؛ « كُلُّ حَلَّافٍ كَذّاب » : هر بسيار سوگند خورى دروغگو است .
الحَلَّافَة - مترادف ( الحَلَّاف ) است .
الحُلَافيّ - جائى كه در آن گياه حَلفَاء ( گياهى كه از برگهاى آن سبد و حصير و جز آن سازند ) بسيار مىرويد .
الحُلَاق - درد گلو .
الحِلَاق - مترادف ( الحَلْق ) است .
الحَلَّاق - سلمانى ، آرايشگر .
الحُلَافَة - موى چيده و زدوده شده .
الحِلَاقة - آرايشگرى ، تراشيدن موى سر يا ريش ؛ « صابون الحِلَافة » : صابون ريش تراشى ؛ « صالونُ الحِلَاقة » : آرايشگاه اصلاح سر و صورت .
الحَلَال - [ حلّ ] : اين واژه ضدّ ( الحَرَام ) است ، آنكه از احرام حج بيرون شده باشد ؛ « ابْنُ حَلال » : فرزند حلال زاده ، مرد گرامى ، خوش اخلاق ، افسونگرى حلال كه دور از نيرنگ و كارهاى شيطانى باشد .
الحِلَال - [ حلّ ] : ضدّ ( الحَرَام ) است .
توشهى مرد ، مركب زنانه مانند كجاوه .
الحَلَّال - [ حلّ ] : مبالغهى ( الحالّ ) است به معناى ( الفاك ) : بسيار گشاينده ؛ « فلانٌ حَلَّالٌ كافٍ للمهمَّات » : فلانى گشايندهى كافى است براى حلّ مشكلات .
الحَلَاوَة - [ حلو ] ( ط ) : شيرينى در انواع مختلف آن .
حَلَب - - حَلْباً و حَلَباً و حِلَاباً الشاةَ : گوسفند را دوشيد ، - تْهُ نَاقَتى : از ماده شتر من براى او شير دوشيد ، - الرجُلَ : براى آن مرد شير دوشيد .
الحَلَب - مص ، شير دوشيده ، شراب خرما .
اين واژه استعاره است از ( حليبُ النَّاقَة ) : شير شتر ؛ « حَلَبُ الكَرْمِ » و « حَلَبُ العصيرِ » :
مي ، شراب .
الحُلَّب - ( ن ) : گياهى است در دشتها مىرويد و به زمين مىچسبد و هرگاه از آن چيزى بريده يا كنده شود مادهاى مانند شير از آن روان مىگردد .
الحُلَّبَان - ( ن ) : نام گياهى است .
الحِلْبَاب - ( ن ) : مترادف ( الحُلَّبَان ) است .
الحُلْبَة - ج حُلَب ( ن ) : گياه شنبليله است .
الحَلْبَة - ج حَلَبَات و حَلَائِب : اسم مرّه از ( الحَلْب ) است به معناى يك بار دوشيدن ، اسبهائى كه براى مسابقه گردآورى شده باشند ، يك بار دويدن اسبان در مسابقه ، ميدان مسابقهى اسب دوانى ؛ « حَلْبَةُ الرَّقص » : جايگاه آماده براى رقص ، سن رقص .
الحُلْبُوب - ( ن ) : مترادف ( الحُلَّبَان ) است .
الحَلْبُوب - ( ن ) : نام گياهى است از رستهى ( فربيونيّات ) كه معمولًا در خانهها و باغچهها مىرويد .
الحُلَّة - ج حُلَل و حِلَال [ حلّ ] : جامهى نويا جامهاى كه همهى بدن را بپوشاند ، سلاح ، جنگ ابزار ؛ « لَبِسَ المُحارِبُ حُلَّتَهُ و بِزَّتَهُ » :
جنگجو اسلحه و لباس رزم را پوشيد ؛ « الحُلَّةُ الرَّسْمِيَّة » : لباس رسمى .
الحَلَّة - ج حِلَل و حِلَال [ حلّ ] : اسم مره از ( الحُلُول ) است ، زنبيل بزرگ كه از نى سازند ، ديگ ستبر مسى ، محله ، كوى ، جائى كه مردم در آن جمع شوند ، - من الشيءِ : جهت چيزى .
الحِلَّة - ج حِلَل و حِلَال [ حلّ ] : اسم نوع و هيئت از ( الحُلُول ) است ، مجلس و مجتمع كه قوم در آن گرد آيند ، كوى ، گروهى كه به جائى فرود آمده باشند ، - من الشيءِ :
جهت يا سمت چيزى ، - عند المسيحيّين : و در نزد مسيحيان آمرزش گناهان است كه از سوى كاهن اعطاء مىشود .
حَلَجَ - - حَلْجاً في المشي : اندك اندك راه رفت ، - فى العَدْوِ : گامها را از هم فاصله داد و شتافت ، - القومُ ليلتَهم : آن قوم همهى شب را راه رفتند ، - القطنَ : پنبه را زد و دانهها را از آن بيرون كشيد ، - الرجُلَ بالعصا : آن مرد را با عصا زد ، - الخُبزَةَ : نان را گرد و پهن ساخت ، - الحبلَ : ريسمان را تافت .
الحَلْجَة - مسافت .
الحَلَجَة - مترادف ( الحَلْجَة ) .
حَلْحَلَ - حَلْحَلَةً [ حلحل ] الشيءَ : آن چيز را تكان داد ، - القومَ : آن قوم را از خانههاى خود بيرون كرد .
الحَلَزُون - ( ح ) : حلزون كه گونههاى بسيارى دارد و برخى از آنها خورده مىشوند .
الحَلَزُونَة - ( ح ) : واحد ( الحَلَزون ) است ، و در اصطلاح آهنگران و نجاران گونهاى ميخ پيچ است كه داخل لولا مىشود .
الحَلَزُونِيّ - آنچه كه به گونهى حلزون باشد ؛ « شكل او خط حَلَزونيّ » : شكل يا خط حلزونى ؛ « دَرَجٌ حَلَزُونيّ » : پلَّهى مارپيچى .
الحِلْس - ج أَحْلَاس و حُلُوس و حِلَسَةَ : مترادف ( الحَلَس ) است ، بزرگ قوم ، دلير ، عهد و پيمان ، چهارمين تير قمار .
الحَلَس - ج أَحْلَاس و حُلُوس و حِلَسَة : آنچه كه بر پشت ستور زير زين يا پالان اندازند ، بساط يا فرش كه در خانه بر روى زمين گسترانند .
حَلَفَ - - حَلْفاً و حِلْفاً و حَلِفاً و مَحْلُوفاً و مَحْلُوفَةً و مَحْلُوفَاء باللَّه : به خدا سوگند خورد ؛ « حَلَفَ يميناً » : قسم خورد ، سوگند ادا كرد .
حَلَّفَ - تَحْلِيفاً هُ : او را وادار به سوگند خوردن كرد .
الحَلْف - سوگند ؛ « حَلْفُ اليمين » : قسم خوردن .
الحِلْف - ج أَحْلَاف : دوست كه با دوست خود قسم مىخورد كه به او خيانت نكند ، پيمان و دوستى ، اتفاقيه يا پيمان ميان دولتها ؛ « حِلْفٌ عَسْكريّ » : پيمان نظامى .
الحَلِف - مترادف ( اليَمِين ) به معناى سوگند است .
الحَلْفَاء - ج حُلْف و حُلُف : كنيزك ، - ( ن ) :
گياهى است از تيرهى گندميان بسان