تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
پُرگوئى كف كرد .
الزَّبَب - [ زبّ ] : مص ، انبوهى موى و درازى آن .
زَبَدَ - - زَبْداً ه : به او كره خورانيد ، - له : به او كره داد ، - السِّقَاءَ : مشك را تكان داد تا خامه يا كره ى آن برآيد ، - - زَبْداً السّويقَ : آرد را با كره آميخت .
زَبَّدَ - تَزْبِيداً اللبنُ : شير خامه دار شد ، - شَدْقُه : دهان او كف برآورد ، - القُطْنَ : پنبه را زد تا براى ريستن آماده شود .
الزُّبْد - ج زُبَد : كره كه از شير گاو يا گوسفند بدست مىآيد .
الزَّبَد - ج أزْبَاد : كف كه بر روى آب برآيد ؛ « زَبَدُ الْبَحْرِ » : كف دريا ، چركى .
الزُّبْدَة - ج زَبَد : مترادف ( الزُّبْد ) است ؛ « زُبْدَةُ الشَّىءِ » : بهترين و نيكوترين هر چيزى .
الزَّبَدَة - ج زَبَد : كف كه بر روى آب و جز آن برآيد .
الزَّبْدِيَّة - ج زَبَادِيّ : پشقاب سفالين .
زَبَرَ - - زَبْراً البئرَ : چاه را با سنگ استوار ساخت ، - الكتابَ : كتاب را نوشت ، - الكَرّامُ الْكَرْمَ : باغبان انگور شاخه‌هاى زيادى درخت مو را چيد و آن را نيكو گردانيد ، - ه عن الأَمْرِ : از آن كار وي را منع كرد و بازداشت .
الزِّبْر - ج زُبُور : كتاب ، خِرَد .
زَبْرَجَ - زَبْرَجَةً [ زبرج ] الشيءَ : آن چيز را نيكو و زيبا كرد .
الزّبْرِج - ج زَبَارِج : هر چيز آراسته و زيبا ، زينت و آرايش ، زر ، ابر نازك كه در آن سرخى باشد .
الزَّبَرْجَد - ج زَبَارِج : زبرجد كه از سنگهاى قيمتى است و همانند زُمُرُّد مىباشد كه بهترين آن زبرجد سبز است . اين واژه فارسى است .
زَبَلَ - - زَبْلًا الأرضَ : زمين را با كود اصلاح و نيكو كرد .
زَبَّلَ - تَزْبِيلًا الأرضَ : مترادف ( زَبَلَها ) است .
الزَّبْل - ( ز ) : سرگين يا پشكل دام و ستور .
الزِّبْلَة - مترادف ( الزِّبْل ) است .
زَبَنَ - - زَبْناً ه : او را راند ، به او صدمه رسانيد ، وي را دور كرد ، - تِ النَّاقَةُ : ماده شتر بهنگام دوشيدن پاى خود را بر زمين كوبيد ، - الثَمَرَ : ميوه‌ها را نچيده و بر روى درخت فروخت .
الزَّبُون - خريدار ، مشتري ، آنكه همواره از يك فروشنده خريد مىكند ؛ ج زُبُن و زُبُونَات و زَبَائن ، - مِن النُّوق : ماده شترى كه بهنگام دوشيدن پاى بر زمين كوبَد ؛ « حَرْبٌ زَبُونٌ » : جنگ بسيار سخت و انبوه از جنگجويان كه يكديگر را برانند .
الزُّبُونِيَّة - مجموع ( الزبُن ) است .
الزَّبِيب - [ زبّ ] : كشمش و مويز يا انجير خشك ، زهر دهان مار .
الزَّبِيبَة - يك دانه مويز يا انجير خشك ، كفى كه بر گوشه ى دهانِ آنكه بسيار سخن گويد برآيد ، زخمى است كه در دست بر آيد .
الزَّبِيْبَتَانِ - دو نقطه ى سياه كه بر روى دو چشم مار است .
الزُّبْيَة - ج زُبًى [ زبي ] : گودالى كه براى شكار جانوران درنده حفر كنند ، گودالى كه در آن غذا يا نان پزند ، تپه اى كه آب به آن نرسد .
الزَّبِيل - مترادف ( الزِّبْلَة ) است ، - ج زُبُل و زُبْلان : زنبيل ، سبد ، ظرف ، مشك .
الزِّبِّيل - ج زَبَابِيل : زنبيل .
زَجَّ - - زَجّاً [ زجّ ] : دويد ، - بِالشَّيءَ : آن چيز را انداخت ؛ « زَجَّ بِفُلانٍ فِى السِّجْنِ » : او را به زندان افكند ، - ه : با تَه نيزه او را زد ، - ه بِالرُّمْحِ : او را با نيزه زد ، - - زَجَجاً حَاجبُه : ابروى او باريك شد .
الزُّجّ - ج زِجَاج و أَزِجَّة و زِجَجَة : آهنى كه در بُنِ نيزه مىباشد در مقابل ( السِّنَان ) كه به معناى سرنيزه است .
زَجَا - - زَجْواً [ زجو ] ه : او را راند ، وي را به آرامى دور كرد ، - زَجْواً و زُجُوّاً و زَجَاءً الأَمْرُ : آن كار آسان شد ، - الخَرَاجُ : خراج يا ماليات به آسانى دريافت شد ، - فُلانٌ : خنده ى فلانى بريده شد .
زَجَّى - تَزْجِيَةً ه : او را بيرون كرد ، او را به آرامى راند و دور كرد .
الزَّجَّاء - [ زجّ ] : مؤنث ( الأَزَجّ ) ست .
الزُّجَاج - [ زجّ ] : شيشه ، آبگينه .
الزَّجَاج - [ زجّ ] : مترادف ( الزُّجاج ) است .
الزِّجَاج - [ زجّ ] : مترادف ( الزجَاج ) است .
الزَّجَّاج - [ زجّ ] : سازنده ى آبگينه . شيشه ساز .
الزُّجَاجَة - يك قطعه آبگينه ، ظرف شيشه اى .
الزَّجَاجَة - مترادف ( الزجَاجَة ) است .
الزِّجَاجَة - به معناى ( الزجاجَة ) ، شيشه سازى .
الزُّجَاجِيّ - [ زجّ ] : شيشه فروش .
الزَّجَّار - آنكه بسيار داد و فرياد زند .
الزَّجَّال - شاعر ملى يا مردمى ؛ « حَمَامُ الزَّجَّال » : كبوتر نامه بر .
الزَّجَّالة - آنهائيكه با تيرهاى كوچك تير اندازى مىكنند .
زَجَّجَ - تَزْجِيجاً [ زجّ ] الحاجبَ : ابرو را باريك كرد ، - المَوضِعَ : آن جاى را درست و هموار كرد .
زَجَرَ - - زجْراً ه : او را راند و نهيب داد ، - ه عَنْ كذا : او را از چيزى منع كرد ، - الكَلْبَ و بِالكلبِ : سگ را نهيب داد و بر آن بانگ زد ، - تِ الرّيحُ السحابَ : باد ابر را تكان داد و برانگيخت ، - الطَّيرَ : پرنده را به پرواز واداشت و به آن فال نيك يا بد زد به اين گونه كه پرواز آن بسوى راست يا چپ مىباشد ، - الرجُلُ : آن مرد پيشگوئى كرد .
الزَّجْر - ج زُجُور ( ح ) : نوعي ماهى درشت هيكل است .
الزَّجَر - ج زُجُور ( ح ) : مترادف ( الزَّجْر ) است .
زَجَلَ - - زَجْلًا ه و بِه : وى را تيز نگريست و بسوى او تير انداخت ، او را دور كرد ، - ه بالرمحِ : با نيزه او را زد ، - الحَمَامَ : كبوتر را به پرواز راه دور فرستاد .