شود تا با او بدون رضايت خانوادهاش ازدواج كند .
خَفَّ - - خَفّاً و خِفَّةً و خَفَّةً [ خفّ ] : سبك شد .
اين واژه ضد ( ثَقُلَ ) است ، بىپروا شد ، دارائى او كم شد ، - المطرُ : باران سبك شد ، - خَفّاً و خِفَّةً و خفُوفاً القَومُ : آن قوم كم شدند ، با شتاب رفتند ، - الى العَدُوِّ : براى روبروئى با دشمن شتابيدند .
الخُفّ - ج أَخْفَاف و خِفَاف : كفش ، - للبَعيرِ و النّعَام : و در شتر و شترمرغ بجاى سم است در ساير جانوران ؛ « رَجَعَ بِخُفَّي حُنَيْن » : نااميد برگشت ، در كار خود پيروز نشد .
الخِفّ - مترادف ( الخَفِيف ) است ، گروهى كم .
خَفَا - - خَفْواً و خُفُوّاً [ خفو ] البرقُ : برق درخشيد ، - الشيءُ : آن چيز آشكار شد .
خَفَى - - خَفْياً و خُفِيّاً [ خفي ] الشيءَ : آن چيز را پنهان و كتمان كرد ، آن چيز را آشكار كرد .
خَفَّى - تَخْفِيَةً [ خفي ] الشيءَ : آن چيز را پنهان و كتمان كرد .
الخَفَاء - مص ، پنهان ، ضدّ ( الظُّهور ) است ، - ج أخْفِيَة : پوشش ، سرپوش ، « خَفَاء الزهْرِ » : پشت گل ؛ « فى الخَفَاء » : پنهانى ، بگونهاى كه ديده نشود ؛ « لَا خَفَاءَ فى انَّ » :
واضح است كه . . . ؛ « اخْفِيَةُ الكَرَى » :
چشمها .
الخُفَارَة - دستمزد نگهبان ، مترادف ( الخَفَارة ) است .
الخَفَارَة - اسم است از ( خَفَرَ ) ، زينهار ، حرمت و حق .
الخِفَارَة - مترادف ( الخَفَارة ) است .
الخُفَّاش - ج خَفَافِيش ( ح ) : خفاش ، شبپره . نام ديگر آن ( الوَطْوَاط ) است .
الخَفَّاف - [ خفّ ] : فروشندهى كفش .
الخَفَّاق - اسم مبالغه است ، آنكه بسيار غايب شود ؛ « خَفّاقُ القَدَم » . آنكه جلوى كف پايش پهن باشد . و در زبان متداول بر آنكه در سخن خود هذيان گويد اطلاق مىشود .
الخُفَّان - سنگ سبك و نرم بسان سفال .
اين واژه در زبان متداول رايج است و فصيح آن ( الرَّخْفَة ) است .
خَفَتَ - - خُفَاتاً : ناگهان مرد ، - خُفُوتاً الصوتُ : صدا آرام شد ، - خَفْتاً بِكلامِهِ و بِصوتهِ :
سخن خود را پنهانى گفت ، سخن خود را آهسته گفت ، - بِالقِراءَةِ : آرام و آهسته خواند . اين واژه ضدّ ( اجْهَرَ ) است .
الخُفْت - ( ن ) : سذاب .
الخِفَّة - [ خفّ ] : مص ، سبكى . ضد ( الثِّقْل ) است كه در جسم و عقل و كار مىباشد ؛ « خِفَّةُ الحَركَةِ ، الخِفَّةُ فى الحَركَة » : سبكبالى ، تيزروى و سرعت ؛ « خِفَّةُ اليَدِ » : مهارت در كار ؛ « خِفَّة الدَّم ، خِفَّةُ الروح » : لطافت ، دوست داشتنى .
خَفَرَ - - خَفْراً و خَفَراً هُ و بهِ و عليهِ : او را پناه داد و از وى حمايت كرد ، - هُ : از او پولى گرفت تا از وى حمايت كند ، - خَفْراً و خُفُوراً بِالْعَهْدِ :
به عهد و پيمان وفا كرد ، - فُلاناً : پيمان و عهد را با فلانى شكست ، به او خيانت كرد .
خَفِرَ - - خَفَراً و خَفَارَةً تِ الجاريةُ : آن دختر بسيار شرم كرد .
خَفَّرَ - تَخْفِيراً هُ : او را پناه داد و حمايت كرد ، به دور آن سور يا ديوار كشيد .
الخَفِر - من النساء : زن بسيار باحياء و شرم .
الخُفْرَة - اسم است به معناى ( الخَفَارَة )
الخَفِرَة - من النساء : مترادف ( الخَفِر ) است .
خَفَضَ - - خَفْضاً هُ : آن را پائين كشيد . اين واژه ضد ( رَفَعَ ) است ، - الرجُلُ : آن مرد بدرود زندگى گفت ، - الصوتُ : صدا آهسته شد ، - تِ الإبلُ : شتران آهسته راه رفتند ، - الصَّوتَ : صدا را آهسته و نهان كرد ، - الكَلِمَةَ : حرف آخر كلمه را كسره داد ، - جَنَاحَهَ لِفُلانٍ : به فلانى فروتنى و نزديكى كرد ، - من الشيء : از آن چيزى كم كرد ، - بالمكانِ : در آن مكان اقامت گزيد .
خَفُضَ - - خَفْضاً العيشُ : زندگى خوش و آسان و گوارا شد .
خَفَّضَ - تَخْفِيضاً الشيءَ : آن چيز را نرم كرد ، كم كرد ؛ « خَفِّضْ عنك » : بر خود سختى هموار مكن ، - السَّعْرَ : نرخ را پائين آورد ، از قيمت چيزى كم كرد .
الخَفْض - نرمى زندگى و فراخ آن ؛ « خَفْضُ القِيمَة » : پائين آوردن نرخ ، كم كردن قيمت .
خَفَّفَ - تَخْفِيفاً [ خفّ ] الشيءَ : آن چيز را كم يا سبك كرد . اين واژه ضدّ ( ثَقَّلَه ) است ، - الثوبَ : جامه را نرم و رقيق كرد ، - الحَرْفَ : حرف را تخفيف داد . اين واژه ضد ( شَدَّدَ ) است ، - الآلَامَ عنه : دردهاى او را آرام بخشيد و از شدت آن كاست ، - من سُرْعَتِهِ : از سرعت خود كاست ، آرام و آهسته راه رفت .
خَفَقَ - - خُفُوقاً النجمُ : ستاره غروب كرد ، - الليلُ : بيشتر شب گذشت ، - الرجُلُ فى البِلَاد : آن مرد به سير و سياحت رفت ، - المكانُ : آن مكان خالى شد ، - الطَّائِرُ : پرنده پريد ، - خَفْقاً هُ بِالسَّيْفِ : با شمشير ضربهى سستى بر او زد ، - تِ النعْلُ : كفش صدا كرد ، - خَفْقاً و خُفُوقاً و خَفَقَاناً الفُؤادُ او الرايَةُ او البَرْقُ او الرِّيِحُ : دل يا پرچم يا برق يا باد تكان خورد و سرگردان شد ، - الطعَامَ عِندَ العَامة : و در زبان متداول بمعناي غذا را در هم بر هم خورد مىباشد .
الخُفَق - ج خِفَاق : مترادف ( الخَفِق ) است .
الخَفِق - ج خِفَاق : اسب كمر باريك .
الخَفْقَة - اسم مرّه از ( خَفَق ) است .
الخِفْقَة - چيزى بسان تسمه يا تازيانه است .
الخُفَقَة - ج خُفَقَات : مترادف ( الخَفِق ) است و تاء براى مبالغه است نه تأنيث .
الخَفِقة - ج خَفِقَات : مترادف ( الخَفِق ) است و تاء براى مبالغه است نه تأنيث .
الخُفُوت - سستى و آرامش .
خَفِيَ - - خَفَاءً و خُفْيَةً و خِفْيَةً [ خفي ] : پنهان شد ، آشكار نشد ؛ « لَا يَخْفَى أن » : پيدا است كه . . . ؛ « لَا يَخْفَى عليك » : بر تو پوشيده نيست ، خودت ميدانى كه . . .