الخَفِيّ - [ خفي ] : پنهان ، پوشيده ، آنكه از مردم كنارهگيرى كند و جايش شناخته نشود ؛ « خَفِيُّ الاسْم » : مرد بىنام و نشان ، گمنام .
الخُفْيَة - [ خفي ] : « خُفيَةً عنه » : بدون اطلاع و آگاهى او .
الخَفيت - « صَوْتٌ خَفِيتٌ » : صدائى آرام .
الخَفِيَّة - ج خَفَايَا و خَفِيَّات [ خفي ] : گودال پيچ در پيچ ، چاه پر آب ؛ « خَفَايا القلوبِ » : رازهاى دلها ؛ « خَفَايا الأُمورِ » : باطن كارها يا امرها .
الخَفِير - ج خُفَرَاء : پناه دهنده ، پناه گيرنده ، حمايت كننده ، نگهبان .
الخَفِيض - « عَيْشٌ خَفِيضٌ » : زندگى خوش و گوارا .
الخَفِيضة - نرمى زندگى و فراخى آن .
الخَفِيف - ج أَخِفَّاء و خِفَاف و أَخْفَاف [ خفّ ] :
آنكه كارهاى خود را با سرعت انجام دهد ؛ « خَفِيفُ الحركةِ » : سبكبال ، تند و سريع ؛ « خَفيفُ الْيَدِ » : حاذق ، ماهر ، اين واژه ضد ( الثَقِيل ) است ؛ « خفيف الظلِّ » : لطيف ، شادمند ؛ « خَفِيفُ الروح » : لطيف ، مهرآميز ؛ « خَفيفُ العَقْل » : سبك مغز ، احمق ؛ « طَعَامُ خَفيفٌ على المعدةِ » : غذاى زود هضم ؛ « الخَفِيف » نيز به معناى بحرى از بحور شعر است .
خَلَّ - - خَلًا [ خلّ ] الشيءَ : آن چيز را سوراخ كرد ، - الفصيلَ : زبان بچه شتر را شكاف داد و چوب باريكى ( خِلال ) در آن نهاد تا نتواند شير بخورد ، - فى دُعائه : به دعاى خود ويژهگى داد ، - خَلًا و خُلُولًا لَحْمُهُ : گوشت او كم و لاغر شد .
الخَلّ - ج أخْلَال [ خلّ ] : دوست با مهر و محبت . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود .
الخَلّ - ج أَخُلّ و خِلَال [ خلّ ] : سركه ، لاغر ، ناتوان ، چاق ، پارگى در جامه ، جامهى كهنه ، راه در شنزار .
الخِلّ - [ خلّ ] : دوستى ؛ « انه لَكَرِيمُ الخِلِّ » :
او در دوستى خود بزرگوار است ، - ج اخْلَال : دوست با وفا .
خَلَا - - خُلُوّاً و خَلَاءاً [ خلو ] الإناءُ : ظرف خالى شد ؛ « لَا يَخْلُو من جَمَال » : كمى زيبائى دارد ، از زيبائى بىبهره نيست ؛ « لَا يَخْلُو مِن مُبَالَغَة » :
بىمبالغه نيست ؛ « لَا يَخْلُو من فَائدة » : بىفائده نيست ، تا اندازهاى سودمند است ، - المكانُ : ساكنان آن مكان رفتند ، - الرجُلُ : آن مرد در جائى تنها شد ، - بالشيءِ : آن چيز را به تنهائى برگزيد و چيزى ديگر بر آن اضافه نكرد ، - له الجوُّ :
مجال براى او باز شد ، - الشيءُ : آن چيز گذشت ؛ « مُنْذُ عَشْرِ سَنَواتٍ خَلَتْ » : از ده سال گذشته تاكنون ، - عن الشيءِ : آن چيز را فرستاد ، - عن الأَمْرِ و منهُ : از آن كار خود را مُبَرّى و جدا كرد ، - على فُلان : بر فلانى اعتماد كرد ، - على الشّيءِ : بر آن چيز اكتفا كرد ، - بِهِ : او را فريب داد ، - خَلْوَةً و خَلْواً و خَلَاءاً بِالمَكَانِ : در آن مكان اقامت گزيد و از آن خارج نشد ، - بالُهُ : خيال او راحت شد و اطمينان يافت ، - الحُزنَ : غم و اندوه را پشت سر گذاشت و از آن جدا شد ، - بهِ و مَعَهُ و اليهِ : با او خلوت كرد و به گفتگو پرداخت ، - لِلأَمْرِ : به تنهائى به آن كار پرداخت .
خَلَا - [ خلو ] : از ادوات استثناء به معناي ( إلَّا ) است و به اعتبار فعل مستثنى را منصوب مىكند مانند « جَاءَ اتباعٌ الأمِير خَلَا زَيْداً » كه در اينجا زيد مفعول است و هرگاه قبل از آن ( ما ) ى مصدريه آيد فعل مىشود مانند « جَاءَ القَومُ ما خَلَا زيداً » و هرگاه باعتبار حرف در آيد ما بعد خود را مجرور مىكند مانند « خَلَا زَيْدٍ » : بجز زيد .
خَلَى - - خَلْياً [ خلي ] النباتَ : گياه را چيد ، - المَاشِيةَ : براى دام و ستور علف و گياه چيد ، - الشعِيرَ فى المِخْلاة : گندم را در خرمنگاه جمع كرد .
خَلَّى - تَخْلِيَةً [ خلو ] الأَمرَ عنهُ : او را رها كرد ؛ « خَلَّ عنكَ هَذِه المُيُولِ » : اين خواستهها را از خود دور كن ، - سَبِيلَهُ : او را آزاد كرد ، مرد ، - بينهما : آن دو را با هم گذاشت و خود را كنار گرفت ، - البَائعُ بينَ الْمَشْتَرِى و الْمَبِيع : فروشنده چيز فروخته شده را به خريدار تحويل داد .
الخَلَى - ج أَخْلَاء [ خلي ] : گياه ، علف .
الخَلَاء - [ خلو ] : مص ، جاى خالى ، گوشه ؛ « بَيْتُ الخَلاء » : مستراح ؛ « مكانٌ خَلَاء » :
جائى كه در آن هيچكس نباشد .
الخَلَّاب - آنكه با زبان خوش فريب دهد .
الخَلَّابة - مؤنث ( الخَالِب ) است .
الخَلَاة - [ خلي ] : واحد ( الخَلَى ) است .
الخِلَاسيّ - فرزندى است از پدر و مادرى كه يكى سياه و يكى سفيد باشند .
الخَلَاص - رهائى ، نجات ، نايل شدن به پايانى نيكو ؛ « الخَلَاصُ الأَبَدِيّ » : رهائى هميشگى ، آنچه از طلا و نقره كه پاك و خالص شده باشد .
الخِلَاص - مانند آن چيز ، آنچه از طلا و نقره كه زدوده و پاك شده باشد .
الخُلَاصَة - آنچه از روغن كه خالص و زدوده شده باشد . اين واژه بر هر چه كه خالص و پاكيزه و گزيده شده باشد اطلاق مىگردد ؛ « خُلَاصَةُ الكلامِ » : موجز كلام ، خلاصهى سخن .
الخِلَاصَة - مترادف ( الخُلاصَة ) است .
الخِلَاط - آميختگى مردم و دام و ستور .
الخَلَاطَة - حماقت ، نادانى .
الخُلَاع - گونهاى بيمارى ديوانگى كه در انسان پديد آيد .
الخَلَاعَة - فساد اخلاق ، فسق و فجور ، سرگرمى در لذتها و خواهشهاى نفسانى .
الخِلَاف - نزاع ، اختلاف . اين واژه ضد ( الموَافَقَة ) است ؛ « بِخِلَاف » : بر عكس ، بر خلاف ؛ « خِلَافاً لذلك » : بر خلاف آن ؛ « خِلافُهُ » : غير او ، آستين پيراهن ، - ( ن ) :
گونهاى درخت بيد .
الخِلَافة - خلافت ، امامت ، حكومت ، نيابت از ديگرى .
الخُلَاق - نرم و صاف .