؛ « المنسوجاتُ الحَرِيرِيَّة » : پارچههاى ابريشمى ، سازندهى ابريشم ، فروشندهى ابريشم .
الحَرِيز - استوار و بلند ، آنچه كه مُحرز باشد .
الحَرِيسَة - ج حَرَائِس : ديوارى كه براى نگهدارى گوسفندان در پشت آن سازند ، گوسفندى كه آن را شبانه دزدند ، دزدى .
الحَرِيش - ج حُرُش ( ح ) : حشرهاى است معروف به ( أمّ أَربَع و أربَعين ) كه در زبان فارسى به آن هزار پا گويند ، - ( ح ) : حيوانى است دريائى ، - ( ح ) : كرگدن كه نام ديگر آن ( وَحيدُ القَرْن ) است .
الحَرِيص - ج حُرَصَاء و حِرَاص و حُرَّاص :
بسيار آزمند و حريص .
الحَرِيصَة - ج حِرَاص و حَرَائِص : مؤنث ( الحَريص ) است .
الحَرِيف - ج حُرَفَاء : همكار ؛ هم پيشه ؛ « حَريفُ الرجُل » : معاملهگر و همكار مَرد .
الحِرِّيف - تند و تيز ؛ « هذا بَصَلٌ حِرِّيف » :
اين پياز تند و تيز است .
الحَرِيق - ج حَرْقَى : اسم است از ( الاحتراق ) ، آتش زدن ، آتش برافروختن ، شعلهى آتش ، جاى آتش افروختن ، آنچه كه باعث سوختگى گياهان اعم از گرما يا سرما و جز آن مىشود .
الحَرِيقة - ج حَرَائِق : آب كه آن را كمى جوشانند و سپس در آن آرد ريزند ، گرما ، و در زبان متداول برافروختن آتش مىباشد .
الحَرِيك - مرد كمرباريك و سُست .
الحَرِيكَة - مؤنث ( الحَريك ) است .
الحَرِيم - ج حُرُم و أَحْرُم و أَحَارِيم : آنچه كه حرام باشد ، لباس احرام ، هر جائى كه مورد حمايت باشد ، دربار كه مورد حمايت نگهبانان باشد ؛ « حَريمُ الرجُل » : آنچه كه مرد از آن حمايت كند . از اين رو زنانِ مرد را ( الحريم ) نامند .
الحَرِيمِيّ - ج حَرِيميُّون : سازندهى لباسهاى احرام ، فروشندهى لباسهاى احرام .
حَزَّ - - حَزّاً [ حزّ ] هُ : آن چيز را بُريد ، - العودَ : بر روى چوب نشانه قرار داد .
الحَزّ - رخنه يا بريدگى در چوب و مانند آن .
حَزَا - - حَزْواً [ حزو ] السرابُ الشيءَ : سراب آن چيز را بالا در فضا آشكار كرد ، - الشيءَ :
آن چيز را تخمين زد ، - الطيرَ : پرنده را به پرواز درآورد تا ببيند به كدام جهت پرواز مىكند و بتواند فال خوب يا بد زند .
حَزَى - - حَزْياً [ حزي ] : فال زد و پيشگوئى كرد ، - الشيءَ : آن چيز را فال زد .
حَزَّى - تَحْزِيَةً السرابُ الشيءَ : سراب آن چيز را به گونهى بالا در فضا نمايان كرد
الحَزَى - [ حزي ] : مدفوع انسان - اين واژه در زبان متداول رايج است .
الحَزَاز - [ حزّ ] : پوست كه از سر فرو ريخته مىشود و به آن شوره گويند ، - ( طب ) :
گونهاى بيمارى است كه در بدن پديد مىآيد و بدن پوست مىاندازد ، - ( ن ) :
گياهى است كه بر روى صخرهها و ديوارها يا پوستهاى درختان ميرويد و در برابر عوارض جوّى بويژه سرما مقاومت مىكند . اين گياه سفيد يا سبز است .
الحُزَّاز - مترادف ( الحَزَّاز ) است .
الحَزَّاز - آنچه از غم و اندوه كه در دل يا سينه پديد آيد .
الحَزَازَة - ج حَزَازَات : دردى كه بر اثر خشم در دل پديد آيد ، بد زبانى ، - ( طب ) :
مترادف ( الحَزاز ) است .
الحِزَام - ج حُزُم : كمربند ستور ، كمربند ؛ « حِزامُ الأَمْن » : تدابير احتياطى براى سلامتى جامعه .
الحِزَامة - ج حَزَائِم : كمربند ستور ، كمربند .
حَزَب - - حَزْباً هُ الويلُ أو الغمُّ : غم و اندوه در او پديد آمد ، - القرآنَ : قرآن را حزب حزب گردانيد .
حَزَّبَ - تَحْزِيباً القومَ : آن قوم را به گونهى احزاب گردآورى كرد .
الحِزْب - ج أَحْزاب : گروهى از مردم ، افراد يك قوم كه بر يك انديشه و يك كار باشند ، سربازان و ياران آنكه از او پيروى كنند ، اسلحه ، يك حزب از قرآن ، نصيب و قسمت .
الحِزْبِيّ - آنكه وابستهى به حزبى باشد ، پيرو شخص يا عقيدهى او ، آنچه كه در رابطهى با حزب باشد ؛ - « نِزاعٌ حِزبيّ » :
درگيرى حزبى .
الحِزْبِيَّة - حزب گرائى ، دستهبندى و حزب بازى ، باند بازى .
الحَزَّة - [ حزّ ] : واحد ( الحَزّ ) است ، دردى است كه در قلب پديد آيد .
الحِزَّة - [ حزّ ] : قاچ خربوزه يا هندوانه و مانند آنها . اين واژه در زبان متداول رايج است .
حَزَرَ - - حَزْراً و مَحْزِرَةً الشيءَ : آن چيز را با حدس و گمان تخمين زد ، - حَزراً و حُزُوراً النّبيذُ او اللبنُ : شراب يا شير ترش شد .
حَزُرَ - - حَزْراً و حُزُوراً النبيذُ أو اللبنُ : شراب يا شير ترش شد .
حَزَّزَ - تَحْزِيزاً [ حزّ ] أسنانَهُ : دندانهاى خود را تيز كرد .
حَزَّقَ - تَحْزِيقاً الضرْعُ : پستان پر از شير و فشرده شد .
الحِزْقَة - گروهى از مردم و جز آنها ، يك قطعه از هر چيزى .
حَزَّكَ - تَحْزِيكاً : رفت و آمد بىمورد كرد يا در كار خود زيادهروى نمود . اين واژه در زبان متداول رايج است .
حَزَمَ - - حَزْماً هُ : آن چيز را بست ، - الفرسَ :
تنگ اسب را بست ، - امْرَهُ : كار خود را استوار كرد .
حَزِمَ - - حَزَماً : غصه را در سينه نگهداشت .
حَزُمَ - - حَزْماً و حَزَامةً : كار خود را استوار كرد و مورد اعتماد شد .
حَزَّمَ - تَحْزِيماً هُ : آن چيز را بست .
الحَزْم - سر و سامان دادن به كار ، - ج