تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
خود را اعلام كن .
أَرَّى - تَأْريَةً [ أري ] النارَ : آتش را روشن كرد ، آتش برافروخت .
أَرَابَ - إِرَابَةً [ روب ] اللبنَ : شير را ماست ساخت .
أَرَابَ - إِرَابَةً [ ريب ] الرجُلُ أو الأمرُ : آن مرد يا آن كار شكدار شد ، - هُ : او را به شك انداخت ، در او شك ايجاد كرد ، او را ناراحت و سرگردان كرد ؛ « ارَابَهُ منهُ أمْرٌ » : نسبت به كارى كه از او سر زد بدگمان شد ولى يقين حاصل نكرد .
أَرَاثَ - إِرَاثَةً [ ريث ] هُ : او را كند كرد .
الأَرَاجِيح - [ رجح ] : بيابانهاى وسيع .
الأَراجيف - [ رجف ] : خبرهاى دروغ و گوناگون كه اصل و پايه‌اى ندارد .
الأَرَاجِيل - [ رجل ] : شكارگران مرد .
أَرَاحَ - إِرَاحَةً [ روح ] هُ : او را آسايش داد ، - المَعْروفَ : به آن چيز خوب دست يافت ، - على فلان حقَّهُ : حق فلانى را باز گردانيد ، - الإبلَ : شتران را بسوى شترخان بازگردانيد ، - الشيءَ : بوى آن چيز را احساس كرد ، - القومُ : آن قوم هنگام وزش باد آمدند ، - الماءُ او اللحمُ : آب يا گوشت بد بو و گنديده شد ، - الرجلُ : آن مرد تنفس كرد ، آن مرد در شب آمد ، آن مرد مُرد و مردم از او راحت شدند .
أَرَادَ - إِرَادَةً [ رود ] الشيءَ : آن چيز را دوست داشت و به آن ميل و رغبت نمود ، - هُ على الأمر : او را به آن كار واداشت .
الإرَادَة - [ رود ] : مص ، اراده ، امر ؛ « ارادة ملكيّة » : امر حاكم ؛ « حسبُ الإِرادَة » : آن چنان كه بخواهد .
أَرَاضَ - إِرَاضَةً [ روض ] : آبيارى كرد ، - القَوْمَ : آن قوم را سيراب كرد ، - الحوضُ : كف حوض پر از آب شد ، - المكانُ : در آن مكان گل و گياه فراوان شد ، - اللَّهُ الأرضَ : خداوند زمين را سرسبز و پر گل كرد .
أَرَاعَ - إِرَاعَةً [ روع ] هُ : او را ترسانيد بگونه‌اى كه ترس در دل او اثر كرد ، او را به شگفتى انداخت .
أَرَاعَ - إِرَاعَةً [ ريع ] الزرعُ : آن كشت افزايش يافت ، - القومُ : كشتِ آن قوم افزايش يافت ، - اللَّهُ الزّرعَ : خداوند آن كشت را بركت داد و افزون كرد ، - تِ الإبلُ : بچه‌هاى شتران بسيار شدند .
أَرَاغَ - إِرَاغَةً [ روغ ] هُ : او را فريب داد ، او را با مكر و حيله طلبيد ، - هُ على امرٍ و عن امرٍ : از او خواست تا آن كار را انجام دهد .
أَرَافَ - إِرافَة [ ريف ] المكانُ : آن مكان پر بركت و قابل كشت شد .
أَرَاقَ - إِراقَة [ روق و ريق ] الماءَ : آب را ريخت ، - دَمَهُ : خون او را ريخت كنايه از كشتن وى است .
الأُرَاق - ( طب ) : گونه‌اى بيمارى كه در كشت و مردم پديد مىآيد و رنگ آنها را زرد و يا سياه مىكند . اين بيمارى را ( الصفَيْرة ) نيز گويند .
الأَرَاك - ج أُرُك و أَرَائِك ( ن ) : درخت اراك است كه از چوبهاى آن مسواك سازند .
الأَرَاكَة - ( ن ) : واحد ( الأَراك ) است .
أَرَانَ - إِرَانَةً ( رين ) القومُ : ستوران آن قوم تلف شدند و از بين رفتند .
أَرْأَى - إِرْآءً [ رأي ] : آن خردمند شد ، آثار حماقت در چهره‌اش پديد آمد ، در آئينه نگاه كرد ، هنگام نگاه كردن پلكهاى چشم خود را تكان داد ، خوابهاى شيطانى او بسيار شد ، از درد شش ناليد ، - الرّاية : پرچم را نصب كرد .
أَرْأَب - إِرْآباً [ رأب ] الصدْعَ : شكاف را پر يا اصلاح كرد .
الأَرْأَس - م رَأْسَاء [ رأس ] : آنكه سر بزرگ دارد .
أَرَبَ - - أَرْباً [ العَقْدَ ] ( ب ) : آن گره را محكم كرد ، - الرجُلَ : بر اندام آن مرد ضربه زد .
أَرِبَ - - أَرَباً بالشيء : در آن چيز ماهر شد ، آن چيز را به عهده گرفت ، - الرّجلُ : عضوهاى بدن آن مرد از هم جدا شد ، - اليه : به او نيازمند شد .
أَرُبَ - - أَرَابَةً و إِرَباً : آن مرد بينا و خردمند شد .
أَرَّبَ - تَأْرِيباً [ أرب ] الشيءَ : آن چيز را استوار كرد ، - الشاةَ : بندبند گوسفند را از هم جدا كرد .
أَرَبَّ - إِرْبَاباً [ ربّ ] بالمكان : در آن مكان اقامت كرد ، - منهُ : به او نزديك شد .
الإرْب - ج آرَاب : عضو ، اندام ، جزء ، قطعه ، پاره ؛ « قطعتُ الذبيحةَ إرْباً إرْباً » : گوسفند قربانى را قطعه قطعه كردم ، نيازمندى ، زيركى و حيله‌گرى ، پايان ، ماهر خردمند و بينا .
أَرْبَى - إِرْبَاءً [ ربو ] : بيش از آنچه كه داد گرفت ، - الشيءَ : آن چيز را افزون كرد ، - على كذا : بر آن چيز افزود ؛ « ارْبَى على الخَمْسِين » : سن او از پنجاه سال گذشت ، - عليهِ فى كذا : بر او در آن چيز افزود ، - الرّجلَ : آن مرد را اميدوار كرد .
ارْبَادَّ - ارْبِيْدَاداً [ ربد ] : مرادف ( ارْبَدَّ ) است .
الأُرْبَة - ج أُرَب : گره سخت و محكم ، پاپيون ، كراوات .
الإرْبَة - زيركى و حيله‌گرى .
أَرْبَحَ - إِرْبَاحاً [ ربح ] الناقةَ : شير ماده شتر را در بامداد و نيمهء روز دوشيد .
ارْبَدَّ - ارْبِدَاداً [ ربد ] : به رنگ تيره در آمد .
الأَرْبَد - م رَبْدَاء ، ج رُبْد [ ربد ] : آنچه كه در آن تيره‌گى باشد ؛ « عَامٌ ارْبَد » : سال سخت و قحطى .
أَرْبَضَ - إِرْبَاضاً [ ربض ] الدوابَّ : ستوران را در آغل جاى داد ، - الرّجلَ : آن مرد را بار سنگين نهاد بطورى كه نتوانست بر دارد و به زانو درآمد ، - تِ الشمسُ : گرماى خورشيد زياد شد بطورى كه جانوران و ستوران آغلهاى خود را ترك گفتند .
أَرْبَعَ - إِرْبَاعاً : داخل سال چهارم شد ، - القومُ : آن قوم چهار نفر شدند ، آن قوم به چراگاه و روستا و آب فرود آمدند ، به فصل بهار درآمدند ، - الرّجُلُ : آن مرد به تب ربع دچار شد ، - الإبلَ : شتران را رها كرد تا هر