1069 - 32282 - ( 29 ) در كتاب قضاء الحقوق ابوعلى بن طاهر صورى آمده است : « شخصى از اهالى رىّ مىگويد : يكى از نويسندگان يحيى بن خالد حاكم و والى ما شد . و از حساب من مقدارى مانده بود كه مىترسيدم به خاطر پرداخت آن زندگى بر من سخت شود . به من گفته شد كه وى معتقد به مذهب تشيع است ؛ ولى من مىترسيدم نزد او بروم و با اظهار عقيدهء خود از وى كمك بخواهم كه مبادا آنچه شنيدهام ، درست نباشد و در وضعيت نامطلوبى قرار گيرم .
سرانجام تصميم گرفتم به سوى خدا بگريزم . آن سال در مراسم حج حضور يافتم و پس از آن با سرورم صابر - امام موسى بن جعفر عليهما السلام - ديدار كردم و از وضعيت خود نزد وى شكايت كردم . امام عليه السلام نامهاى براى حاكم رى به من داد كه در آن نوشته شده بود : به نام خداوند بخشندهء مهربان . بدان ! خداوند در زير عرش خود سايهاى دارد كه در آن ساكن نمىكند ، مگر كسى را كه به برادرش نيكى كند يا اندوهش را بزدايد يا دلش را شاد كند و اين برادر توست . والسلام .
آن مرد مىگويد : پس از مراجعت به وطن ، شبانه به سوى حاكم شهرمان رفتم و از وى اجازهء ورود گرفتم و گفتم : فرستادهء صابر با تو كار دارد .
حاكم رى با شنيدن اين جمله با پاى برهنه آمد . در را باز كرد و مرا پذيرفت . آنگاه مرا در بغل گرفت و چشمان مرا بوسيد و مرتب از ديدار من با امام عليه السلام مىپرسيد و چشمانم را مىبوسيد . هر چه از تندرستى و شادابى امام عليه السلام به وى خبر مىدادم ، خوشحال مىشد و شكر خدا را بجا مىآورد . سپس مرا به خانهاش برد ، در بالاى مجلس نشاند و خود در برابرم نشست . در اين هنگام نامهء امام عليه السلام را به وى دادم . او هنگام گرفتن ، نامه سراپا ايستاد و پس از گرفتن آن را بوسيد و خواند . آنگاه دستور داد تمام اموال و لباسهايش را حاضر كردند و هر چه از درهم و دينار و لباس داشت با من تقسيم كرد و آنچه قابل تقسيم نبود ، بهاى نيمى از آن را به من بخشيد و هر بار كه چيزى به من مىداد ، مىگفت : اى برادر ، آيا تو را خوشحال كردم ؟ و من پاسخ مىدادم : آرى به خدا سوگند ! خوشحالى مرا به نهايت رساندى .
سپس حسابدار خويش را فراخواند و دستور داد آنچه بدهكار بودم ، حذف كند و همهء آنچه به وى بدهكار بودم به من بخشيد . من با وى خداحافظى كردم و رفتم . آنگاه با خود گفتم من قدرت بر تلافى اين مرد را ندارم مگر آنكه در سال آينده به حج مشرف شوم و براى وى دعا كنم . سپس با صابر عليه السلام ديدار كنم و او را از كارهاى وى باخبر سازم . همين كار را كردم و در ملاقات با سرورم صابر عليه السلام شروع به بازگو كردن كارهاى وى نمودم . هر چه براى امام عليه السلام تعريف مىكردم ، چهرهاش از شادى شكفتهتر مىشد . سپس به امام عليه السلام گفتم : اى سرورم ! آيا كارهاى وى شما را خوشحال كرد ؟
امام عليه السلام فرمود : آرى ، به خدا سوگند ! يقيناً مرا و امير مؤمنان عليه السلام را خوشحال كرد ! به خدا سوگند ! حتماً جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله را خوشحال كرد ! به خدا سوگند ! حتماً خداوند تعالى را شادمان كرد . »
1070 - 32283 - ( 30 ) سيد هبة الله معاصر با علامه در كتاب المجموع الرائق از كتاب الاربعين تأليف محمد بن سعيد از حسن بن على يقطين از جدش اين ماجرا را با اختلاف آورده است كه اين امر ما را به تكرار آن واداشت . وى مىگويد :
« يكى از نويسندگانِ يحيى بن خالد در اهواز حاكم ما شد و من مقدارى ماليات بدهكار بودم كه پرداخت آن سبب سلب رفاه و نعمت از من و بيرون رفتن املاكم از دستم مىشد . به من گفته شد
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 577
مساهمون: السيد البروجردي
ص٥٧٧