كس غل و زنجير تو را باز كرد ؟ داوود جواب داد ، فقط دانش و هوش و تدبير خودم ، من نه از تو وحشت دارم و نه از خدمتكارانت . پادشاه دستور داد فورى او را دستگير كنند ولى خدمتكاران با اطمينان گفتند او را نمىبينند و فقط صداى او را مىشنوند . دانش داوود پادشاه را غافلگير و متعجب ساخت . اما داوود رو به او كرد و گفت : من به راه خود مىروم ! پادشاه با مشاوران و خدمتكاران خود تا كنار رودخانه او را تعقيب كردند . داوود كه به كنار رودخانه رسيده بود ، دستمالى را روى آب پهن كرد . دستمال براى او به پل تبديل شد و از روى آن گذشت . خدمتكاران پادشاه سوار بر زورق به دنبال او رفتند اما نمىتوانستند به او برسند . آنها اقرار كردند كه ساحرى مثل او ديگر وجود ندارد . با كمك خدايى كه او خود را بنده و خدمتگزار او مىدانست راه بيست روزه را در عرض چند ساعت پشت سر گذارد و همان روز به عمديه رسيد و ماجرا را براى كسانى كه حيرتزده او را نگاه مىكردند ، تعريف كرد .
و اما پادشاه ايران وضعيت را به اطلاع خليفهى بغداد ، امير المؤمنين رساند و در انتها تهديد كرد كه اگر ربانى بزرگ و رييس مدرسه مانع كارهاى الرويى نشوند ،
سفرنامه رابى بنيامين تودولايى ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: رابى بنيامين تودولايى
ص١٢٤