تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
فلانى سفت و غليظ شد ، - الشيءُ : قسمتهائي از آن چيز به قسمتهاى ديگر چسبيد ، - بهِ او عَليهِ الْوَسَخُ : روى آن چيز چركى نشست .
التَّلَم - ج أَتْلَام : ابزار يا گاوآهن كه با آن كشاورز زمين را شيار كند .
التَّلِمَّاظ - [ لمظ ] : آنكه در دوستى با كسى ثبات نداشته و پايدار نباشد .
التِّلِمَّاظَة - [ لمظ ] : مؤنث ( التِّلِمَّاظ ) است ، زن پرگوى و بيهوده گوى .
تَلَمَّجَ - تَلَمُّجاً [ لمج ] الرجُلُ : آن مرد قبل از تناول غذا ، پيش غذائى خورد .
تَلْمَذَ - تَلْمَذَةً الولدَ : آن پسر را شاگرد خود كرد ، دانش آموز خود گرفت .
تَلَمَّزَ - تَلَمُّزاً [ لمز ] هُ : آن چيز را پياپى جستجو كرد ، - فى السَّيْرِ : در راه رفتن شتاب كرد .
تَلَمَّسَ - تَلَمُّساً [ لمس ] الشيءَ : آن چيز را پى در پى خواست .
تَلَمَّظَ - تَلَمُّظاً [ لمظ ] الرجُلُ : آن چيز را زبان زد و چشيد ، زبان خود را براى چشيدن تكان داد ، - بِذِكْرِهِ : او را به بدى ياد كرد ، - تِ الحَيَّةُ : مار زبان خود را بيرون آورد .
تَلَمَّعَ - تَلَمُّعاً [ لمع ] البرقُ و غيرُهُ : برق و جز آن درخشيد ، - الشَّيءَ : آن چيز را دزديد .
تَلَمْلَمَ - تَلَمْلُماً [ لملم ] : مطاوع ( لَمْلَمَ ) است .
التَّلْمُود - كتاب دينى و شريعت و دستورات يهوديان .
التِّلْميذ - ج تَلَامِيذ و تَلَامِذة : دانشآموز ، شاگرد مدرسه ، آنكه علم يا صفتى را بياموزد .
التَّلْمِيع - [ لمع ] : مص ، - ج تَلَامِيع فى الخَيْلِ وَغيْرهَا : لك و پيسها به رنگهاى مختلف بر پوست بدن اسب و جز آن .
تَلَهَّى - تَلَهِّياً [ لهو ] بكذا : به چيزى روى آورد يا از آن چيز روى گردانيد ، - بِالشّيءِ : به آن چيز روز گذراند و ملازم آن شد .
تَلَهَّبَ - تَلَهُّباً [ لهب ] تِ النارُ : آتش روشن شد .
تَلَهْذَمَ - تَلَهْذُماً [ لهذم ] هُ : آن چيز را بريد ، - الشّيءَ : آن چيز را خورد .
تَلَهَّفَ - تَلَهُّفاً [ لهف ] عليهِ : بر آن چيز اندوهگين شد و افسوس خورد .
تَلَهَّقَ - تَلَهُّقاً [ لهق ] الشيءُ : آن چيز بسيار سفيد شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد سخن بسيار گفت .
تَلَهَّمَ - تَلَهُّماً [ لهم ] الشيءَ : آن چيز را يك جا بلعيد . اين واژه كمتر به كار مىرود و معمولًا گفته مىشود : ( الْتَهَمَهُ ) .
تَلَهَّنَ - تَلَهُّناً [ لهن ] الرجُلُ : صبحانه خورد .
تَلَهْوَجَ - تَلَهْوُجاً [ لهوج ] الشيءَ : آن چيز را شتابانيد ، - اللَّحْمَ : گوشت را خوب نپخت .
التَّلْهِيَة - [ لهو ] : مص بازيچه ، اسباببازى .
التِّلْو - ج أَتْلَاء : آنچه كه از چيزى پيروى كند ؛ « ارْسَلَ كِتاباً تِلْوَ كِتَابٍ » : پياپى نامه فرستاد ، شتر بچه كه از شير مادر بريده شده باشد .
تَلَوَّى - تَلَوِّياً [ لوو ] الشيءُ : آن چيز پيچيده و خم شد ، - البَرْقُ فى السَّحابِ : برق از لابلاى ابر درخشيد ، - الحَبْلُ : ريسمان پيچيده شد . اين واژه مطاوع ( لَوَى ) است ، - تِ الحَيَّةُ : مار به دور خود پيچيد .
التِّلْوَة - مؤنث ( التِّلْو ) است به معناى بچه‌ى ماده شتر .
تَلَوَّثَ - تَلَوُّثاً [ لوث ] زيدٌ بعمرو : زيد به عمرو پناه برد و براى بدست آوردن سود با وى هم صحبت شد ، - ثوبُهُ بِالطَّينِ : جامه‌ى وى گلآلود شد .
تَلَوَّحَ - تَلَوُّحاً [ لوح ] : آشكار و نمايان شد .
تَلَوَّصَ - تَلَوُّصاً [ لوص ] : پيچيده و برگشته شد .
تَلَوَّمَ - تَلَوُّماً [ لوم ] : تظاهر به نكوهش كرد ، درد را جستجو كرد تا جاى آن را بشناسد ، - فِى الأَمْرِ : در آن كار مكث و درنگ كرد
تَلَوَّنَ - تَلَوُّناً [ لون ] : رنگارنگ شد ، - الرَّجُلُ : اخلاق فلانى متفاوت شد ، - الشيءُ : آن چيز به رنگى غير از رنگ خود درآمد .
التَّلْوِيحات - [ لوح ] : شرح و اضافه در حاشيه كتاب . نام ديگر آن ( الحَوَاشِي ) است .
التَّلْوين - [ لون ] : مص ، تقديم غذاهاى رنگارنگ براى تغيير ذائقه و خوشمزگى ، تغيير روش سخن و كلام به روشى ديگر .
تَلِيَ - - تَلَىً [ تلو ] من الشهر يومٌ : از ماه يك روز ديگر باقى ماند .
التَّلِيَّة - [ تلو ] : بقيّة ، بازمانده ؛ « ذَهَبَتْ تَلِيَّةُ الشَّبَابِ » : بقيه جوانى از دست رفت ؛ « فلانٌ بَقِيَّةُ الكِرام و تَلِيَّةُ الأَحْرارِ » : فلانى بازمانده‌ى خوبان و بقيه‌ى آزادگان است .
التَّلِيد - مترادف ( التَّالِد ) است .
تَلَيَّسَ - تَلَيُّساً [ ليس ] الرجُلُ : آن مرد سخت و با صلابت شد .
التَّلِيع - مترادف ( التَّلِع ) است .
التَّلِيفَة - آن چيز تباه شد .
التِّلِيفِيزون - مترادف ( التِّلِفيزيُون ) است .
التَّلِيل - ج تَلَّى [ تلّ ] : زمين خورده ، بر زمين افتاده ، - ج أَتِلَّة و تُلُل و تَلائِل : گردن .
تَلَيَّنَ - تَلَيُّناً [ لين ] الشيءُ : آن چيز نرم شد . اين واژه ضد ( تَخَشَّنَ ) است ، - لِفُلانٍ : از فلانى چاپلوسى كرد و تملق نمود .
تَمَّ - - تَمّاً و تَمَاماً و تَمَامَةً : اجزاى آن چيز كامل شد ، - بِالشَّيءِ و عَلَيهِ : آن چيز را تمام و كمال كرد ، - على امْرِهِ : به كار خود ادامه داد و آن را به پايان رسانيد ، - تَمّاً الى مَوضِعِ كَذا : به آن جاى رسيد ، - عَنهُ الْعَينَ : چشم زخم را با دعاى چشم زخم بر طرف كرد .
التمّ - ( ح ) : پرنده‌ايست آبى بسان اردك با گردنى درازتر ، قو .
تَمَاتَنَ - تَمَاتُناً [ متن ] الشاعرانِ في الشعْر : آن دو شاعر با هم در شعرهاى خود معارضه نمودند .
تَمَاثَلَ - تَمَاثُلًا [ مثل ] الشيئانِ : آن دو چيز با هم شبيه و همسان شدند ، - العَلِيلُ مِن عِلَّتِهِ : بيمار از كسالتى كه داشت رو به بهبودى رفت .
تَمَاجَدَ - تَمَاجُداً [ مجد ] : تفاخر كرد ، از