1141 - 32353 - ( 21 ) ربيع حاجب مىگويد : « به امام صادق عليه السلام خبر دادم كه منصور خطاب به امام عليه السلام مىگفت : « تو را و خانوادهات را خواهم كشت تا بر روى زمين قامت استوارى از شما باقى نگذارم . و حتماً مدينه را خراب خواهم كرد تا ديوار پابرجايى نگذارم ! امام عليه السلام فرمود : از سخنانش نترس ! و او را در سركشىاش رها كن !
وقتى امام ميان دو پرده رسيد ، شنيدم كه منصور مىگفت : وى را به سرعت نزد من آوريد ! امام عليه السلام را وارد كردم . منصور با ديدن امام عليه السلام گفت : آفرين به عموزاده نَسَبى و سرورِ خويشاوند و نزديك ! آنگاه دست امام عليه السلام را گرفت ، او را بر تخت خويش نشاند و رو به امام عليه السلام كرد و گفت : آيا مىدانى چرا به دنبالت فرستادم ؟
امام عليه السلام فرمود : چگونه غيب بدانم ؟
منصور گفت : به دنبالت فرستادم تا اين سكههاى طلا - كه ده هزار دينار است - در ميان خاندانت تقسيم كنى !
امام عليه السلام فرمود : ديگران براى اين كار هستند .
منصور گفت : تو را سوگند مىدهم - اى اباعبدالله ! - كه حتماً اينها را در ميان نيازمندان خاندان خود تقسيم كنى . آنگاه دست به گردن امام عليه السلام كرد و هديه و خلعت به وى بخشيد . . . . »
1142 - 32354 - ( 22 ) محمد بن ربيع حاجب مىگويد : « يك روز منصور در قصر بلند سبزش نشست . . . . و در ادامه ماجراى فرستادن به دنبال امام صادق عليه السلام را در پايان شب و آمدن امام عليه السلام و تندى و نكوهش منصور و پوزش امام عليه السلام را ذكر كرد تا به اينجا رسيد ، كه منصور گفت : اى ربيع ، جعبه را از فلان محل بياور ! آن جعبه پر از رنگ موى معطر بود . وقتى آن را آوردم ، منصور گفت : دستت را داخل آن كن و بر محاسن امام عليه السلام قرار ده !
محاسن امام عليه السلام سفيد بود . با كشيدن دست بر آن ، سياه شد . آنگاه به من گفت : امام را بر آن اسب تندرو و چابك كه خود بر آن سوار مىشوم ، سوار كن و ده هزار درهم به وى بده و تا منزلش با احترام او را بدرقه كن . . . . »
1143 - 32355 - ( 23 ) فضل بن ربيع در ضمن حديثى مىگويد : « هارون الرشيد به من گفت : برو موسى بن جعفر را از زندان بيرون بياور ، سى هزار درهم و پنج خلعت و سه مركب به وى بده و او را ميان ماندن در كنار ما يا كوچ كردن از نزد ما آزاد گذار ! تا آنجا كه فضل بن ربيع مىگويد : از نزد هارون به سراغ موسى بن جعفر عليهما السلام به زندان رفتم . وى را در حال نماز مشاهده كردم . نشستم تا نمازش را سلام داد . آنگاه سلام امير مؤمنان - هارون - را به وى رساندم و دستورهاى هارون دربارهء وى را به اطلاعش رساندم و به او
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 673
مساهمون: السيد البروجردي
ص٦٧٣