تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
بر شانه آويزند ، فصيح اين واژه ( القِمَطْر ) است .
الحَمَالَة - كفالت ، ديه يا غرامت ، تاوان .
الحِمَالَة - ج حَمَائِل : باربرى ؛ « حِمَالَةُ البَنْطُلُون » : گيره يا بند شلوار .
الحُمَام - [ حمّ ] : مهتر بزرگوار ، ( طب ) : بيمارى تب چار پايان بويژه اسبها .
الحَمَام - ج حَمَائِم و حَمَامَات [ حمّ ] ( ح ) : كبوتر ؛ « حَمَامُ الزَّاجِل و الزجَّال » : كبوتر نامه بر يا نامه رسان ؛ « سَاقُ الحَمَام » : نام گياهى است ؛ « رِعْيُ الحَمَام » ( ن ) : نام گياهى است ؛ « بيْضُ الحَمَام » : رنگى است موجدار بين رنگ سرخ و كبود مانند گردن كبوتر .
الحِمَام - [ حمّ ] : مرگ .
الحَمَّام - ج حَمَّامَات [ حمّ ] : گرمابه ؛ - « حَمَّامُ شَمْسٍ » : حمّام آفتاب كه بدن را در معرض شعاع خورشيد قرار دهند ؛ - « الحَمَّامَات البحريّة » : پلاژهاى دريائى كه در ساحل دريا قرار دارد .
الحُمَامَى - [ حمّ ] : سرخى پوست ، - ( طب ) : گونه‌اى بيمارى پوستى است كه باعث سرخى پوست بدن مىشود ، - ( ن ) : نام گياهى است .
الحَمَامَة - ج حَمَائِم و حَمَامَات [ حمّ ] ( ح ) : واحد ( الحَمَام ) به معناى يك كبوتر است . تاء در اين كلمه علامت مؤنث نيست و بلكه تاء وحدت است .
الحَمَّامِيّ - [ حمّ ] : گرمابه‌دار ، دارنده‌ى گرمابه .
الحِمَايَة - [ حمي ] : حمايت ، محافظت ، جانب ، نظامى است استعمارى كه دولتى تحت حمايت دولتى ديگر قرار مىگيرد .
حَمَأَ - - حَمْأً [ حمأ ] البئرَ : چاه را از گلِ سياه زدود و پاك كرد .
حَمِئَ - حَمْأَ و حَمَأً [ حمأ ] الماءُ : آب گل آلود شد .
الحَمْء - مثنَّاه حَمْآن ج أَحْمَاء [ حمأ ] : مترادف ( الحَمُو ) است .
الحَمَأ - [ حمأ ] : گِل سياه رنگ ، مترادف ( الحَمُو ) است .
الحَمِيء - [ حمأ ] : آنچه كه با گِل سياه آميخته شده باشد .
الحَمْأة - [ حمأ ] : گِل سياه .
الحُمَة - ج حُمَات و حُمًى [ حمي ] : زهر ، نيش عقرب و مانند آن ، - ( طب ) : عوامل بيمارى است كه از ميكربها كوچكتر است و باعث بيماريهاى خطرناك مىشود ؛ « حُمَةُ البردِ » : سختى سرما .
الحُمَّة - ج حُمَم و حِمَام [ حمّ ] : تب ، سياهى ، آنچه كه مقدّر شده باشد ؛ « حُمَّةُ الفراقِ » : سختى دورى ، رنگى ميان سرخى و سياهى .
الحَمَّة - [ حمّ ] : چشمه‌ى آب گرم كه بيماران براى درمان ، در آن روند .
الحِمَّة - [ حمّ ] : عرق ، مرگ .
حَمْحَمَ - حَمْحَمَةً [ حمحم ] البِرْذَونُ أو الفرسُ : اسب يا استر بهنگام خواستن علوفه بانگ زد .
الحُمْحُم - ( ن ) : مترادف ( الْحِمحِم ) است به معناى گياه گاو زبان ، - ( ح ) : مترادف ( الْحِمْحِم ) است به معناى پرنده .
الحِمْحِم - ( ن ) : گياه گُل گاو زبان كه در ساختن بعضى از داروها به كار مىرود ، - ( ح ) : پرنده‌ايست .
حَمِدَ - - حَمْداً و مَحْمَداً و مَحْمِداً و مَحْمَدَةً و مَحْمِدَةً هُ : او را ستايش كرد ، - الشيءَ : آن چيز را خوب و ستوده يافت ، - هُ على امرٍ : به او پاداش نيكوئى داد .
حَمَّدَ - تَحْمِيداً اللَّهَ : حمد و سپاس مر خدايرا گفت ؛ - « الحَمْدُ لِلَّه » : گفت .
الحَمْد - مص ، ضدّ ( الذَّمّ ) است ، ستوده ؛ « رجُلٌ حمدٌ و امرأةٌ حَمْدَةٌ » : مرد ستوده يا زن ستوده ؛ « الحَمدُ لِلَّهِ » : سپاس و ستايش براى خداست ، از خوش بختى .
الحُمَدَة - مترادف ( الحَمَّاد ) است .
حَمَّرَ - تَحْمِيراً الشيءَ : آن چيز را سرخ كرد ، - هُ : به او ( يا حِمَار ) گفت .
الحُمَر - گونه‌اى قير است كه از زمين استخراج مىشود ، تمرهندى ، - ( ح ) : پرنده‌ايست به رنگ سرخ .
الحُمَّر - ( ح ) : مترادف ( الحُمَر ) است .
الحَمْرَاء - مؤنث ( الأحْمر ) است ، سختى گرما ، سال سخت و قحطى ، مترادف ( الحمائِر ) است .
الحُمْرَة - رنگ سرخ ، سرخاب ، - ( طب ) : گونه‌اى بيمارى وبائى است كه باعث تب و دانه‌هاى سرخ بر پوست بدن مىشود و در زبان متداول به آن ( الحُمَيرَة ) گويند .
الحُمَرَة - ( ح ) : واحد ( الحُمَر ) است .
الحُمَّرَة - ( ح ) : واحد ( الحُمَّر ) است .
حَمَزَ - - حَمْزاً الشفرةَ : تيغ را تيز كرد ، - الخَردلُ اللَّسانَ : خردل زبان گز شد .
حَمَسَ - - حَمْساً هُ : او را خشمگين كرد ، - اللَّحْمَ : گوشت را بريان كرد ، - حَمْساً : آن مرد دلير شد .
حَمِسَ - - حَمَساً : آن مرد در امر دين يا جنگ سخت و متعصب شد ، - الوَغَى : جنگ بالا گرفت ، - الأمرُ : آن كار سخت شد .
حَمُسَ - - حَمَاسَةً : دلير و دلاور شد .
حَمَّسَ - تَحْمِيساً هُ : او را خشمگين كرد ، او را بر انگيخت ، - الدواءَ و نحوَهُ : دارو را كمى روى آتش نهاد .
الحُمْس - اماكن سفت و سخت .
الحَمِس - دلير ، - عند العَامة : و در زبان متداول به معناى كسى است كه مردم را يارى كند .
الحَمْسَاء - مؤنث ( الأَحْمَس ) است ؛ « سَنَةٌ حَمْسَاء » : سال سخت .
حَمَشَ - - حَمْشاً هُ : او را خشمگين ساخت و برانگيخت ، - القومَ : آن قوم را با خشم راند ، - الشيءَ : آن چيز را جمع كرد ، - تِ الساقُ : ساق پاى باريك شد ، و در زبان متداول به معناى سخت خارانيد مىباشد .
حَمِشَ - - حَمَشاً و حَمْشاً الرجُلُ : دو ساق پاى او باريك و لاغر شد .