تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
گودى فرو رفت .
الحَوْذَان - [ حوذ ] ( ن ) : نام گياهانى است از رسته‌ى آلاله‌ها كه در سرزمينهاى معتدل مىرويد اين گياه داراى گلهاى زيبا و اغلب زرد رنگ است كه بهترين نوع آن در يونان و ايران با گلهاى سرخ رنگ و درشتتر مىباشد .
الحُوذِيّ - [ حوذ ] : آنكه اسبها و چارپايان را خوب براند ، درشگه‌چى كه در زبان متداول به آن ( العَرْبَجِيّ ) گويند .
حَوِرَ - - حَوَراً [ حور ] تِ العينُ : سفيدى چشم سخت سفيد شد و سياهى چشم سخت سياه شد .
حَوَّرَ - تَحْوِيراً اللَّهُ : خداوند فلانى را نوميد كند ، - الثوبَ : جامه را شست و سفيد كرد ، - الشيءَ : آن چيز را راست و درست كرد ، - القُرصَ : قرص را با محور چرخانيد .
الحُور - [ حور ] : كاهش ، كم شدن .
الحَوْر - [ حور ] : گودى ، قعر .
الحَوَر - ج أَحْوار [ حور ] : پوستهاى سفيد و نرم ، گاو ، - ( ن ) : گونه‌اى درخت تنومند از رسته‌ى بيدها كه همانند درخت بيد در جاهاى نمناك مىرويد . از اين درخت تخته‌ى سفيد بدست مىآيد ، پوست كه آن را به رنگ سرخ در آورند .
الحَوْراء - [ حور ] ( ح ) : حالت دگرگونى حشره از صورت كِرمى به حشره‌ى كامل ؛ - « عَينُ حَوْراء » : چشم كه سفيدى آن سخت سفيد و سياهى آن سخت سياه باشد .
الحُورِيَّة - ج حُورِيَّات و حُور [ حور ] : نام الهه‌ى آبها يا جنگلهاست همانگونه كه در داستانها آمده است .
الحَوْز - [ حوز ] مص ، جائى كه اطراف آن را سدّ يا مانعى پديد آورده باشند ؛ - « حَوزُ الدارِ » : آنچه كه وابسته و پيوسته به خانه باشد .
الحَوْزَة - [ حوز ] : طبيعت ، ناحيه ؛ - « حَوزةُ المملكةِ » : قلمرو كشور و حكومت ؛ « فى حوزتِه » او « في حَوزَةِ يده » : در تحويل اوست ، در دست و قبضه‌ى اوست .
الحُوزِيّ - [ حوز ] : شترران يا شتر چران ، آنكه به تنهائى زيست كند و با كسى معاشرت نكند .
الحَوْسَة - [ حوس ] : « حَوْسَةُ الرجُلِ » : پيروان و ياران مرد . اين واژه در زبان متداول رايج است .
حَوَّشَ - تَحْوِيشاً [ حوش ] هُ : آن چيز را گردآورى كرد ، - الرّجُلُ : آن مرد آماده شد ، تشويق و برانگيخته شد .
الحُوش - [ حوش ] : « رجُلٌ حُوشُ الفؤادِ » : مرد قوى دل .
الحَوْش - [ حوش ] : آنچه كه اطراف خانه باشد ، آغل ستور .
الحَوَش - [ حوش ] : افراد مردم آميخته بهم از قبايل يا كشورهاى مختلف اين واژه در زبان متداول رايج است .
الحُوشِيّ - [ حوش ] : آنكه با مردم معاشرت نكند ، - من الكلامِ : سخن ناهنجار و نامفهوم ، - من اللَّيالي : شب تاريك
حَوِصَ - - حَوَصاً [ حوص ] : گوشه‌ى چشم او تنگ شد گوئى پلكها بهم دوخته شده است .
الحَوْص - [ حوص ] : درد شكم و روده‌ها .
الحَوَص - [ حوص ] : آنان كه داراى چشمهاى ريز مىباشند .
الحَوْصَاء - [ حوص ] : مؤنث ( الأَحْوَص ) است .
حَوْصَلَ - حَوْصَلَةً [ حوصل ] الطائرُ : پرنده چينه‌دان خود را پر كرد ، - الحنطةَ : گندم را جمعآورى كرد .
الحَوْصَل - چينه‌دان يا سنگدان پرنده كه بسان معده در انسان است .
الحَوْصَلَاء - مترادف ( الحَوْصَل ) است .
الحَوْصَلَة - مترادف ( الحَوْصَل ) است .
الحَوْصَلَة - مترادف ( الحَوْصَل ) است .
حَوَّضَ - تَحْوِيضاً [ حوض ] : حوضى ساخت ، - حولَ الأَمْرِ : اطراف آن چيز دور زد .
الحَوْض - ج أَحْوَاض و حِيَاض و حِيضان [ حوض ] : حوض آب ؛ « ذادَ عن حِيَاضِهِ » : از وابستگيها و املاك خود حمايت كرد « ذَبَّ عن حياضِ الدِّين » : از مسائل مربوط به امور دين حمايت و دفاع كرد ؛ « حَوْضُ السَّمَكِ » : حوض ماهى كه در آن ماهيان زنده نگهدارى مىشوند ؛ « حَوضُ السَّباحةِ » : استخر شنا ؛ « حَوضُ الأُذُنِ » : سوراخ گوش ؛ « احْواضُ الفَحْمِ وَالْحَدِيد » : انبارهاى ذخيره‌ى زغال و آهن .
الحَوْضِيَّة - [ حوض ] ( ن ) : گياهى است زينتى از رسته‌ى ( شقيقيّات ) داراى گلهاى درشت به رنگهاى گوناگون و در مناطق معتدل مىرويد .
حَوَّطَ - تَحْوِيطاً [ حوط ] الساحةَ : اطراف ميدان يا زمين را ديوار كشيد ، - الحائِطَ : ديوار ساخت ، - هُ : آن چيز را حفظ و تعهد كرد ، - حولَ الأمرِ : گرد آن كار گشت .
الحَوْط - [ حوط ] : رشته‌اى كه در آن مهره‌ها كشند و براى دفع چشم زخم بر ميان بندند ، هلالى از نقره است كه بر كودكان آويزند .
الحِوَط - [ حوط ] : آنچه در عوض كمى دراهم دهند .
الحَوْطة - [ حوط ] : اسم است از ( احْتَاطَ ) : احتياط و هوشيارى .
حَوَّفَ - تَحْوِيفاً [ حوف ] المكانَ : گرداگرد آن مكان دور زد .
الحَوْف - [ حوف ] : جانب ، ناحيه ، كنار ، پوستى كه آن را به دو شقه به گونه‌ى شلوار درآورند و كودكان آن را پوشند .
الحُوق - [ حوق ] : قاب يا روكش دور چيزى .
حَوْقَلَ - حَوْقَلَةً و حِيقالًا [ حوقل ] : آن مرد ( لَا حَولَ و لَا قُوَّةَ إلَّا باللَّهِ العَلىِّ العَظِيم ) گفت .
الحَوْقَلَة - قاروره‌ى دراز گردن .
الحَوْك - [ حوك ] ( ن ) : گياهى است همانند ( الحَبَق ) : پونه .
حَوِلَ - - حَوَلًا [ حول ] تْ عينُهُ : چشم او چپ يا لوچ شد .
حَوَّلَ - تَحْوِيلًا هُ : آن را از جائى به جاى
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 348 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار