تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
در كار ، - ج أَزمَاع : لرزه ايست كه بهنگام قصد كارى بر اندام انسان افتد ، نگرانى و سرگردانى ، گره هايى كه بر روى شاخه‌هاى درخت انگور مىباشد كه از آن خوشه‌ها بيرون آيد ، انگشت اضافى ، مردم پست و فرومايه ؛ « هُو منَ الرَّعَاع و الزعَاعِ و الزمَعِ » : او از مردم كوچه و بازار و فرومايه است ، آبراهه‌هاى تنگ و كوچك ، سيل كم .
الزُّمَّع - آنكه در نياز شتاب نكند ، - ( ح ) : زنبورى كه نيش ندارد .
الزُّمْعة - پاره اى از چيزى .
الزَّمَعَة - ج زَمَع و زِمَاع : موى آويزان در پشت پائين پاى گوسفند يا آهو ، - ج أَزمَاع : جوانه ى ريز .
الزِّمِكُّ - مترادف ( الزِّمِكَّي ) است .
الزِّمِكَّى - دُم پرنده يا بيخ دُم آن .
زَمَلَ - - زِمَالًا الأَعْرَجُ : مرد لنگ بر يكپاى خود لنگان راه رفت ، - - زَمْلًا الشيءَ : آن چيز را حمل كرد ، - الرفيقَ : دوست را پشت سر خود بر روى ستور سوار كرد ، - الرجُلَ : از آن مرد پيروى كرد ، - زُمُولًا تِ القوسُ : كمان صدا كرد .
زَمَّلَ - تَزْمِيلًا الشيءَ بثوبه أو في ثوبه : آن چيز را با جامه يا در جامه ى خود پيچيد ، - الشيءَ : آن چيز را پنهان كرد .
الزِّمْل - بار ، آنكه پشت سر ديگرى بر روى ستور سوار باشد .
الزُّمْلَة - دوستى ، رفاقت ، گروه .
زَمَّمَ - تَزْمِيماً [ زمّ ] الجِمَالَ : شتران را مهار بست .
الزَّمَم - ؛ « داري مِنْ دَارِه زَمَمٌ » : خانه ى من به خانه ى او نزديك است ؛ « امْرُ القَومِ زَمَمٌ » : امور و نظرات آن قوم نزديك بهم است ؛ « وَجْهِي زَمَم بَيْتِه » : روبروى من خانه ى او مىباشد .
زَمِنَ - - زَمَناً و زُمْنَةً : بيمارى او طول كشيد .
الزَّمَن - ج أَزْمَان و أَزْمُن : زمان ، وقت ، زمان چه دراز باشد و چه كوتاه .
الزَّمِن - ج زَمِنُون : آنكه به بيمارى مزمن دچار شده باشد .
الزَّمَنَة - مترادف ( الزَّمَان ) است .
الزَّمَنِيّ - آنچه كه ويژه ى زمان يا روزگار باشد ، عبور كننده و نابود شده .
زَمْهَرَ - زَمْهَرَةً [ زمهر ] تِ العينُ : بر اثر خشم چشم سرخ شد ، - تِ الجراحُ او البُثورُ : خون در زخم يا دانه‌هاى چركى فاسد شد .
الزَّمْهَرِير - [ زمهر ] : سختى سرما .
الزُّمُورَة - مترادف ( الزَّمَارَة ) است .
الزَّمُوع - شتابان ، شتابنده .
الزَّمُّولَةُ - « زَمُّولَةُ الإبْريقِ » : لوله ى آفتابه . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الزَّمِيت - ج زُمَتَاء : مرد بزرگوار و با وقار .
الزِّمَّيْت - مترادف ( الزَّمِيت ) است .
الزَّمِير - كوتاه ، ج زِمَار ؛ « غناءٌ زَميرٌ » : آوازى خوش .
الزَّمِّير - ( ح ) : گونه اى ماهى است كه بر پشت خار درشتى دارد و اغلب در آبهاى رودخانه وجود دارد .
الزِّمِّير - ( ح ) : مترادف ( الزَّمِّير ) است .
الزَّمِيع - ج زُمَعَاء : شتابان ، شتابنده ، دلير پر توان و قاطع ، خوب رأى .
الزَّمِيل - ج زُمَلَاء : رديف ، رفيق سفر ، همكار ؛ « هو زَمِيلي فى التَّعْلِيم » : او همكلاسى يا همشاگردى من است .
الزَّمِين - ج زَمْنَى و زَمَنَة : مترادف ( الزَّمِن ) است .
زَنَى - - زِنًى و زِنَاءً [ زني ] : زنا كرد .
زَنَّي - تَزْنِيَةً [ زني ] ه : به او نسبت زنا داد و گفت ( يا زَانِي ) : اى زناكار .
الزِّنَى - [ زني ] : زنا كردن ، خيانت به همسر .
الزِّناء - [ زني ] : مترادف ( الزِّنَى ) است .
الزَّنَّاءَة - [ زني ] : زنى كه بسيار زنا كند .
الزِّنَاد - جمع ( الزَّنْد ) است ؛ « حَجَرُ الزِّناد » : سنگ چخماق ؛ « وَرَتْ بِكَ زِنَادِي » : اين تعبير را به كسى كه نياز ديگرى را برآورد گويند يعنى فندك من از تو روشن شد ، - ج أزْندَة : چخماق تفنگ .
الزُّنَّار - ج زَنَانِير : زُنّار كه برگردن آويزند . اين واژه يونانى است .
الزُّنَّارَة - مترادف ( الزُّنَّار ) است . اين واژه يونانى است .
الزَّنْبَار - ( ح ) : مگس گزنده .
الزُّنْبُر - [ زنبر ] : مرد سبكبال و ظريف ، مرد حاضر جواب .
الزُّنْبُرُك - فنر يا زنبورك ساعت . نام ديگر آن ( النَّابِض ) است . اين واژه فارسى است .
الزَّنْبَق - ج زَنَابِق ( ن ) : گياهى است از تيره ى زنبقيها ، گل زيبا و خوشبوئى به رنگ سفيد دارد . اصل اين گياه از خاورميانه بويژه لبنان است ، روغن ياسمين ، ني يا قره ني ؛ « امُّ زَنْبَق » : شراب .
الزَّنْبَقَة - ( ن ) : واحد ( الزَّنْبَق ) است ، پاره ى كوچكى از زيورآلات كه بر خود بياويزند .
الزُّنْبُور - [ زنبر ] : مترادف ( الزنبُر ) است ، - ج زَنَابِير ( ح ) : حشره ى زنبور كه نيشى سخت و دردآور دارد .
الزُّنْبُورة - ( ح ) : واحد ( الزنْبُور ) است .
الزَّنْبِير - ( ح ) : مگس گزنده .
الزَّنْبِيل - ج زَنَابِيل [ زنبل ] : زنبيل ، سبد ، كيسه ، انبان .
الزَّنْبِيل - ج زَنابيل : مترادف ( الزَّنْبِيل ) است .
الزَّنْج - ج زُنُوج : نژادى از مردم سودان .
الزِّنْج - ج زُنُوج : مترادف ( الزَّنج ) است .
الزَّنْجَار - ( ك ) : زنگ خوردگى مس ، زنگار . اين واژه فارسى است .
الزَّنْجَبِيل - ( ن ) : زنجفيل ، گياهى است علفى كه اصل آن از هند است . ريشه‌هاى آن در زمين مىرويد و مزه ى آن تند و تيز است . اين واژه فارسى است ، مي .
زَنْجَرَ - زَنْجَرَةً [ زنجر ] : آن مرد ناخن شستش را به ناخن سبابه اش زد ، - ه : او را با زنجير بست .
الزُّنْجُفْر - ( ك ) : شنگرف . معدنى است نرم به رنگ سرخ كه با كشيدن آن بر روى آهن از زنگار و زنگ خوردگى آهن جلوگيرى كنند اين واژه فارسى است .
الزِّنْجَفْر - ( ك ) : مترادف ( الزُّنْجُفر ) است .