تَرَفَّغَ - [ رفغ ] : با فراخ روزى و سربلندى زندگى كرد .
تَرَفَّقَ - تَرَفُّقاً [ رفق ] بهِ : به او مهربانى كرد ، - عليه : بر او متكى شد ، - فى سيره : آهسته راه رفت .
تَرَفَّلَ - تَرَفُّلًا : با ناز و تكبر راه رفت ، - عليهِ : بر او رياست و سرورى كرد .
تَرَفَّهَ - تَرَفُّهاً [ رفه ] : در آرامش و فراخ روزى بسر برد .
تَرَقَّى - تَرَقِّياً [ رقي ] : به مقام يا رتبهى بالاتر ارتقاء يافت ، - الرَّجُلَ : به ترقوهى آن مرد زد .
تَرَقَّبَ - تَرَقُّباً [ رقب ] هُ : منتظر او شد .
تَرَقْرَقَ - تَرَقْرُقاً [ رقرق ] الماءُ : آب درخشيد و رفت و برگشت ، آب به آسانى روان شد ، - تِ العينُ : چشم اشك ريخت ، - الدَّمْعُ :
اشك در چشم او حلقه زد ، - تِ الشَّمْسُ :
خورشيد چنان به نظر رسيد كه گوئى دور مىزند .
تَرَقَّشَ - تَرَقُّشاً [ رقش ] : آراسته شد .
تَرَقَّصَ - تَرَقُّصاً [ رقص ] الشيءُ : آن چيز با شتاب بالا و پايين رفت .
تَرَقَّطَ - تَرَقُّطاً [ رقط ] : خالهاى سياه و سفيد در آن پديد آمد .
تَرَقَّقَ - تَرَقُّقاً [ رق ] الشّيءُ : آن چيز نرم و رقيق شد ، - لَهُ : دل او برايش نرم شد و به او مهربانى كرد .
التَّرْقُوَة - ج تَرَاقٍ و تَرَايِق ( ع ا ) : استخوان ترقوه كه در بالاى قفسهى سينه بين رخنهى گلو و كتف قرار دارد و يك جفت مىباشند .
التَّرْقِيد - [ رقد ] : گونهاى راه رفتن است ؛ « تَرْقِيدُ البيضِ » : قرار دادن تخم زير مرغ تا جوجه درآورد .
تَرَكَ - - تَرْكاً و تِرْكاناً هُ : او را رها كرد ؛ « تَرَكَهُ و شَأنَهُ » : او را در پى كار خود رها كرد ، او را فراموش كرد ، - المَيِّتُ امْوالًا : مرده مال و ثروت بجاى گذاشت .
تَرَكَّى - تَرَكِّياً [ ركو ] عليهِ : بر او اعتماد كرد .
تَرَكَّبَ - تَرَكُّباً [ ركب ] الشيءُ : آن چيز تركيب شد ، - الشيءُ من كذا : آن چيز از چيز ديگرى تأليف و آماده شد .
التَّرْكَة - زنى كه در خانهى پدرش مانده باشد و كسى با او ازدواج نكند . ، تخم شتر مرغ كه رها شده باشد ، تخم پس از خروج جوجه از آن ، كلاهخود آهنى كه جنگجو بر سر مىنهد .
التِّرْكَة - آنچه كه ترك شده باشد ، ميراث ؛ « تِركة المَيّت » .
التَّركَة - مترادف ( التِّركة ) است .
تَرَكَّلَ - تَرَكُّلًا [ ركل ] الحافرُ بالمِسْحاة و عليها :
بر بيل با پايش فشار آورد تا به زمين فرو رود ، - تِ الأرضُ : زمين با سم چهار پايان كنده شد .
تَرَكَّنَ - تَرَكُّناً [ ركن ] : استوار و باوقار شد .
التَّرْكِيب - [ ركب ] : مص ، به هم پيوستن اجزاء چيزى ، آميخته شدن .
تَرَمَّى - تَرَمِّياً [ رمي ] : تير انداخت و شكار كرد .
تَرَمْرَمَ - تَرَمْرُماً [ رمرم ] : دهان باز كرد تا سخن گويد ولى چيزى نگفت .
تَرَمَّزَ - تَرَمُّزاً [ رمز ] القومُ : آن قوم به علت دشمنى و مانند آن در مجالس خود جنب و جوش داشتند .
تَرْمَسَ - تَرْمَسَةً تِ الدابَّةُ : در درون فك ستور دانههائى ريز برآمد .
التُّرْمُس - ( ن ) : گياهى است از رستهى ( القَطَّانيات ) . اين گياه داراى ساقهاى استوار و مستقيم است و شكوفهى آن بزرگ و بنفش و داراى دانههاى ريز و تلخ است .
التَّرْمُس - ( ف ) : ترموس آب ، فلاسك كه در آن گرمى و سردى آب را حفظ مىكنند - اين واژه يونانى است -
تَرَمَّضَ - تَرَمُّضاً [ رمض ] الصيدَ : شكار را بر روى زمين گرم شكار كرد .
تَرَمَّقَ - تَرَمُّقاً [ رمق ] الماءَ أو اللبنَ : آب يا شير را اندك اندك نوشيد .
تَرَمَّلَ - تَرَمُّلًا [ رمل ] بالدم : به خون آلوده شد ، - تِ المرأةُ : آن زن بى شوهر شد .
تَرَمَّمَ - تَرَمُّماً [ رمّ ] الشيءَ : آن چيز را ترميم و اصلاح كرد ، - العَظْمَ : گوشت روى استخوان را بر كند .
التِّرْمُومِتْر - ( طب ) : ترمومتر ، ميزان الحرارة ، دماسنج - اين واژه يونانى است -
تَرَنَّى - تَرَنِّياً [ رنو ] : به محبوب خود پيوسته نگاه كرد .
التُّرَنْج - ترنج ، بالنگ . نام ديگر آن ( الاتْرَجّ ) است و در زبان متداول به آن ( الكَبَّاد ) گويند .
تَرَنَّح - تَرَنُّحاً [ رنح ] : در اثر مستى و مانند آن به چپ و راست متمايل شد .
تَرَنَّمَ - تَرَنُّماً [ رنم ] : صداى خود را طربانگيز كرد و آواز خوش خواند .
التُّرْنَوْق - [ رنق ] : گِل رودخانه ، مسيل پس از فرو نشستن آب .
التَّرْنُوق - [ رنق ] : مترادف ( التُّرنُوق ) است .
التُّرْنُوقاء - [ رنق ] : مترادف ( التُّرنوق ) است .
التَّرْنِيمَة - [ رنم ] ( مو ) : سرود ، نغمه ، ترانه .
تَرِهَ - - تَرَهاً : در تُرّهات و كارهاى پوچ و فاسد قرار گرفت .
التُّرَّه - ج - تَرَارِيه : باطل ، فاسد .
تَرَهَّبَ - تَرَهُّباً [ رهب ] : راهب و نيايشگر شد ، - هُ : او را وعدهى بد داد و ترسانيد .
التُّرَّهَة - ج تُرَّهَات : باطل ، بلا ، راه فرعى .
تَرَهْدَنَ - تَرَهْدُناً عليهِ : با او شوخى كرد يا او را به شوخى گرفت . اين واژه در زبان متداول رايج است .
تَرَهْرَهَ - تَرَهْرُهاً [ رهره ] جسمهُ : پوست بدن او سفيد و نرم شد ، - السَّرابُ : سراب پيوسته درخشيد .
تَرَهَّلَ - تَرَهُّلًا [ رهل ] : نرم گوشت شد .
التَّرَهُّل - [ رهل ] : نرمى و سستى گوشت .
تَرَوَّى - تَرَوِّياً [ روي ] : انديشيد ، - الحديثَ :
حديث را روايت و نقل كرد ، - من الماءِ :
سيراب شد ، - القومُ : آن قوم آب مورد نياز خود را برداشتند ، - تْ مفاصلُهُ : مفصلهاى او استوار و درشت شد .
التَّرُوب - ج تِرَاب : فقير ، بينوا .