گفتم : هدايا و بخششهاى هارون را حاضر كردهام !
امام عليه السلام فرمود : اگر مأموريتى جز اين دارى ، به انجام رسان !
گفتم : نه سوگند به حق جدت ، رسول خدا ! مأموريتى جز اين ندارم !
امام عليه السلام فرمود : من به خلعتها ، مركبها و مالى كه حقوق امت در آن است ، نيازى ندارم .
فضل گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم كه آن را برنگردانى كه هارون خشمگين مىشود .
امام عليه السلام فرمود : هرطور دوست دارى با آن عمل كن ! . . . »
1144 - 32356 - ( 24 ) فضل مىگويد : « من نگهبان هارون الرشيد بودم . يك روز هارون با حالت خشم در حالى كه شمشيرش را در دست حركت مىداد ، به سوى من آمد و گفت : به خويشاوندىام به رسول خدا صلى الله عليه و آله سوگند ! كه اگر عموزادهام را اكنون نزد من نياورى ، سرت را از بدن جدا خواهم كرد !
گفتم : چه كسى را نزد تو بياورم ؟
هارون گفت : اين مرد حجازى را !
گفتم : كدامين شخص حجازى ؟
هارون گفت : موسى بن جعفر . فضل ادامه مىدهد تا رسيد به آنجا كه هارون گفت : آيا عموزادهام را آوردى ؟
گفتم : آرى !
هارون گفت : او را كه با تندى و ناراحتى نياوردى ؟
گفتم : نه !
هارون گفت : به وى نگفتى كه من از او خشمگين بودم ؛ چرا كه من در حال خشم و اضطراب دست به كارى زدم كه نمىخواستم . به او اجازه ورود بده .
فضل مىگويد : به امام عليه السلام اجازهء ورود دادم . همين كه هارون او را ديد ، از جا پريد و ايستاد و امام را در آغوش كشيد ، گفت : آفرين بر عموزاده و برادر و وارث نعمتهاى من ! آنگاه او را روى پاهاى خود نشاند و گفت : چه چيز تو را از ديدار با ما جدا كرده است ؟
امام عليه السلام فرمود : وسعت قلمرو حكومت تو و دنيادوستىات .
آنگاه هارون دستور داد جعبهء رنگ موى معطر را آوردند و با دست خود محاسن امام عليه السلام را رنگ كرد . سپس دستور داد تعدادى خلعت و دو كيسه زر همراه امام عليه السلام به منزلش ببرند . امام فرمود : به خدا سوگند ! اگر به مصلحت نمىدانستم كه با اين پول جوانان مجرد خاندان ابوطالب را به ازدواج درآورم تا نسل او قطع نشود ، آن را نمىپذيرفتم . . . . »
1145 - 32357 - ( 25 ) سفيان بن نزار مىگويد : « يك روز كه بالاى سر مأمون بودم ، وى گفت : آيا مىدانيد چه كسى تشيع را به من آموزش داد ؟
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 675
مساهمون: السيد البروجردي
ص٦٧٥