تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
كرد ، - عبه : از آن چيز تجاوز كرد و گذشت ؛ « زَادَ عنِ المعدّل » : از حدّ ميانه گذشت .
الزَّاد - ج أزْودَة و أزْوَاد [ زود ] : توشه ى سفر .
زارَ - - زِيَارَةً و مَزَارَةً و زَوْراً و زُوَاراً و زُوَارَةً [ زور ] ه : براى ديدار وى بسوى او رفت ، - زِوَاراً الفَرسَ : دهان اسب را با لبيشه بست .
الزَّارَة - [ زور ] : جلگه ى نيزار و پر از آب و گياه ، گروه شتران ، چينه دان مرغ .
الزَّارَّة - [ زرّ ] ( ح ) : گونه اى حشره كه روى شتر و خر و مانند آنها نشيند .
زارَعَ - مُزَارَعَةً [ زرع ] : بر روى زمين كِشت كرد ، - فُلاناً : با فلانى بر سر كِشت زمين در برابر قسمتى از محصول معامله كرد به شرط اينكه بذر از مالك باشد .
الزَّرِع - ج زارِعُون و زُرَّاع : فا ، كشاورز .
الزَّارُوب - كوچه ى تنگ و دراز . فصيح اين واژه ( الزَّقَب ) است اين واژه آرامى است و در زبان متداول رايج است .
الزَّارُوقَة - مترادف ( الزَّرَّاقَة ) است و در زبان متداول رايج است .
الزَّاعِب - « سيلٌ زَاعِبٌ » : سيل افزون و خروشان كه درّه را پر كند .
زاغَ - - زَوْغاً [ زوغ ] : به بيراهه رفت ، - البَصَرُ : چشم تكان خورد و منحرف شد ، - الشيءَ : آن چيز را خم كرد ، - النَّاقَةَ : عنان ماده شتر را گرفت ، - زوغاً و زَوَغَاناً : كج و خم شد .
زاغَ - - زَيْغاً و زَيَغَاناً و زَيْغُوغَةً : مايل شد ، كج شد ، - تِ الشَّمْسُ : خورشيد منحرف شد ، - البَصَرْ : چشم خسته شد .
الزَّاغ - ج زِيغَان [ زيغ ] ( ح ) : كلاغى است كوچك كه پرهاى روى پشت و شكم آن سفيد است ؛ گونه ى ديگرى از اين كلاغ وجود دارد كه به آن ( الزَّاغُ الجِيفيّ ) گويند و مردارخوار است .
زاف - - زَوْفاً [ زوف ] : به تمرينهاى ورزشى و نرمش بدن پرداخت ، - الرجُلُ : آن مرد سست راه رفت ، - تِ الْحَمَامَة : كبوتر بالها و دم خود را باز كرد و بر روى زمين كشيد ، - الطَّائِرُ فى الْهَوَاءِ : پرنده در هوا پرواز كرد و اوج گرفت ، - الماءُ : حُباب آب بر آمد .
زافَ - - زُيُوفاً [ زيف ] تِ الدراهِمُ عليه : درهمهاى مردود و تقلبى به او باز گردانيده شد ، - زُيُوفاً وَزَيْفاً الدَّرَاهِمَ : آن درهمها را ناروا و ناسره گردانيد ، - زَيْفاً الحَائِطَ : آن مرد از روى ديوار بر جست ، - زيفاً و زَيَفاناً : در راه رفتن تكبر و ناز كرد و به اين سوى و آن سوى خم شد .
الزَّافِرَة - ج زَوَافِر : پشت گردن و پائين آن ، مهتر بزرگ ، لشكر ، گروه ، كمان ، آن قسمت از تير كه بى پر است ، زيرك و دانا ؛ « زَافِرَةُ الرجُلِ » : خويشاوندان و ياران مرد ؛ « زَافِرَةُ البِنَاءِ » : ستون ساختمان .
الزَّافِنَة - « الناقةُ الزافِنَةُ » : ماده شتر لنگ .
الزَّاقِي - ج زَوَاق [ زقو و زقي ] : پرنده ى پُر صدا ، خروس .
الزَّاقِيَة - ج زَوَاق : مؤنث ( الزَّاقِي ) است .
الزَّاكِي - ج زُكَاة [ زكو ] : فا ، مرد پاكيزه و نيكو .
زالَ - - زَوْلًا و زَوَالًا وَزَوَلَاناً و زُؤُولًا و زُوُولًا و زَوِيلًا [ زول ] : نابود شد ، دور شد ، - تِ الشَّمْسُ : خورشيد از ميان آسمان رو به پائين رفت و مايل شد ، - عَنِ الوُجودِ : از بين رفت و اثرى از آن نماند ، - تِ الخَيْلُ بِرُكْبَانِها : اسبان سواران خود را برداشتند و به راه افتادند ، - زَوْلًا : جنبيد ؛ « أرَى النّجومَ تَزُولُ و لَا تغيبُ » : ستاره گانرا مىبينيم كه در حركت و جنبش مىباشند .
زالَ - - زَيْلًا [ زيل ] ه عن مكانِه : او را از جاى خود دور كرد ؛ « مَا زِلْتُ أفْعَلُ » : همچنان كار مىكردم ؛ « زِلْتُ افْعَلُ » : به معناى ( مَا زِلْتُ افْعَلُ ) : بتقدير حرف نفى است و كاربرد كمى دارد ؛ « ما زالَ قائماً » : همچنان ايستاده بود ؛ « لَا يزالُ فى حَاجَةٍ اليه » : همچنان نيازمند به وى مىباشد .
الزَّالَّ - ج زَوالّ [ زلّ ] من الدراهم : درهم كم وزن - سكَّه ى كه عيار آن كم باشد .
الزَّالِج - فا ، آنكه از مشكلات نجات يافته باشد ، آنكه بسيار نوشنده باشد ؛ « سُهْمٌ زَالِجٌ » : تيرى كه بر روى زمين لغزد و سپس بسوى هدف رود .
زامَّ - مُزَامَّةً [ زمّ ] فلاناً : با او معارضه كرد و جلوى وى را گرفت .
زامَلَ - مَزَامَلَةً [ زمل ] الرفيقَ : معادل دوست خود در كجاوه بر روى شتر سوار شد بدينگونه كه او در يك طرف محمل و دوستش در طرف ديگر آن نشست .
الزَّامِل - آنكه دنبال رو ديگرى باشد ، ستورى كه از فرط نشاط لنگان راه رود .
الزَّامِلَة - ج زَوَامِل : مؤنث ( الزَّامِل ) است ، شتر و جز آن از ستوران كه باربر آن نهند .
الزَّامِن - « زَمَنٌ زَامِنٌ » : روزگارى سخت .
زَانَ - - زَيْناً ه : آن را آراست اين واژه ضد ( شَانَه ) مىباشد ، - الشىءَ : آنچه را نيكو كرد و آراست .
الزَّان - [ زين ] ( ن ) : گونه اى درخت زيبا از تيره ى بلَّوطيهاست . از چوب اين درخت استفاده مىشود و از دانه‌هاى آن روغن نباتى خوبى بدست مىآيد . اين درخت گونه‌هاى بسيارى دارد كه براى آرايش باغچه كِشت مىشود .
زانَى - مُزَانَاةً و زَنَاءً [ زني ] : زنا كرد .
الزَّاني - ج زُنَاة [ زني ] : زناكار .
الزَّانِيَة - زناكار . . . تاء براى مبالغه است ، - ج زَوانٍ : مؤنث ( الزَّانِي ) است .
الزَّاهِد - ج زُهَّد و زُهَّاد و زَاهِدُون : فا ، آنكه دنيا را براى آخرت رها كند ، بدخوى ، پرهيزگار .
الزَّاهِر - فا ، رنگ روشن و درخشان ، گياه زيبا .
الزَّاهِرِيَّة - تكبر و تبختر ؛ « هو يَمْشي الزَّاهِرِية » : او خرامان راه مىرود .
زاهَقَ - مُزَاهَقَةً [ زهق ] الحقُّ الباطلَ : حق باطل را ، نيست و نابود كرد .
الزَّاهِق - باطل ، بيهوده ، نابود شونده ، چاه گود .
الزَّاهِقَة - « بِئرٌ زَاهِقَةٌ » : چاه بسيار گود .
الزَّاهِي - [ زهو ] : زيبا روى درخشان .
الزَّاهِيَة - مؤنث ( الزاهِي ) است .
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 451 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار