تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
القومُ : آن قوم دايره‌وار گردهم آمدند ، - الرَّجُلُ : آن مرد همانند كوفيان يا منتسب به آنها شد .
تَكَوَّنَ - تَكَوُّناً [ كون ] : اين واژه مطاوع ( كَوَّنَ ) است ، تكان خورد يا جنبيد .
التَّكْوِين - [ كون ] : به وجود آوردن چيزى ، به هستى در آوردن ؛ « سِفْرُ التَّكْوِين » : اوّلين سِفر از اسفار پنجگانه‌ى حضرت موسى است ، - ج تَكَاوِين : چهره ، هيأت ، شكل ؛ « جميل التَّكْوِين » : زيباروى و خوش اندام .
التَّكِيَّة - ج تَكَايَا : خانقاه صوفيان و درويشان ، تكيه - اين واژه تركى است -
تَكَيَّسَ - تَكَيُّساً [ كيس ] : ظريف و زيرك شد .
تَكَيَّفَ - تَكَيُّفاً [ كيف ] : آن چيز قطع شد ، آن چيز بگونه‌اى غير از خود در آمد .
التَّكْيِيف - [ كيف ] : مص ؛ « تَكييفُ الهواء » : تغيير درجه‌ى گرما يا سرماى هوا در مكانى بوسيله ابزارى ويژه .
تَلَّ - - تَلا هُ : او را بر زمين زد ، - الشيءَ الَيْه : آن چيز را به طرف وى افكند ، - الشيءَ في يَدِه : آن چيز را در دست خود نهاد ، - الحَبْلَ فى البِئرِ : طناب را در چاه فرو آويخت .
التلّ - ج تِلَال و تُلُول من الأرض : زمينى كه بلندتر از زمينهاى دور خود باشد ، تپه .
تَلَا - - تُلُوا [ تلو ] هُ : بدنبال او رفت ، - عنه : او را رها كرد و يارى نكرد ، - تِلَاوَةً الكِتابَ : آن كتاب را خواند .
تَلَّى - تَتْلِيَةً [ تلو ] هُ : در پى او رفت .
تَلَاءَمَ - تَلَاؤُماً [ لأم ] الشيءُ الفاسدُ : آن چيز فاسد نيكو و اصلاح شد .
تَلَاثَغَ - تَلَاثُغاً [ لثغ ] : در زبان وى شكستگى پديد شد .
تَلَاثَمَ - تَلَاثُماً [ لثم ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را قبول كردند و با هم كنار آمدند .
تَلَاحَى - تَلَاحِياً [ لحي ] القومُ : آن قوم يكديگر را نفرين و سرزنش كردند ، آن قوم با هم نزاع و ناسزاگوئى و كينه‌توزى كردند .
تَلَاحَزَ - تَلَاحُزاً [ لحز ] القومُ : آن قوم بر خلاف يكديگر سخن گفتند ، - الصِّبْيَانُ : كودكان با هم نقل شعر كردند و شعر خواندند .
تَلَاحَظَ - تَلَاحُظاً [ لحظ ] تِ الأشياءُ : آن چيزها بسان هم شد .
تَلَاحَقَ - تَلَاحُقاً [ لحق ] : آن چيز پياپى شد ، - تِ المَطَايَا : ستوران به يكديگر رسيدند و ملحق شدند .
تَلَاحَمَ - تَلَاحُماً [ لحم ] القومُ : آن قوم با هم جنگيدند ، - تِ الشُّجَّةُ : زخم سر التيام يافت و خوب شد ، - الشيءُ : آن چيز چسبيد و پيوست شد .
تَلَاخَّ - تَلَاخّاً [ لخّ ] الوادي : دره تنگ و پر از درخت شد .
تَلَاذَّ - تَلَاذّاً [ لذّ ] الشخصانِ : آن دو نفر از مصاحبت با هم لذت بردند .
تَلَاشَى - تَلَاشِياً [ لشو ] الشيءُ : آن چيز نابود و پراكنده شد ، - المَرِيضُ : بيمار نيروى بدنى خود را از دست داد و نزديك به مرگ شد ، - من التَّعَبِ : نيروى بدنى وي از فرط خستگى تحليل رفت .
التَّلَاشِي - [ لشو ] : مص ، از بين رفتن ، متلاشى شدن ، نابودى قوا .
تَلَاطَفَ - تَلَاطُفاً [ لطف ] القومُ : آن قوم به هم پيوستند ، - القَومُ فِى الأَمْرِ : آن قوم بر سر آن كار با هم توافق و مهربانى كردند .
تلاطَمَ - تَلاطُما [ لطم ] تِ الأمواجُ : موجهاى دريا متلاطم شدند و به هم خوردند ، - القَومُ : آن قوم بر يكديگر سيلى زدند .
تَلَاعَبَ - تَلَاعُباً [ لعب ] : مترادف ( لَعِبَ ) است .
تَلَاعَنَ - تَلَاعُنا [ لعن ] القومُ : آن قوم يكديگر را لعنت و نفرين كردند .
تَلَافَّ - تَلَافّاً [ لفّ ] القومُ : آن قوم به همه آميختند .
التَّلَّافَ - بسيار تلف كننده ، بسيار هدر دهنده ، بسيار نابود كننده .
تَلَافَى - تَلَافِياً [ لفو ] الأمرَ : ان امر را تدارك كرد ، آن را دريافت .
تَلَافَقَ - تَلَافُقاً [ لفق ] القومُ : كارهاى آن قوم متلاتم و آراسته شد .
التَّلافِي - [ لفو ] : مص ؛ انتقام گرفتن ، تلافى جوئى .
التَّلَافِيف - [ لفّ ] : گياه درهم پيچيده ، - مِن الأَمْعَاءِ و الدّمَاغ ( طب ) : پيچ و خمهاى روده و چين خوردگيهاى مغز .
تَلَاقَى - تَلَاقِياً [ لقي ] القومُ : آن قوم با هم روبرو شدند ، آن قوم با هم احتجاج و ستيزه كردند .
تَلَاقَبَ - تَلاقُباً [ لقب ] القومُ : آن قوم يكديگر را با لقبهاى زشت و ناستوده بد گفتند .
التَّلَاقِي - [ لقي ] : مص ؛ « يومُ التَّلاقِي » : روز قيامت .
تَلَاكَزَ - تَلَاكُزاً [ لكز ] الرجُلانِ : آن دو مرد با دست يكديگر را زدند .
تَلَاكَمَ - تَلَاكُماً [ لكم ] الرجُلان : آن دو مرد با مشت يكديگر را زدند .
تَلَاكَنَ - تَلَاكُناً [ لكن ] في كلامِه : تظاهر به لكنت زبان كرد تا به خنداند .
تَلَاهَى - تَلَاهِياً [ لهو ] القومُ : آن قوم با هم سرگرم بازى شدند .
تَلَاوَى - تَلَاوِياً [ لوو ] تِ الحيَّتانِ : آن دو مار برهم پيچيدند ، - القومُ على فلَان : آن قوم بر فلانى گرد آمدند .
تَلَاوَمَ - تَلَاوُماً [ لوم ] القومُ : بعضى از آن قوم برخى ديگر را سرزنش و ملامت كردند .
التَّلَاوِيح - [ لوح ] : خوشه‌هاى انگور قبل از آنكه رسيده شود . اين واژه در زبان متداول رايج است .
تَلَايَسَ - تَلَايُساً [ ليس ] عنهُ : از وى چشم پوشيد ، - الرجُلُ : آن مرد خوش خوى شد .
تَلأْلأَ - تَلأْلُؤاً [ لألأ ] النجمُ و البرقُ و النارُ : ستاره و برق و آتش درخشيدند ، - وجهُهُ : چهره‌ى او نورانى شد .
تَلأَّمَ - تَلَوُّماً [ لأم ] الشيءُ الفاسدُ : آن چيز فاسد نيكو شد ، - لأْمَتَهُ أى درعَهُ : زره خود را پوشيد .
تَلَبَّبَ - تَلَبُّباً [ لبّ ] للقتال : كمر خود را بست و آماده‌ى جنگ شد ، - الرجُلانِ : آن دو مرد گردن يكديگر را گرفتند .
تَلَبَّثَ - تَلَبُّثاً [ لبث ] بالمكان : در آن مكان درنگ كرد .
تَلَبَّخَ - تَلَبُّخاً جسمُه من الضرب : بر روى بدن او آثار زدن آشكار شد . اين واژه در
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 253 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار