را كه از مي چشند .
الزُّغْلُول - ج زَغَالِيل : كودك ، جوجه ى كبوتر ، مرد سبكبال .
الزُّغْلِيّ - نيرنگ باز ، خدعه گر ، فريبكار .
زَفَّ - زَفّاً و زُفُوفاً و زَفِيفاً [ زف ] : شتاب كرد ، - تِ الرّيحُ : باد بطور ملايم وزيد ، - زَفّاً و زَفِيفاً الطائرُ : پرنده با گستردن بالها خود را بر زمين افكند ، - - زَفّاً و زِفَافاً البرقُ : برق درخشيد ، - العَرُوسَ الى زَوْجِها : عروس را به خانه شوهر روانه كرد ، - الأَمْرَ الى فلان : او را از آن كار آگاه كرد ، او را به آن امر مژده داد ؛ « زَفَّ الْبُشرى اليه » : به او بشارت داد .
الزَّفَ - پَر كوچك .
زَفَى - - زَفْياً و زَفَيَاناً [ زفي ] تِ القوسُ : كمان صدا كرد ، - تِ الرّيحُ السحَابَ او التُّرابَ او نحوَهما : باد ابر يا خاك و مانند آنها را پراكنده كرد و راند ، - الرَّجُلُ بِنَفْسِه : آن مرد از خود گذشتگى كرد و بسوى نابودى رفت .
الزِّفَاف - [ زفّ ] : ازدواج ، عَرُوسِي .
الزَّفَّاف - [ زف ] : سبك و شتابان .
الزَّفَّان - [ زفّ ] : مترادف ( الزفاف ) است .
الزَّفان - [ زفن ] : رَقّاص .
زَفَّتَ - تَزْفِيتاً [ زفت ] السفينةَ : كشتى را با زفت يا قير اندود ، - الطريقَ : كوچه را با زِفت اسفالت كرد .
الزِّفْت - قير . اين واژه يونانى است .
الزُّفَّة - [ زف ] : گروه ، دسته .
الزَّفَّة - اسم مرّه از ( زَفَّ ) است ، - عند العامَّة : و در زبان متداول به معناى يك بار توبيخ سخت مىباشد ؛ « زَفَّةُ الْعَرُوسِ » : گردانيدن عروس در كوچه و خيابان براى ابراز شادمانى . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
زَفَرَ - زَفْراً و زَفِيراً الرجُلُ : هوا را از سينه برون كشيد ، - الحِمَارُ : خر عرعر كرد ، - تِ النَّارُ : صدا برافروختن آتش شنيده شد ، - تِ الأرضُ : گياه زمين نمايان شد ، - زَفْراً الْمَاءَ . آب بركشيد ، - الشيءَ : آن چيز را برداشت .
الزَّفْر - ج أزفار : بار سنگين ، گروهى از مردم ، لشكر ، مَشك ، اسباب و لوازم مسافر .
الزُّفَر - مهتر ، آنكه در حمل مشكها پرتوان باشد ، دلير و نيرومند ، - ( ح ) : شير ، دريا ، رودخانه ى پر از آب ، عطاي بسيار ، مرد بخشنده ، لشكر .
الزَّفَر - چوبى كه درخت را با آن نگهدارند ، - عِند المَسيحيّين : و در نزد مسيحيان خوردن گوشت و شير و مانند آنهاست كه در مقابل آن ( القِطَاعة ) است به معناى پرهيز و نخوردن آن غذاهاست .
الزُّفْرَة - نَفَس بلند كشيدن ، نَفَسِ گرم ؛ « زُفْرَة الدَّابَّة » : پهلوى باد كرده ى ستور ؛ « زُفْرةُ الشيءِ » : ميان هر چيزى .
الزَّفْرَة - مترادف ( الزُّفرَة ) است ، اسم است از ( زَفَرَ الرّجُلُ او الحِمَارُ ) ، - ج زَفَرات : و چه بسا كه شاعر براى ضرورت شعر ، فاء را ساكن كند و گويد ( زَفَرات ) .
زَفْزَفَ - زَفْزَفَةً [ زفزف ] الرجُلُ : آن مرد سخت راه پيمود ، خوب راه رفت ، - الطَائِرُ : پرنده بالهاى خود را گشود ، پرنده خود را به پائين افكند ، - تِ الرّيحُ الحَشِيشَ : باد گياه را تكان داد و در آن صدا افكند ، - الْمَركبُ : صداى كشتى شنيده شد .
الزَّفْزَاف - [ زفزف ] : مترادف ( الزفْزَف ) است ، سبك ، - ( ح ) : شترمرغ .
الزَّفْزَف - [ زفزف ] : باد تند و پيوسته .
الزَّفَف - [ زفّ ] : انباشتن پرهاى ريز پرنده بر روى هم .
زَفَنَ - - زَفْناً : رقصيد ، پاى بر زمين كوبيد رقصيد .
الزِّفْن - ( ب ) : چتر يا سايه پوش كه بر روى بامها نصب كنند .
الزَّفُوف - [ زفّ ] : شترمرغ ، - مِن النُّوق : ماده شتر خوب و تندرو ؛ « قوسٌ زَفُوفٌ » : كمان نرم .
الزَّفُون - « الناقةُ الزَّفُون » : ماده شتر لنگ .
الزَّفَيَان - [ زفي ] : مص ، سبكى ، سبك ؛ « نَاقةٌ زَفَيَان » : ماده شتر تندرو .
الزَّفِير - مص ، آغاز صداى خر ، و پايان صداى خر را ( الشَّهِيق ) گويند ، بلا .
الزَّفِيف - [ زفّ ] : تند و سبكبال .
زَقَّ - - زَقّاً [ زق ] الطائرُ فرخَه : پرنده جوجه ى خود را با نوك غذا داد ، - الكَبْشَ : پوست گوسفند را از سر تا پاى درآورد .
الزُّقّ - ج زَقَقَة : مي ، شراب .