شد ، خود را به خنگى زد ، سرگردان شد ، آه كشيد ، بر اثر اندوه و درد با دو دست خود كف زد ، - القومُ : آن قوم به شهرى آمدند كه در آن كسى نبود ، - الصُّبْحُ : بامداد روشن شد .
تَبَلَّرَ - تَبَلُّراً [ بلر ] : بسان شيشهى بلور شد .
تَبَلَّصَ - تَبلُّصاً [ بلص ] الشيءَ : آن چيز را پنهانى خواست ، - تِ الغَنَمُ : شير گوسفندان كم شد .
تَبَلْطَحَ - تَبَلْطُحاً [ بلطح ] الشيءُ : آن چيز پهن شد .
تَبَلَّعَ - تَبَلُّعاً [ بلع ] هُ : آن چيز را بلعيد ، سر كشيد .
تَبَلَّغَ - تَبَلُّغاً [ بلغ ] بالشيءِ : به آن چيز بسنده كرد و قانع شد .
تَبَلَّلَ - تَبَلُّلًا [ بلّ ] الثوبُ : جامه خيس شد .
تَبَلَّهَ - تَبَلُّهاً [ بله ] : نادان شد ، نتوانست دليل بياورد ، جوياى گمشده شد ، - الطَّرِيقَ :
بيراهه رفت و هدايت نشد .
تَبَلْوَرَ - تَبَلْوُراً [ بلور ] : آن چيز واضح و روشن شد ؛ « تَبَلْوَرَ المَوقِفُ اوْ الاتجَاهُ » : موضوع يا مقصود روشن شد .
التَّبْلِيد - [ بلد ] : مص ، عادت كردن و خوى گرفتن گياه يا حيوان بيگانه با آب و هواى كشورى كه بدان برده مىشوند ؛ « حَدِيقة التَّبْلِيد » : باغچهى پرورش گياهان .
التَّبْلِيط - [ بلط ] : اسفالت زمين .
التَّبْلِيغ - [ بلغ ] : خبر دادن ، اعلام ، اخطار ، انذار ، ابلاغ .
تَبَنَ - - تَبْناً الدابَّةَ : به ستور كاه خورانيد .
تَبَّنَ - تَتْبِيناً : كاه را در كاهدان ريخت .
التِّبْن - كاه .
تَبَنَّى - تَبَنِّياً [ بني ] هُ : او را فرزند خود خواند .
التِّبْنَة - يك ريزه كاه .
التِّبْنِيّ - آنچه به رنگ كاه باشد .
التَّبَنِّي - [ بني ] : گرفتن فرزند خوانده ، پسر خوانده ، دختر خوانده .
تَبَهَّجَ - تَبَهُّجاً [ بهج ] بِهِ : به او شادمان شد .
تَبَهَّرَ - تَبَهُّراً [ بهر ] الإناءُ : ظرف پر شد ، - السَّحَابَةُ : ابر روشنائى داد .
تَبَهْرَجَ - تَبَهْرُجاً [ بهرج ] : متكبر شد ، خود بزرگبين شد ، - تِ المرأةُ : آن زن آرايش و زينت كرد .
تَبَهَّمَ - تَبَهُّماً [ بهم ] الأمرُ عليه : امر بر او مبهم و پوشيده شد .
تَبَوَّا - تَبوُّؤاً [ بوأ ] المكانَ و بهِ : در آن جاى اقامت كرد ، - الشيءَ : آن چيز را تسليم گرفت ؛ « تَبَوّأ العَرْشَ » : بر تخت نشست ؛ « تَبَوَّأَ الحُكْمَ » : زمام امور مملكت را بدست گرفت .
تَبَوَّبَ - تَبَوُّباً [ بوب ] الرجلَ : آن مرد را دربان گرفت .
تَبَوَّرَ - تَبَوُّراً [ بور ] نفسَهُ : بر خود مرثيه خواند و از نابودى شيون كرد .
تَبَوَّقَ - تَبَوُّقاً [ بوق ] : دروغ گفت ، - الوَبَاءُ فى المَاشِيَة : در دام و با افتاد .
التَّبُّولَة - ( ط ) : غذائى است كه از برغول و جعفرى و نعناع و پياز و ادويهى خوشبو كننده و آب ليمو و روغن زيتون تهيه كنند .
التَّبْوِيب - [ بوب ] : تقسيم كردن چيزى به بابها .
تَبَيَّضَ - تَبَيُّضاً [ بيض ] : سفيد شد .
التَّبِيع - ج تِبَاع و تَبَائِع : ياور و پيرو ، همراه و همنشين و هم صحبت ، كمك كار .
التَّبِيل - مترادف ( المَتْبُول ) است .
تَبَيَّنَ - تَبَيُّناً [ بين ] الشيءُ : آن چيز واضح شد ، - الشيءَ : آن چيز را توضيح داد ، آن چيز را انديشيد و شناخت .
تَتَابَعَ - تَتَابُعا [ تبع ] : دنباله روى كرد ، - تِ الأخبارُ : برخى اخبار در پى برخى ديگر از آن رسيد .
تَتَارَكَ - تَتَارُكاً [ ترك ] القومُ الأمرَ بينهم : آن قوم آن كار را از ميان خود رها كردند .
تَتَالَى - تَتَالِياً [ تلو ] : دنبالهروى كرد ، آن كار را پياپى انجام داد .
التَّتَالِي - پى در پى ؛ « جَاءَتِ الخَيلُ تَتَالِياً » :
اسبان در پى يك ديگر آمدند .
تَتَامَّ - تَتَامّاً [ تمّ ] القومُ : همهى آن قوم آمدند .
تَتَايَسَ - تَتَايُساً [ تيس ] الماءُ : موجهاى آب به هم خوردند ، - تِ العَنْزُ : بز پرورش يافت و تيس ( بز نر ) شد .
تَتَبَّعَ - تَتَبُّعاً [ تبع ] الأمرَ : بدنبال آن چيز رفت و تتبّع كرد ؛ « تَتَبَّعْتُ احْوَالَه » گاه و بيگاه جوياى احوال او بودم و پيگيرى كردم .
التَّتَر - مردم تاتارند كه در محدودهى ميان درياى خزر و هند و چين سكونت دارند .
تَتْرَى - [ تتر و وتر ] : اصل اين واژه [ وَتْرِى ] است . به معناى پياپي و آمدن يكى پس از ديگرى است ؛ « ارْسَلْنَا رُسُلَنا تَتْرى » : ما پيامبران خود را يكى پس از ديگرى فرستاديم ؛ « جاءَ القومُ تَتْرَى و تَتْرًى » : آن قوم بدنبال هم آمدند .
تَتَرَّبَ - تَتَرُّباً [ ترب ] : آن چيز خاك شد ، آن چيز خاكى شد .
تَتَرْتَرَ - تَتَرْتُراً [ ترتر ] : لرزيد و تكان خورد .
تَتَرَّسَ - تَتَرُّساً [ ترس ] : زره پوشيد ، در ميان زره پنهان شد .
تَتَرَّفَ - تَتَرُّفاً [ ترف ] : بهرهمند شد ، در فراخ و نعمت قرار گرفت .
التَّتَريّ - واحد ( التَّتَر ) است ، تاتارى .
التُّتْفُل - ( ح ) : روباه
تَتَلَّى - تَتَلِّياً [ تلو ] هُ : آن را پيگيرى كرد ؛ « تَتَلَّيْتُ حَقِّي » : براى بدست آوردن حق خود پيگيرى كردم تا آن را گرفتم .
تَتَلَّعَ - تَتَلُّعاً [ تلع ] في مِشْيتهِ : در راه رفتن سر و گردن خود را بالا گرفت . اين واژه بيشتر دربارهى گاو و آهو و مانند آن به كار مىرود .
تَتَلْمَذَ - تَتَلْمُذاً [ تلمذ ] الولدَ : آن جوان را دانش آموخت ، - لِفُلانٍ : دانشآموز او شد .
التَّتِمَّة - [ تمّ ] : تتمه ، تكمله ، پاياني .
تَتَمَّرَ - تَتَمُّراً [ تمر ] اللحمُ : گوشت ريزريز شد .
التُّتُن - ( ن ) : مترادف ( التَّبغ ) است - اين واژه تركى است -
تَتَهَّمَ - تَتَهُّماً [ تهم ] : بر او تهمت زد ، به تهامه درآمد .