بزرگى و بزرگوارى خانوادهاش سخن گفت ؛ « تَمَاجَدُوا فيمَا بينهم » : در ميان خود فخر فروشى كردند و هر يك از بزرگوارى خود سخن گفتند .
تَمَاجَنَ - تَمَاجُناً [ مجن ] : خود را به شوخى و مسخرهگى درآورد .
تَمَاحَكَ - تَمَاحُكاً [ محك ] الخصمانِ : آن دو خصم با هم ستيز و لجبازى كردند .
تَمَاحَلَ - تَمَاحُلًا [ محل ] القومُ : آن قوم نسبت بهم دشمنى كردند ، - تْ بهمُ الدّارُ : آن خانه به آنها دور شد .
تَمَادَّ - تَمَاداً [ مدّ ] الرجُلانِ الثوبَ : آن دو مرد پيراهن را از دست هم كشيدند .
تَمَادَى - تَمَادِياً [ مدي ] في غَيِّهِ : در گمراهى خود ثابت ماند و لجبازى كرد ، فِى الأَمْرِ :
به پايان آن كار رسيد ، - بِنَا السَّفَرُ : مسافرت بر ما دراز شد .
تَمَادَحَ - تَمَادُحاً [ مدح ] القومُ : آن قوم يكديگر را ستايش كردند .
التَّمَادِي - [ مدي ] : مص ؛ « مع التّمَادِي » : با گذشت زمان ، با مرور ايّام .
تَمَارَّ - تَمَارّاً [ مرّ ] القومُ : برخى از آن قوم بر برخى ديگر گذشتند ، - ما بَيْنَهُم : آن قوم با هم به كينه و دشمنى پرداختند ؛ « هما يَتَمَارّانِ » :
آن دو مرد با هم كشتى مىگيرند .
التَّمَّار - خرما فروش .
تَمَارَى - تَمارِياً [ مرى ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم مجادله كردند .
تَمَارَسَ - تَمَارُساً [ مرس ] القومُ في الحرب : آن قوم در جنگ با يكديگر پيكار كردند .
تَمَارَضَ - تَمَارُضاً [ مرض ] : در حالى كه بيمار نبود به بيمارى تظاهر كرد ، - فى امْرِهِ : در كار خود ناتوان شد .
تَمَازَّ - تَمَازّاً [ مزّ ] تِ النيَّةُ بهِ : تصميم و نيّت از او دور شد .
تَمَازَى - تَمَازِياً [ مزو ] القومُ : آن قوم نسبت به هم ادعاى برترى كردند .
تَمَازَجَ - تَمَازُجاً [ مزج ] الشيئانِ : آن دو چيز بهم آميخته شدند .
تَمَازَحَ - تَمَازُحاً [ مزح ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم مزاح و مداعبه كردند .
تَمَاسَّ - تَمَاسّاً [ مسّ ] الشيئانِ : آن دو مرد با هم تماسّ گرفتند .
تَمَاسَحَ - تَمَاسُحاً [ مسح ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم دوستى كردند يا معاملهى خريد و فروش نمودند ؛ « تَمَاسَحُوا عَلَى كذا » : با هم پيمان بستند ؛ « الْتَقَوا فَتَمَاسَحُوا » : به هم رسيدند و با هم مصافحه كردند .
تَمَاسَكَ - تَمَاسُكاً [ مسك ] بهِ : به او آويخت و پناه برد ؛ « مَا تَمَاسَكَ أَنْ قَالَ كَذَا » :
خويشتندارى نكرد و فلان سخن را گفت ؛ « غَشِيَني امْرٌ مُقْلَقٌ فَتَمَاسَكْتُ » : پيشامدى برايم پديد آمد كه خويشتندارى كردم .
تَمَاشَى - تَمَاشِياً [ مشي ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم راه رفتند .
تَمَاشَقَ - تَمَاشُقاً [ مشق ] هر يك از آن قوم آن چيز را به سوى خود كشيدند .
التَّمَاشُقَ - [ مشق ] : كشمكش و ستيز ، تنازع .
تَمَاصَعَ - تَمَاصُعا [ مصع ] القومُ في الحربِ : آن قوم در جنگ با هم پيكار كردند .
تَمَاضَّ - تَمَاضّاً [ مضّ ] القومُ : آن قوم با هم نزاع كردند .
تَمَاقَتَ - تَمَاقُتاً [ مقت ] القومُ : آن قوم دشمن يكديگر شدند .
تَمَاقَلَ - تَمَاقُلًا [ مقل ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را در آب فرو بردند .
تَمَاكَرَ - تَمَاكُراً [ مكر ] القومُ : آن قوم يكديگر را فريب دادند .
تَمَاكَسَ - تَمَاكُساً [ مكس ] الرجُلانِ في البيع : آن دو مرد در معاملهى فروش با هم چانه زدند و جدل كردند .
تَمَالأَ - تَمَالُؤاً [ ملأ ] القومُ على الأمرِ : آن قوم در آن امر گرد هم آمدند و به يكديگر يارى كردند .
تَمَالَغَ - تَمَالُغاً [ ملغ ] بهِ : او را با سخنان زشت مسخره كرد .
تَمَالَكَ - تَمَالُكاً [ ملك ] عن كذا : خويشتندارى كرد و بر نفس خود مسلَّط شد .
التَّمَام - [ تمّ ] : تمام ، كمال ؛ « تَمَاماً » :
بكلَّى ؛ « بِالتَّمَامِ » : بطور كامل ؛ « فى تَمَامَ السَّاعَة » : در رأس ساعت ؛ « لَيْلَةُ تَمامِ الْقَمَرَ » ( فك ) : ماه شب چهارده ؛ « بَدْرٌ تَمَامٌ » : قرص كامل ماه كه معمولًا در شب چهاردهم ماه قمرى نمايان مىشود ؛ « تَمَامُ عَدَدٍ مَا » ( ع ح ) :
آنچه كه از عددى كم كنند تا آن عدد برابر عددى ديگر شود .
التُّمَامة - بقيه ، باقيمانده .
تَمَانَعَ - تَمَانُعاً [ منع ] الرجُلانِ : آن دو مرد بر سر چيزى با هم پيكار كردند ، - الرجُلَانِ عَنْ انْفُسِهِمَا : آن دو مرد از يكديگر روى گردانيدند و دورى جستند .
تَمَاوَتَ - تَمَاوُتاً [ موت ] : آن مرد خود را به مردن زد ، خود را به سستى و خاموشى زد .
تَمَاوَقَ - تَمَاوُقاً [ موق ] : آن مرد خود را به حماقت و نادانى زد .
تَمَايَحَ - تَمَايُحاً [ ميح ] : آن مرد خميده و متمايل راه رفت .
تَمَايَدَ - تَمَايُداً [ ميد ] : آن مرد با لرزيدن يا جنبيدن خم شد .
تَمَايَرَ - تَمَايُراً [ مير ] ما بين القوم : در ميان آن قوم فساد و فتنه افكند .
تَمَايَزَ - تَمَايُزاً [ ميز ] القومُ : آن قوم پراكنده شدند ، آن قوم بر يكديگر فخر فروشى و منافسه كردند .
تَمَايَطَ - تَمَايُطاً [ ميط ] القومُ : ميان آن قوم فتنه و اختلاف افتاد ، آن قوم از يكديگر دور شدند .
تَمَايَلَ - تَمَايُلًا [ ميل ] في مشيهِ : آن مرد در راه رفتن خراميد و تكبر كرد ، پالان از روى اسب كج شد .
تَمَايَنَ - تَمَايُناً [ مين ] القومُ : آن قوم نسبت به يكديگر دروغ گفتند .
تَمَأَّى - تَمَئِّياً
السِّقاءُ : مشك آب گشاد و كشيده شد ، - الشرُّ بينَ الْقَومِ : شرّ در ميان آن قوم رخنه افكند .