تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
خود اظهار بلاغت كرد در حالى كه بليغ نبود ، - فيهِ المرضُ : بيمارى در او شدت يافت .
تَبَالَهَ - تَبَالُهاً [ بله ] : خود را به نادانى و ابلهى زد .
التُّبَّان - شلوار كوتاه ، شورت ، مايو ، شلوار ورزش ، تنبان - اين واژه فارسى است -
التَّبَّان - كاه فروش ، كاهدان .
التَّبَّانة - « دَرْبُ التَّبَّانةِ » ( فك ) : كهكشان .
تَبَاهَجَ - تَبَاهُجاً [ بهج ] بِهِ : به او شادمان شد ، - المكانُ : آن مكان نيكو شد .
تَبَاوَأَ - تَبَاوُؤاً [ بوأ ] الشيئان : آن دو چيز با هم برابر شدند .
تَبَايَعَ - تَبَايُعاً [ بيع ] الرجُلانِ : آن دو مرد به يكديگر چيز فروختند .
تَبَايَنَ - تَبَايُناً [ بين ] الرجُلانِ : آن دو مرد از يكديگر جدا شدند ، دور شدند ، - الشَّيْئانِ : آن دو چيز با هم اختلاف داشتند .
التَّبَايُن - اختلاف ، تفاوت ، دورى .
تَبَّبَ - تَتْبِيباً [ تبّ ] فلاناً : به فلانى ( تبّاً لك ) : نابود شوى گفت ، او را نابود كرد .
تَبَتَّلَ - تَبَتُّلًا [ بتل ] : از همه چيز بريد و به خدا روى آورد ، ازدواج نكرد .
تَبَشَّر - تَبَشُّراً [ بشر ] وجهُهُ : چهره‌ى او شادمان گرديد .
تَبَجْبَجَ - تَبَجْبُجاً [ بجبج ] اللحمُ : گوشت بسيار و سست شد .
تَبَجَّحَ - تَبَجُّحاً : فخر كرد .
تَبَجَّسَ - تَبَجُّساً [ بجس ] الماءُ : آب روان شد .
تَبَحَّرَ - تَبَحُّراً [ بحر ] في العِلْم : در دانش پژوهش بسيار كرد .
تَبَخْتَرَ - تَبَخْتُراً [ بختر ] : به گونه‌اى نيكو راه رفت ، در راه رفتن به راست و چپ مايل شد ، بگونه‌اى متكبرانه و خود بزرگ بين راه رفت .
التَّبَخْتَرِيَّة - مترادف ( البَخْتَرِيّة ) به معناى با ناز و تكبر راه رفتن است .
تبَخَّرَ - تَبَخُّراً [ بخر ] الماءُ : آب بخار شد ، - الرّجُلُ : آن مرد با بخور دود كرد ، با بوى خوش بخور و دود كرد .
تَبَدَّى - تَبَدِّياً [ به دو ] : آشكار شد .
تَبَدَّدَ - تَبَدُّداً [ بدّ ] : پراكنده شد ، - القومُ الشَّيء : آن قوم آن چيز را به بخشهائى تقسيم كردند .
تَبَدَّعَ - تَبَدُّعاً [ بدع ] : چيز نو آورد ، بدعت گذارد .
تَبَدَّلَ - تَبَدُّلًا [ بدل ] : تغيير يافت ، كُت پوشيد ، - عِندَ الْعَامّة : و در زبان متداول به معناى خود را آرايش كرد مىباشد ، - هُ بِكذا : آن را با چيزى عوض كرد ؛ « تَبَدَّلا ثوبَيْهما » : پيراهن يكديگر را با هم عوض كردند ؛ « تَبَدَّلت الدّارُ بانْسِها وَحْشاً » : آن خانه پس از انس و شادى بگونه‌ى وحشتناك درآمد .
التَّبذَار - [ بذر ] : آنكه در اموال خود اسراف كند ، پُر حرفِ بسيار ياوه‌گو .
تَبَذَّخَ - تَبَذُّخاً [ بذخ ] : بلند شد ، بالا آمد ، متكبّر شد ، مقام او بالا رفت .
تَبَذَّرَ - تَبَذُّراً [ بذر ] : متفرق شد ، پراكنده شد .
تَبَذَّلَ - تَبَذُّلًا : ترك احتشام كرد و متواضع شد .
التِّبْر - طلاى ريخته نشده و سكَّه نخورده يا طلائى كه در خاك معدنش باشد .
تَبَرَّى - تَبَرِّياً [ بري ] لمعروفِه : متعرض نكوئى او شد .
تَبَرَّأَ - تَبَرُّؤاً [ بَرْأ ] من الذنب : از گناه تبرئه شد .
تَبَرْأَلَ - تَبَرْؤُلًا [ بَرْأل ] الطائرُ : پرنده پرهاى گردنش را براى جنگ از هم باز كرد .
تَبَرْبَرَ - تَبَرْبُراً : به بربريان پيوست و وحشى شد .
التَّبْرَة - واحد ( التِّبر ) است .
تَبَرَّجَ - تَبَرُّجاً [ برج ] تِ المرأةُ : زن خود را آرايش كرد .
تَبَرَّدَ - تَبَرُّداً [ برد ] : خواست كه خنك شود ؛ « نَزَلَ فى المَاءِ يَتَبَرَّدُ » : خود را به آب زد تا خنك شود .
تَبَرَّرَ - تَبَرُّراً [ برّ ] : نيكوكار شد ، خواست كه نيكوكاريش آشكار شود ، - هُ : از او اطاعت و فرمانبردارى كرد .
تَبَرَّصَ - تَبَرُّصاً [ برص ] الأرضَ : ستور هر كجا كه گياه و علف بود چريد .
تَبَرْطَلَ - تَبَرْطُلًا [ برطل ] : رشوه گرفت .
تَبَرَّعَ - تَبَرُّعاً [ برع ] بالعطاءِ : بطور رايگان عطا و تبرّع كرد .
التَّبرُّع - ج - تَبَرُّعات [ برع ] : بخشش ، هبه ؛ « فَعلَهُ تبرُّعاً » : آن را به رايگان كمك كرد ، مشاركت در سهام .
تَبَرْعَمَ - تَبَرْعُماً [ برعم ] الشجرُ : گياه غنچه برآورد .
تَبَرْقَحَ - تَبَرْقُحاً [ برقح ] الثوبُ : جامه چرك و آلوده شد .
تَبَرْقَعَ - تَبَرْقُعاً [ برقع ] تِ المرأةُ : آن زن روبند يا نقاب بست .
تَبَرَّكَ - تَبَرُّكاً [ برك ] بِه : از آن بركت گرفت ، تبرّك كرد .
تَبَرَّمَ - تَبَرُّماً [ برم ] : دلتنگ و خسته شد .
تَبَرْنَسَ - تَبَرْنُساً : جامه‌ى كلاهدار پوشيد .
تَبَرْنَطَ - تَبَرْنُطاً : كلاه شاپو بر سر نهاد .
تَبَرْهَنَ - تَبَرْهُناً [ برهن ] : با دليل و برهان آشكار شد .
التَّبْرِيد - [ برد ] : مص ؛ « جهاز التَّبْرِيد » : دستگاه خنك كننده‌ى آب ؛ « غُرْفَةُ التَّبْرِيد » : سردخانه .
التَّبْرِير - [ برّ ] : مص ، مبرّى كردن نفس .
تَبَزَّلَ - تَبَزُّلًا [ بزل ] : سوراخ شد ، شكافته شد ، - هُ : آن را سوراخ كرد .
تَبَسَّرَ - تَبَسُّراً [ بسر ] الحاجةَ : حاجت را در غير موقع خود خواست .
تَبَسَّطَ - تَبَسُّطاً [ بسط ] : گردش و تفريح كرد ، آن مرد گستاخ شد و شرم و حيا را كنار گذاشت ، پخش شد ، كشيده شده ، امتداد يافت .
تَبَسَّلَ - تَبَسُّلًا [ بسل ] : از خشم يا دليرى ترشروى شد .
تَبَسَّمَ - تَبَسُّماً [ بسم ] : لبخند زد .
التبسيط - [ بسط ] : مص ، آسان كردن ، سهل كردن .
تَبَشَّعَ - تَبَشُّعاً : زشت و ترشروى شد ،