تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
خود را به ترشروئى زد .
التَّبْشِير - [ بشر ] : مص ، پند و موعظه و تبليغ در مسيحيّت .
تَبَصْبَصَ - تَبَصْبُصاً [ بصبص ] الكلبُ : سگ دم خود را تكان داد .
تَبَصَّرَ - تَبَصُّراً [ بصر ] الشيءَ : با دقت آن چيز را نگريست ، - في : در آن چيز انديشيد و تأمل كرد .
التَّبَصُّر - [ بصر ] : انديشيدن ، تيزبينى و تيزهوشى .
التَّبْصِير - [ بصر ] : نگريستن به بخت و اقبال . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
تَبَضَّضَ - تَبَضُّضاً [ بضّ ] حقَّهُ من فلان : حق خود را از فلانى بتدريج و كم كم گرفت ، - فلاناً : هر چه كه فلانى داشت از او گرفت .
تَبَضَّعَ - تَبَضُّعاً [ بضع ] : به تجارت و بازرگانى مشغول شد ، - العرقُ : عرق از بيخ مويها كم كم سرازير شد .
تَبَطَّأَ - تَبَطُّؤاً [ بطأ ] : عقب افتاد ، دير كرد ، درنگ كرد .
تَبَطَّحَ - تَبَطُّحاً [ بطح ] الوادي : دره پهن و فراخ شد .
تَبَطَّلَ - تَبَطُّلًا [ بطل ] : دلير شد ، بيكار شد ، - القومُ بينهم : آن قوم ميان خود ترويج باطل كردند .
تَبَطَّنَ - تَبَطُّناً [ بطن ] الأمرَ : حقيقت آن كار را دانست ، الشيء : به درون آن چيز در آمد .
التَّبْطِيط - [ بطَّ ] : « تَبْطِيطُ أو تَفَلْطُحُ الأرضِ » : فرق بين دو قطر استوائى و قطبي زمين و بخش بر قطر استوائى آن است كه بالغ بر 1 / 297 مىشود .
تَبِعَ - - تَبَعاً و تَبَاعاً و تَبَاعَةً هُ : بدنبال او راه رفت ، با او پيوست و رفت ، فرمانبردار او شد ، - الشيءَ : در پى اثر آن چيز رفت ، - الدروسَ : جلسات درس را با نظم حاضر شد ، - سَيْرَهُ : به راه خود ادامه داد و همچنان رفت .
تَبَّعَ - تَتْبِيعاً هُ : از او پيروى كرد ، - بِهِ كذا : به او چيزى را پيوست داد .
التَّبْع - مترادف ( التّابع ) است به معناى پيرو ، عاشق ، دلباخته ؛ « هو تِبْعُ الكَرَمِ » : او عاشق عطا و بخشندگى است .
التَّبَع - مص ، - ج أتباع : پيرو يا پيروان . اين واژه در مفرد و جمع يكسان به كار مىرود .
التَّبِع - آنكه پيروان بسيار دارد .
التُّبَّع - ج تَبَابِيع : درشتترين زنبور ، - ج تَبَابِعَة : لقب پادشاهان يمن قديم است .
التَّبِعَة - ج تَبِعَات : عاقبت ، پايان ؛ « لِهَذَا الْفِعْل تَبِعَةُ » : عاقبت اين كار زيان آور است ، مسئوليت ؛ « القى التبِعَةَ عليهِ » : مسئوليت را بعهده‌ى او گذاشت .
تَبَعَّثَ - تَبَعُّثاً [ بعث ] الشيءُ : آن چيز روان شد ، خارج شد .
تَبَعْثَرَ - تَبَعْثُراً [ بعثر ] : پراكنده شد ، زير و رو شد ؛ « تَبَعْثَرتْ نَفْسِي » : دل من نگران و منقلب و متهوّع شد .
تَبَعَّجَ - تَبَعُّجاً [ بعج ] : مترادف ( تَفَجَّر ) است ؛ « تَبَعَّجَ السَّحَابُ » : ابر باران ريخت ؛ « تَبَعَّجَ السَّيْلُ » : سيل به شدت روان شد ؛ « تَبَعَّجَ عَلَيَّ بِالكلامِ » : سخن بسيار گفت .
تَبَعَّدَ - تَبَعُّداً [ بعد ] : دور شد . اين واژه ضدّ ( تَقَرَّبَ ) است .
تَبَعَّضَ - تَبَعُّضاً [ بعض ] : آن چيز تقسيم شد ، تجزيه شد .
تَبَعَّلَ - تَبَعُّلًا [ بعل ] تِ المرأَة : زن از شوهر خود فرمانبردار شد .
التَّبْعِيض - [ بعض ] : تقسيم و تجزيه .
التَّبْغ - ( ن ) : توتون و تنباكو . اين گياه از امريكا به ساير جهان برده شده و در آن ماده‌اى سمى مىباشد . - اين واژه اسپانيائى است .
التِّبْغ - ( ن ) : مترادف ( التَّبْغ ) است .
تَبَغَّى - تَبَغِّياً [ بغي ] الشيءَ : آن چيز را خواست ، طلبيد .
تَبَغْدَدَ - تَبَغْدُداً : به شهر بغداد منسوب شد ، بسان مردم بغداد شد .
تَبَغَّضَ - تَبَغُّضاً [ بغض ] إليه : با او دشمنى كرد . اين واژه ضدّ ( تَحَبَّبَ ) است .
تَبَغَّمَ - تَبَغُّماً [ بغم ] تِ الظبيةُ : آهو صداى نرم از خود درآورد .
التَّبْغِيَّة - ( ن ) : شكوفه‌هائى است از رسته‌ى ( الباذ نجانيّات ) كه اصل آن از كشور آرژانتين و به رنگهاى مختلف است . اين گياه براى زينت در باغچه‌ها كِشت مىشود .
تَبَقَّى - تَبَقِّياً [ بقي ] : مرادف ( بَقِيَ ) است به معناى باقيمانده ، - هُ : او را باقى گذاشت .
تَبَقَّطَ - تَبَقُّطاً [ بقط ] الشيءَ : آن چيز را بتدريج و اندك اندك گرفت ، - الخَبَرَ : خبر را كم كم گرفت .
تَبَقَّعَ - تَبَقُّعاً [ بقع ] الثوبُ : قسمتهائى از جامه رنگين نشد ، آب بر آن پاشيده و قسمتهائى از آن خيس شد .
تَبَقَّلَ - تَبقُّلًا [ بقل ] : در پى بدست آوردن گياه تازه بيرون شد ، ستور گياه تازه چريد .
التَّبْكَاء - [ بكي ] : گريه ، گريه‌ى بسيار .
تَبَكْبَكَ - تَبَكْبُكاً [ بكبك ] القومُ عليهِ : آن قومَ بر او ازدحام كردند .
تَبَكَّرَ - تَبَكُّراً [ بكر ] : مترادف ( تَقَدَّم ) است به معناى جلو رفت .
التَّبْكِيت - [ بكت ] : نكوهش ، چيزى اندك ؛ « تَبْكِيتُ الضَّمِير » : سرزنش نفس .
تَبَلَ - - تَبْلًا هُ الحُبُّ : عشق او را بيمار كرد ، عقل او را گرفت ، - الدّهرُ القومَ : روزگار آنها را به سختى كشانيد و نابود كرد .
تَبَّلَ - تَتْبِيلًا الطعامَ : در غذا ادويه‌ى خوشمزه و خوشبو كننده ريخت .
التَّبْل - ج أَتْبَال و تُبُول : كينه و دشمنى .
تَبَلْبَلَ - تَبَلْبُلًا [ بلبل ] : آميخته شد ؛ « تَبَلْبَلَتِ الأَلْسُنُ فى بَابِل » : زبانها در بابل با هم آميخته شدند .
تَبَلَّجَ - تَبَلُّجاً [ بلج ] الصبحُ : بامداد روشن شد ، - اليهِ : به او خنديد و شادمانى كرد .
تَبلَّدَ - تَبلُّداً [ بلد ] : با هواى شهرى كه در آن زندگى مىكند عادت كرد ، كودن و خنگ