تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 366

مساهمون:

ص٣٦٦
الخُضْرَة - ج خُضْر و خُضَر : رنگ سبز ، گياه تازه ، نرمى ؛ « خُضْرَة الدِّمَنِ » : سبزه‌اى كه در مزبله و ميان خاكروبه برويد ، - فى الْوان الناس : و در رنگ چهره‌ى مردم بر گندمى اطلاق مىشود ؛ « الخُضَر » : سبزيجات .
خَضْرَمَ - خَضْرَمَةً [ خضرم ] الأُذُنَ : كمى از گوشه‌ى گوش را بريد .
الخِضْرِم - [ خضرم ] : چاه پر آب ، درياى فراخ ، - ج خِضْرِمُون و خَضَارِم و خَضَارِمَة : مهتر بخشنده و بزرگوار ؛ « رَجُلٌ خِضْرِمٌ » : مرد بسيار بخشنده .
خَضَعَ - - خُضُوعاً و خَضْعاً و خُضْعاناً : تواضع و فروتنى كرد و آرام شد ، - لهُ : فرمانبردار او شد ، - الرجُلَ : آن مرد را آرام كرد ، - النجمٌ : ستاره رو به غروب رفت .
خَضِعَ - - خَضَعاً الرجُلُ : آن مرد خميده شد .
خَضَّعَ - تَخْضِيعاً هُ : آن مرد را رام و فروتن كرد .
الخَضَع - مص ، فرو رفتگى طبيعى گردن .
الخَضْعَاء - مؤنث ( الأَخْضَع ) است .
الخَضْعَة - شمشيرها يا تازيانه‌ها كه بر چيزى فرود آيند .
الخُضَعَة - ج خُضَع : آنكه در برابر همه‌ى مردم فروتن باشد ، آنكه بر اقران و همگنان خود چيره باشد .
الخَضَعَة - مترادف ( الخَضْعَة ) است .
خَضِلَ - - خَضَلًا : خيس و تر شد .
خَضَّلَ - تَخْضِيلًا الشيءَ : آن را خيس و تر كرد .
الخَضْل - مرواريد و برليان خالص و بىخدشه ، گونه‌اى از مهره‌ها .
الخَضَل - مترادف ( الخَضْل ) است .
الخَضِل - مترادف ( الخَاضِل ) است .
الخَضْلَة - واحد ( الخَضْل ) است .
الخُضُلَّة - فراوانى گياه و محصول ، فراوانى آب ، رفاه و فراخ زندگى ؛ « يومُ خُضُلَّةٍ » : روزى خوش و فراخ .
خَضَمَ - - خَضْماً الشيءَ : آن چيز را بريد ، - الطَّعَامَ : غذا را با دندانهاى عقب جويد و خورد .
خَضِمَ - - خَضْماً الطعامَ : مترادف ( خَضَمَ ) است .
الخِضَمّ - مرد بخشنده و دست و دل باز اين واژه بر مردان اطلاق مىشود ، مهتر ، گروه بسيار ، درياى فراخ ، - مِنَ السّيُوفِ : شمشير برنده و تيز .
الخَضُوب - گياه تازه بر آمده كه باران خُورَد و سبز شود .
الخَضُور - آنچه كه داراى رنگ سبز باشد .
الخَضُوع - ج خُضُع : فروتن ، فرمانبردار .
الخَضِيب - ج خُضُب : آنچه كه با خضاب رنگين شده باشد ؛ « كَفُّ خَضِيبٌ » : دست حنا بسته ؛ « امرأةٌ خَضيبٌ » : زنى كه سر خود را حنا بسته است .
الخَضِير - آنچه كه به رنگ سبز باشد ، گياه سبز ، و در زبان متداول بر همه‌ى سبزيها اطلاق مىشود ، و نيز در زبان متداول به تپاله‌ى گاو گفته مىشود .
الخُضَيْرِيّ - ج خَضَاريّ ( ح ) : مترادف ( الخُضَاريّ ) است .
الخَضِيعَة - صداى سيل ، صدائى كه از شكم ستور شنيده شود .
الخَضِيلة - باغ يا گلستانى كه نزديك آب باشد .
الخَضِيمة - گياه روئيده شده‌ى سبز ، زمين پر از گياه و درخت .
خَطَّ - - خَطَّاً [ خطَّ ] بالقلم : نوشت ، - الشيءَ : آن چيز را با قلم يا جز آن نوشت ، - على الشَّيءِ : روى آن چيز را خط يا علامتى گذارد ، - خطَّاً اي سَطْراً : سطرى كشيد و رسم كرد ، - فِى الأَرْض : بر روى زمين خط كشيد ، - تِ الرِّيَاحُ الرَّمْلَ : بادها وزيدند و در زمين ماسه و رمل خطهاى راه راه پديد آوردند ، - القَبْرَ : گور را كند ، - هُ الشيْبُ : اثر پيرى در او نمايان شد ، - الطعَامَ و فِى الطَّعَامِ : مقدار كمى از آن غذا را خورد ، - الخِطَّةَ لِنفسهِ : براى خود خط مشى تعيين و اعلام كرد ، - عِذَارُهُ : موى گونه‌ى او درآمد ، - الغلامُ : آن جوان موى گونه‌اش درآمد ، - فى نَومِهِ : در خواب خُرخُر كرد .
الخُطَّ - راه ، خيابان ، كوي .
الخَطَّ - ج خُطُوط : مترادف ( الخُطَّ ) است ، نوشتن ، راه و خط دراز در چيزى ؛ « الخَطُّ التِّلفُونيّ » : سيم تلفن ؛ « خَطَّ سِكَّةِ الحَدِيد » : راه آهن كه قطار بر روى دو خط آهنى متوازى حركت مىكند ؛ « خَرَجَ عن الخطَّ » : قطار از خط خارج شد ، - ( ه ) : و در اصطلاح هندسه خط مستقيم است كه پهنا يا حجمى ندارد ؛ « خَطُّ نصف مُستَقيم » : خط مستقيمى است كه يك طرف آن محدود به چيزى است ؛ « خَطُّ قطعةِ مُسْتَقِيم » ( ه ) : جزئى از خط مستقيم است كه از دو طرف محدود باشد ؛ « الخَطَّ الحَلَزُونيّ » ( ه ) : خطى است كه بر سطح استوانه پيچيده شود ؛ « قَدَمُ الخط الحلزوني » ( ه ) : فاصله‌ى ميان دو نقطه‌ى مشترك با يكى از خطوط رسم شده‌ى سطح ؛ « الخَطَّ الفَرَاغِيّ أَو اليَسَارِيّ » ( ه ) : خطى كه در سطح مستوى نباشد ؛ « الخَطُّ المُنْكَسِر » ( ه ) : خطى است كه از چند خط مستقيم بهم چسبيده و پياپى درآيد ؛ « الخَطَّ المُنْحنِى » ( ه ) : خطى است كه نه مستقيم و نه شكسته باشد ، خط منحنى . خط شكسته ؛ « الخَطُّ المُغْلَق » ( ه ) : خط بسته مانند خط دايره و يا چند ضلعى ؛ « الخَطَّ المَفْتُوح » ( ه ) : خطى كه دو طرف آن باز باشد ؛ « الخَطُّ المُنْكَسِر المُحَدَّب » ( ه ) : خط شكسته و محدب ؛ « الخط المُنْكَسِر المُقَعَّر » : خط شكسته و مقعر ؛ « خَطَّ العَرْض : دايره‌ى متوازى با خط استوا است ؛ » خَطَّ الأستواء او الاعْتدالِ « ( فك ) : خطى است كه كره‌ى زمين را به دو قسمت نيمكره‌ى شمالى و نيمكره‌ى جنوبى تقسيم مىكند ، خط استواء ؛ » خَطَّ الأستواء السمَاوِيّ او الفَلَك المُسْتقيم او مُعَدلُ النَّهار « ( فك ) : دايره‌ى تقاطع كره‌ى آسمانى در سطح عمودى بر محور زمين ؛ » خطُّ او دائرةُ نصف النَّهار او خَطُّ الزَّوَال ، أو الهَاجِرَة لِمَكَانٍ مُعَيّنٍ « ( فك ) : دايره‌ايست از كره‌ى
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 366 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار