بالاتر ، فاضلتر .
الأَمْثَن - م مُثْنَاء ، ج مُثْن [ مَثن ] : آنكه نتواند ادرار خود را در مثانه نگهدارد .
الأُمْثُولة - ج أَمَاثِيل و أُمْثُولَات : شعرهائى كه ضرب المثل قرار مىگيرد ، عِبرت ، درسى كه لازم است دانش آموز آن را حفظ كند .
أَمَجَّ - إمْجَاجاً [ مجّ ] الفرسُ : اسب آغاز به دويدن كرد ، - العُودُ : مايع گياهى آميخته به آب در چوب روان شد ، - الرّجُلُ : آن مرد روانهى شهرها شد .
أَمْجَدَ - إمْجَاداً - [ مجد ] فلاناً : فلانى را بزرگداشت ، او را به بزرگى ياد كرد ، - العَطاءَ : عطاى را بسيار كرد ، - الراعي الإبِلَ : شتربان شتران را با علوفه و آذوقه سير كرد .
الأَمْجَد - ج أَمَاجِد [ مجد ] : اسم تفضيل است .
أَمْجَرَ - إمْجَاراً [ مجر ] تِ الشاةُ : برّه در شكم گوسفند بزرگ شد بگونهاى كه آن را لاغر و سنگين وزن كرد و نتوانست روى پايش بايستد ، - فُلاناً فى الْبَيعِ : در معاملهء فروش به فلاني بهره داد .
أَمْجَلَ - إمْجَالًا [ مجل ] تْ يَدُهُ : بر اثر كار بسيار دست او پينه بست ، - العملُ يَدهُ : كار بسيار دست او را تاول و پينه زد .
امَّحَى - امِّحَاءً [ محو ] الشيءُ : اثر آن چيز ناپديد شد .
الأَمْحَس - [ محس ] : دباغ ماهر .
أَمْحَشَ - إمْحَاشاً [ محش ] الحرُّ أو النارُ الجلدَ :
گرما يا آتش پوست را سوزانيد .
أَمْحَصَ - إمْحَاصاً [ محص ] من المرض : از بيمارى بهبودى يافت ، - تِ الشمسُ :
خورشيد از كسوف درآمد و آشكار شد ، - هُ عَنْه : او را از وى دور كرد .
أَمْحَضَ - إمْحَاضاً [ محض ] فلاناً الودَّ أو الحديثَ :
دوستى و پند را به فلانى خالصانه گفت ، - له النّصْحَ : پند و اندرز به وى داد .
أَمْحَقَ - إمْحَاقاً - [ محق ] المالُ : مال نابود شد ، - الرجُلُ : بركت از مال آن مرد رفت ، - القمرُ : ماه به محاق درآمد .
امَّحَقَ - امِّحَاقاً [ محق ] : نيست و نابود شد .
الأَمْحَق - [ محق ] : چيز اندكى كه بركت از آن رفته باشد .
أَمْحَكَ - إمْحَاكاً [ محك ] الرجُلُ : آن مرد لجباز و خشمگين شد ، - الخصُومُ فلاناً : دشمنان فلانى را به خشم درآوردند .
أَمْحَلَ - إمْحَالًا [ محل ] المكانُ : آن مكان خشك و بىباران شد ، - المَطَرُ : باران ايستاد ، - القَومُ : بر آن قوم خشكسالى و قحطى وارد شد ، - اللَّهُ الأَرْضَ : خداوند آن زمين را خشك و بى حاصل كرد .
الأُمْحُوضةِ [ محض ] : پند و اندرز بى ريا و خالص
أَمَخَّ - إمْخَاخاً [ مخّ ] العَظْمُ : استخوان مغزدار شد ، - العُودُ : در چوب آب روان شد ، - الزّرعُ : كشتزار گسترده شد ، - تِ الشّاةُ :
گوسفند فربه شد .
الإمْخَاض - [ مخض ] : مص ، شير ما دامى كه در شيرزنه است .
أَمْخَضَ - إمْخَاضاً [ مخض ] اللبنُ : هنگام زدن شير براى بدست آوردن چربى آن رسيد ، - الرجُلُ : هنگام زائيدن شتران آن مرد رسيد .
أَمْخَطَ - إمْخَاطاً [ مخط ] السهمَ : تير را به هدف زد و از آن در گذرانيد .
أَمَدَّ - إمْدَاداً [ مدّ ] الرجُلَ : به داد آن مرد رسيد و او را يارى كرد ، به او مهلت داد ، - الجُندَ : سربازان را با گروه ديگرى امداد و يارى كرد ، - فلاناً بمالٍ : فلانى را كمك مالى كرد ، - هُ اللَّهُ فى الخير : خداوند به او خير و بركت دهد ، - اجَلَهُ : خداوند به او طول عمر دهد و اجل او را بتأخير اندازد ، - النَّهَارُ : روز دراز و روشن شد ، - هُ فى غَيِّهِ : در گمراهى كه داشت وى را فرصت بيشترى داد ، - في مشيتِه : با ناز و خود بزرگ بينى راه رفت ، - الجَرْحُ : در زخم چرك پديد آمد ، - الدّواةَ : آب دوات مركب را زياد كرد ، مركَّب يا جوهر در دوات ريخت ، - الكاتِبَ : به نويسنده قلم مركب يا جوهردار داد .
الأَمَد - ج آمَاد : اجَل مَرگ ، هنگام ، زمان ، « طَالَ عليهمُ الأَمَد » : زمان درازى بر آنها گذشت ، « مُنذُ امَدٍ غير بَعيدٍ » : از زمانى نه چندان دور .
أَمْدَى - إمْدَاءً [ مدي ] فلاناً : به فلانى مهلت داد ، - الرجُلُ : آن مرد سالخورده شد ، آن مرد شير بسيار خورد .
الإمْدَادَات - [ مدّ ] : كمك و امدادهاى جنگى اعم از مردان رزمنده و يا اسلحه و ابزار جنگ .
الإمِدَّان - [ مدّ ] : آب كه از زمين تراوش كند يا نم پس دهد ، آب شور يا بسيار شور
الأَمِدَّة - [ مدّ ] : تارهاى پارچه كه بافته شود .
الأَمْدَر - [ مدر ] : شكم گنده ، تيره رنگ ، آنكه دو طرف پهلويش برآمده باشد .
الأُمْدُوحَة - ج أَمَادِيح [ مدح ] : آنچه كه با آن ستايش كنند .
الأُمْدُود - [ مدّ ] : عادت ، خوى و خصلت .
أَمْذَى - إمْذَاءً [ مذي ] الفرسَ : اسب را به چرا فرستاد ، - الشرابَ : شراب را با آب بسيار آميخت .
الأَمْذَح - [ مذح ] : بد بوى ، گند بوى .
أَمْذَرَ - إمْذَاراً [ مذر ] تِ الدجاجةُ البيضة : مرغ تخم را فاسد كرد .
الأَمْذَر - [ مذر ] : آنكه بسيار به مستراح رود .
امَّذَقَ - امِّذَاقاً [ مذق ] الشرابُ أو اللبنُ : شراب يا شير آميخته به آب شد .
أَمْذَلَ - إمْذالًا [ مذل ] تْ رِجْلُهُ : پاى آن مرد سِر يا بىحس شد .
امْذَلَّ - امْذِلَالًا [ مذل ] : آن مرد سست و بيحال شد ، - ت رِجْلُهُ : پاى او بى حس و حركت شد .
أَمَرَ - - أَمْراًهُ الشيءَ و بالشيءِ : از او خواست تا كارى انجام دهد پس اولى ( آمِر ) و دومى ( مأمور ) است ، - « امَرَهُ يَفْعَلَ و بِان يَفْعَلَ » به او دستور انجام كارى