الثِّفال - مترادف ( الثُّفال ) است ، پوستى كه زير آسياب قرار دهند .
ثَفَّدَ - تَثْفِيداً الدرْعَ : براى زِرِه آستر تهيه كرد .
ثَفَّرَ - تَثْفِيراً الحمارَ : خر را از عقب راند ، بر پُشت پالان خر پوستى قرار داد .
الثَّفْر - ج أَثْفَار : پوستى كه در پُشت پالان بر روى ستور قرار دهند .
الثَّفَر - ج أَثْفَار : مترادف ( الثَّفْرُ ) است .
الثُّفْل - ته نشين هر چيزى كه به گونهاى كِدِر درآيد ؛ « ثُفْلُ القَهوةِ » : لِرد يا ته نشينِ قهوه .
ثَفِنَ - ثَفَناً يَدُهُ : دستِ او بر اثر كار سِفت شد .
الثِّقَاب - أو عودُ الثِّقاب : چوب كبريت .
الثَّقَاف - من النساء : زن باهوش و زيرك .
الثِّقاف - ستيزهِگى ، ابزارى كه بوسيلهء آن نيزهها را راست كنند .
الثَّقَافة - فرا گرفتنِ دانش و هنر و ادبيات .
الثَّقَافِيّ - منسوب به ( الثَّقافة ) است ؛ « المُلْحَقُ الثَّقافي » : وابستهء فرهنگى در سفارتخانهها .
الثُّقَال - ج ثِقَالٌ و ثُقْلٌ : مترادف ( الثَّقِيل ) است .
الثَّقَال - ج ثِقَالُ و ثُقْلٌ : مترادف ( الثَّقِيل ) است .
ثَقَبَ - - ثَقْباً الشيءَ : آن چيز را سوراخ كرد ، - رأيُهُ : رأى خود را اجرا كرد ، - تِ النَّاقَةُ :
ماده شتر پُر شير شد ، - ثُقُوباً تِ النَّار : آتش روشن شد ، - النَّجْمُ : ستاره درخشان شد ، - تِ الرائِحة : آن بوى بر آمد و پخش شد ، - الطائِرُ : پرنده در آسمان اوج گرفت .
ثَقَّبَ - تَثْقِيباً الشيءَ : آن چيز را سوراخ كرد ، - النَّارَ : آتش را روشن كرد ، - هُ ، - فيهِ الشيبُ : پيرى بر او آشكار شد .
الثَّقْب - ج أَثْقُب و ثُقُوب : سوراخ ؛ « ثَقْبُ الإبرة » : سوراخ سوزن ، - ج ثُقُوب ( مو ) :
سوراخهاى اطراف بوق .
الثُّقْبَة - ج ثُقْب و ثُقَب : سوراخ كوچك يا باريك .
الثِّقَة - [ وثق ] : مص ، آنكه مورد اعتماد باشد ، اين كلمه در مذكر و مؤنث و مفرد و جمع با يك لفظ به كار برده مىشود ولى گاهى جمع مىشود مانند ؛ « ثِقَات » : كه نيز براى مذكر و مؤنث است .
ثَقَفَ - - ثَقْفاً هُ : در مهارت بر او چيره شد ، - هُ بالرُّمحْ : او را نيزه زد .
ثَقِفَ - - ثَقْفاً و ثَقَفاً و ثَقَافَةً : آن مرد حاذق و ماهر شد ، - الكلامَ : به آن سخن پى بُرد و آن را زود فهميد ، - ثَقْفاً هُ : بر او دست يافت ، به او رسيد .
ثَقُفَ - - ثَقْفاً و ثَقَفاً و ثَقَافَةً : حاذق و ماهر شد .
ثَقَّفَ - تَثْقِيفاً الرمحَ : نيزه را راست و استوار كرد ، - الولَدَ : آن پسر را تعليم و تربيت كرد .
الثَّقْف - مص ، مترادف ( الثَّقِف ) است .
الثَّقُف - مترادف ( الثَّقِفْ ) است .
الثَّقِف - زيرك و باهوش .
ثَقَلَ - - ثَقْلًا هُ : آن چيز را با دست بلند كرد تا سبك و سنگينى آن را بيازمايد .
ثَقِلَ - ثَقَلًا [ ثقل ] المريضُ : بيمارى آن مريض سخت شد .
ثَقُلَ - - ثِقَلًا و ثَقالَةً : سنگين شد . اين واژه ضد ( خَفَّ ) است ، - تِ المرأَةُ : حاملگى زن آشكار شد ، - السمعُ : گوش سنگين شد ، - القولُ : آن سخن خوشايند نبود .
ثَقَّلَ - تَثْقِيلًا هُ : آن چيز را سنگين كرد ، - عليهِ : بار او را سنگين كرد ، - كاهِلَهُ : بر دوش او بار سنگينى افكند ، - الحرفَ : آن حرف را مشدّد كرد .
الثَّقْل - ج أَثْقَال : بار سنگين ، وزن ؛ « أعطهِ ثِقْلهُ » : وزن او را تعيين كن ؛ « رَفْعُ الأَثْقالِ » : در ورزش به معناى وزنه بردارى سنگين است ؛ « الثِّقْلُ النَّوْعيّ » : وزن نوعى چيزى .
الثَّقَل - ج أَثْقَال : بار و بُنهء مسافر : « لِلْمُسافِرِ ثَقَلٌ كثيرٌ » : آن مسافر بار و متاع زياد دارد ، هر چيز كمياب و ارزشمند .
الثِّقَل - [ ثقل ] : اين واژه ضدّ ( الخِفَّة ) است به معناى ( سنگينى ) .
الثَّقَلَانِ - انسان و جِنّ .
الثَّقْلَة - بارها و متاعها و سنگينىها ؛ « ارْتَحلوا بِثَقْلَتِهِمْ » : با هر چه از بار و متاع و اساس كه داشتند رفتند ، سنگينى غذا در معده ، چُرت زدن ؛ « وجَدْتُ ثَقْلَةً في جَسَدي » :
در خودم احساس سستى كردم .
الثَّقِيف - مترادف ( الثَّقِف ) است .
الثِّقِّيف - آنكه بسيار حاذق باشد ، چيزى كه بسيار تُرش شده باشد ؛ « خَلُّ ثِقِّيف » :
سركهء بسيار تُرش .
الثَّقِيل - اين واژه ضد ( الخفيف ) است ؛ « حِمْلٌ ثَقيل » : بارى سنگين ، - ج ثُقَلاء و ثِقَال و ثُقْلٌ : آنكه مورد تنفر مردم باشد ؛ « ثقيلُ الدم » : مرد گران بار ؛ « ثقيلُ الظلّ » : مرد سايه سنگين و بد بَرخورد ؛ « الثَّقيلُ الروح » : مرد پليد ، نادان ؛ « ثَقيلُ السمعِ » : آنكه به سختى چيزى را بشنود ؛ « الماءُ الثَّقيل » ( ف ) : آبى است تركيب شده از دو تير يوم ( هيدروژن سنگين و اكسيژن ) .
الثَّقِيلة مؤنث ( الثَّقِيل ) است ؛ « الصناعةُ الثَّقيلة » : صنايع سنگين ، « الأَسْلِحةُ الثَّقِيلة » :
سِلاحهاى سنگين مانند توپ .
ثَكِلَ - - ثُكْلًا و ثَكَلًا و ثَكْلًا ابنَهُ : فرزند خود را از دست داد .
الثَّكْلَى - ج ثَكَالي : مادر فرزند مرده .
الثَّكْلَان - آنكه فرزند خود را از دست داده باشد .
الثُّكْنَة - ج ثُكَن [ ثكن ] ( ا ع ) : پادگان سربازان ، گروهى از مردم و حيوانات ، گروهى از پرندگان و جُز آنها ؛ « حَمَامٌ ثُكَنٌ » : كبوتران دورِ هم جمع شده ، گردنبند ، پرچم .
الثَّكُول - زن بسيار داغديده .
ثَلٌّ - - ثَلاًّ البئرَ : خاكِ چاه را بيرون كشيد ، - الوغَاء : آنچه كه در ظرف بود گرفت ، - ثَلاًّ و ثَلَلًا الترابَ : خاك را فرو ريخت ، - القومَ : آن قوم را نابود كرد ، - البيتَ : آن خانه را ويران كرد ؛ « ثَلَّ ا لله عرشَهم » : خداوند مُلكِ آنها را