و گوشت آن را با استخوان مىخورند . اين واژه غير عربى است .
الجَلَكَى - مترادف ( الجَلْكَى ) است .
جَلَّلَ - تَجْلِيلًا [ جلّ ] الشيءُ : آن چيز عمومى شد ، - الشيءَ : آن چيز را پوشانيد ؛ « جَلَّلَ المَطَرُ الأَرْضَ » : باران همهء زمين را از آبِ خود پوشانيد ، - الرجلَ : آن مَرد را بزرگ داشت و تجليل كرد .
الجَلَل - [ جلّ ] من الأمور : كار بزرگ ، كار آسان .
جَلَمَ - - جَلْماً هُ : آن چيز را بُريد ، - الصوفَ :
پشم را چيد ، - الجَزُورَ : گوشت قربانى را از روى استخوانها بيرون كشيد .
الجَلَم - ابزارى است به گونهء قيچى كه با آن موى و پشم را چينند ، - ( ح ) : پرندهاى است بسانِ باشه كه در حجم كوچكتر از آنست . نوك آن مانند قيچى است ، نامِ ديگر آن ( البُؤْبؤْ ) است و به آن كُنيهء ( ابو رياح ) مىدهند ، - ج جِلَام : بز نرِ سترده موى ، بُز .
الجَلَمَانِ - بلفظ التثنية : ابزارى است بسان قيچى . اين واژه را با لفظ مثنى خوانند ؛ ( شريتُ الجَلَمينِ أَو الجَلَمانَ « : جلمان را خريدم .
الجَلْمَد - ج جَلَامِد : گلهء شتران بزرگ هيكل ، سنگ ، صخره ؛ « رَجَلٌ جَلْمَد » : مرد قوى و سخت ؛ « أَرْضٌ جَلْمَدَةٌ » : زمين سنگى .
الجُلْمُود - ج جَلَامِيد : مترادف ( الْجَلْمَدْ ) است .
الجُلَّنَار - گُلنار يا گل انار . اين واژه فارسى است .
جَلَهَ - - جَلْهاً الشيءَ : آن چيز را آشكار و دور كرد ، - الرَّجُلَ : او را از آن كار بازداشت ، - العِمَامَةَ : عمامه از سر برداشت .
جَلِهَ - - جَلَهاً : موى جلوى سر او ريخته شد .
الجَلْوَاء - [ جلو ] : مؤنث ( الأَجْلَى ) است ؛ « جَبهَةٌ جَلواء » : پيشانى فراخ .
الجِلْوَاز - ج جَلَاوِزَة [ جلز ] : پاسبان ، آنكه براى حاكم سبك و چابك رفت و آمد كند .
الجَلُوبَة - و يستوي فيها الواحد و الجمع : شتر كه بار و بُنه و متاع قوم را بر آن حمل كنند . اين واژه در مفرد و جمع يكسان به كار برده مىشود .
الجِلْوَة - [ جلو ] : هديهاى كه شوهر به همسرش بهنگام ازدواج مىدهد .
الجَلُود - بسيار شكيبا ، مرد صبور .
الجُلُودِيّ - ج جُلُودِيُّون : كارگر دباغى پوست ، كارگر صنعت چرم بويژه در صنايع كوچك از قبيل كفش و تجليد كتاب و جز آن .
جَلْوَزَ - جَلْوَزَةً بين يدي الأمير : در برابر حاكم و براى او رفت و آمد كرد و به خدمت او درآمد .
الجَلْوَزَة - سبُك بالى در رفت و آمد .
الجُلُوس - مص ، بر تخت نشستن ، تاجگذارى .
الجَلُوط - من النساء : زنِ بى شرم و كم حيا .
جَلِيّ - - جَلىً [ جلو ] : موى جلوى سر او ريخته و بى موى شد .
الجَلِيّ - [ جلو ] : واضح ، روشن ، معقول .
الجِلَّيَان - [ جلي ] : آشكار كردن ، يكى از سِفرهاى يوحَنا كه بر كتاب انجيل نوشته است .
الجَلِيبة - ج جَلَائِب : مترادف ( المَجْلُوبَة ) است .
الجَلِيَّة - مؤنث ( الجَليّ ) است ؛ « جَليَّةُ الأَمر » :
حقيقت امر ، خبر درست و صحيح ؛ « عينٌ جَلِيَّة » : چشم بينا و با بصيرت .
الجَلِيد - ج جُلُد : آنچه از آب كه بر روى زمين يا در يخچالها يخ بندد ؛ « جَبَلُ الجَليد » :
كوه يخ كه بر روى آب روان باشد و معمولًا در مناطق قطبى و سردسيرى بوجود مىآيد ، - ج جُلَدَاء و جِلَاد و جِلْد : آنكه نيرومند و بُردبار است ، اين واژه ضد ( البَليد ) است .
الجُلَيْدَة - ج جُلَيْدَات : پوست ، پوستهء نازك ، - ( في التصوير ) : و در فن عكاسى بر فيلم اطلاق مىشود .
الجَلِيدِيّ - منصوب به ( الجَليد ) است ؛ « العصرُ الجَليدىُّ » : تاريخ زمان و دوران يخ بندان شمال اروپا در دوران باستان مىباشد .
الجَلِيس - ج جُلَسَاء و جُلَّاس : همنشين ، هم صحبت .
الجَلِيف - م جَلِيفة ج جَلَائِف و جُلُف : مترادف ( المَجْلُوف ) است . خشن و بد اخلاق ، ستمكار .
الجَلِيل - ج أَجِلَّاء و أَجِلَّة و جِلَّة : مرد سالمند ، عاليقدر ، با اهميت ؛ « جَليلًا كانَ أو دقيقاً » : چه بزرگ باشد و چه كوچك ؛ « قومٌ جِلَّة » :
سروران و بزرگان .
جَمَّ - - جُمُوماً الفراقُ : هنگام جدايى رسيد ، - الماءُ : آب فراوان گرد آمد ، - تِ البئْرُ : آب چاه فراوان شد ، - العظمُ : گوشت استخوان بسيار شد ، - القومُ : آن قوم استراحت گرفتند ، - جَمّاً و جُمُوماً الشيءُ : آن چيز فراوان شد ، - جَمّاً و جِمَاماً و جُمَاماً و جَمَاماً الْمَاءَ : جلوى آب را نگرفت تا جمع شود ، - الكيلَ : پيمانه را تا لب آن پر كرد ، - المكيال : پيمانه را تقريباً پر كرد ، - جَمّاً و جَمَاماً الفرسُ : اسب رها گرديد و كسى بر آن سوار نشد .
الجَمّ - مص ، - ج جِمَام و جُمُوم : هر چيز بسيارى ؛ « أحبَّهُ حُبّاً جَمّاً » : او را بسيار دوست داشت ؛ « جاؤُوا جَمّاً غفيراً » : آنها همگى از بزرگ و كوچك آمدند و كسى از آنها غيبت نداشت ، - من الماء : بيشتر آب .
الجَمَّاء - [ جمّ ] : مؤنث ( الاجَمّ ) است ؛ « ارضٌ جَمّاء » : زمين نرم و صاف .
الجُمَّاح - ج جَمَامِح و جَمَامِيح : افرادى كه از جبههء جنگ گريختهاند ، تير بدون پيكان .
الجَمَاد - ج جَمَادَات : آنچه كه رشد نكند و زندگى نداشته باشد مانند سنگ ، معدن ، جماد ، - ج جُمُد : زمين ؛ « سنةٌ جَمَادٌ » : سال خشك و بى باران ؛ « أرضٌ جَمَادٌ » : زمين كه بر آن باران نيامده است ؛ « الناقةُ الجَمَاد » :
ماده شتر كند رو ، ماده شترى كه شير ندارد ؛ « هو جَمَادُ الْعَين » : اين مثل را به كسى گويند كه اشك چشم او بند آمده باشد ؛ « هوَ جَمادُ الكَفّ » : او مرد بخيل و خسيس