مرد خارجى به در خانهء امام عليه السلام آمد و از وى اجازهء ورود خواست . امام عليه السلام به وى اجازه داد . آنگاه به وى فرمود : به يك شرط - كه به آن عمل كنى - به پرسشت پاسخ خواهم گفت .
مرد خارجى پرسيد : اين شرط چيست ؟
امام عليه السلام فرمود : اگر پاسخ قانعكننده و پسنديدهاى به تو دادم ، آنچه در آستين دارى بشكنى و به دور افكنى !
مرد خارجى از اين سخن امام عليه السلام حيران شد . دشنه را بيرون آورد و آن را شكست سپس به امام عليه السلام گفت : دليل ورودت به كارهاى اين طاغوت چيست ، در حالى كه آنان در نظر تو كافر هستند و تو فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله هستى ؟ از اين كار چه انگيزهاى داشتى ؟
امام عليه السلام به وى فرمود : به من بگو كه آيا اينها نزد تو كافرترند يا عزيز مصر و اهل حكومتش ؟ مگر اينها به گمان خود يكتاپرست نيستند ، ولى آنها خداى را به يگانگى نمىشناختند و نمىپرستيدند ؟
و مگر يوسف بن يعقوب - كه پيامبر فرزند پيامبر و فرزند فرزند پيامبر بود - از عزيزِ كافر درخواست نكرد و نگفت : مرا بر گنجينههاى زمين بگمار به درستى كه من امانتدار و آگاه هستم ؟ مگر وى در جايگاه فرعونها نمىنشست ؟ همانا من مردى از فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم كه مرا به اين كار مجبور كرد و واداشت . چه چيز را ناپسند مىشماريد و بر من خشم مىگيريد ؟
مرد خارجى گفت : نكوهشى بر تو نيست . همانا من گواهى مىدهم كه تو فرزند پيامبر و راستگو هستى ! »
1096 - 32309 - ( 56 ) محمد بن عرفه مىگويد : « به امام رضا عليه السلام گفتم : اى فرزند رسول خدا ! چه چيز تو را وادار به پذيرش ولايت عهدى نمود ؟
امام عليه السلام فرمود : همان چيزى كه جدّم امير مؤمنان عليه السلام را به وارد شدن در شورا واداشت !
1097 - 32310 - ( 57 ) ريان بن صلت مىگويد : « نزد امام رضا عليه السلام رفتم و به وى گفتم : اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله ! مردم مىگويند : تو با اين حالت زهد ، در دنيا ولايت عهدى را پذيرفتى ! »
امام عليه السلام فرمود : خداوند از ناخوشنودى من از اين كار آگاه است . پس وقتى مجبور به پذيرش ولايتعهدى يا كشته شدن گرديدم ، ولايت عهدى را بر كشتهشدن برگزيدم . واى برآنان ! آيا نمىدانند يوسف ، پيامبر و فرستادهء خدا بود ولى هنگامى كه ضرورت او را به پذيرش مسئوليت گنجينههاى عزيز وادار كرد ، گفت : مرا بر گنجينههاى زمين بگمار به درستى كه من امانتدار و آگاه هستم ؟
و من بر اساس ضرورت و اجبار و اكراه ، پس از آنكه در آستانهء هلاكت قرار گرفتم ، وادار به پذيرش اين كار شدم ؛ با اين شرط كه در حكومت تنها بسان فردى كه هيچ مسئوليتى ندارد ، دخالت كنم . پس به خداوند شكايت مىكنم و از او درخواست كمك مىنمايم . »
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 591
مساهمون: السيد البروجردي
ص٥٩١