همه حاضران گفتند : نه ، به خدا سوگند ! ما نمىدانيم !
مأمون گفت : هارون الرشيد به من آموخت !
گفته شد : چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى كه رشيد اهل اين خاندان را مىكشت !
مأمون گفت : آنان را به خاطر فرمانروايى مىكشت ؛ چرا كه فرمانروايى ناز است . به تحقيق ، يك سال همراه هارون عازم سفر حج شدم . وقتى به مدينه رسيد . . . پس وقتى كه تصميم به ترك مدينه به سوى مكه گرفت ، دستور داد كيسهء سياهى كه در آن دويست دينار بود آوردند . سپس رو به فضل بن ربيع كرد و گفت : اين را براى موسى بن جعفر ببر . . . . »
1146 - 32358 - ( 26 ) محمد بن عيسى از امام رضا عليه السلام از موسى بن جعفر عليهما السلام روايت مىكند كه فرمود : « يك بار كه منصور امام صادق عليه السلام را احضار كرد و تصميم به كشتن وى گرفت ، حاكم مدينه امام عليه السلام را دستگير كرد و به سوى منصور فرستاد . . . تا آنجا كه ورود امام عليه السلام بر منصور را بيان مىكند و ادامه مىدهد : . . . سپس منصور هدايا و بخششهايى به امام عليه السلام داد و به وى دستور بازگشت داد .
امام عليه السلام هيچيك از آنها را نپذيرفت و فرمود : اى امير المؤمنين ! من در بىنيازى و كفاف و خير
فراوانى هستم . هر گاه تصميم به نيكى با من گرفتى ، بر تو باد نيكى كردن به افرادى از خاندان من كه مخالف حكومت تو بودند و حكم قتل را از آنها بردار !
منصور گفت : پذيرفتم اى اباعبدالله ! و دستور دادم يكصد هزار درهم به تو بدهند ، آن را در ميانشان تقسيم كن !
امام عليه السلام فرمود : صله رحم انجام دادى ، اى امير المومنين ! . . . »
1147 - 32359 - ( 27 ) محمد بن زبرقان دامغانى - الشيخ - روايت مىكند كه امام موسى بن جعفر عليهما السلام فرمود :
« هنگامى كه هارون الرشيد به مأمورانش دستور داد مرا نزد وى ببرند ، بر وى وارد شدم و سلام كردم .
هارون پاسخ سلامم را نداد . . . . تا آنجا كه مىفرمايد : پس هارون دستور داد يكصد هزار درهم و لباس به من بدهند و مرا سوار كنند و با احترام نزد خانوادهام بازگردانند . »
1148 - 32360 - ( 28 ) فضل بن ربيع مىگويد : « يك روز هارون الرشيد پس از خوردن صبحانه به نگهبانش گفت :
برو على بن موسى عليه السلام را از زندان خارج كن و او را پيش درندگان بينداز ! . . . تا آنجا كه دستور هارون به بيرون آوردن امام عليه السلام و بردنش را نزد خود بازگو مىكند و ادامه مىدهد : وقتى امام عليه السلام در مقابل هارون حاضر شد ، هارون او را در آغوش كشيد و او را بر تخت خويش نشاند و گفت : اى عموزاده ! اگر تصميم به ماندن نزد ما دارى پس در آسايش و امنيت بمان و ما دستور داديم مقدارى پول و لباس در اختيار تو و خانوادهات بگذارند !
امام عليه السلام فرمود : من نيازى به پول و لباسِ تو ندارم ؛ ولى در ميان قريش گروهى هستند كه اين مال در ميانشان تقسيم مىشود . آنگاه گروهى را نام برد و هارون دستور داد به آنان هديه و لباس بدهند . . . . »
سيد مىگويد : « احتمال دارد اين ماجرا مربوط به امام موسى بن جعفر عليهما السلام باشد ؛ زيرا وى زندانى هارون بود ولى من حديث را آنگونه كه يافتم ، بازگو كردم . »
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 677
مساهمون: السيد البروجردي
ص٦٧٧