تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 579

مساهمون:

ص٥٧٩
كه وى معتقد به ولايت است ؛ ولى من از ديدار با وى بيمناك بودم ؛ از اين‌كه مبادا خبرهاى رسيده به من نادرست باشد و به مشكلاتى گرفتار شوم كه نجات از آن برايم غير ممكن باشد . از اين رو به مكه گريختم و پس از انجام مراسم حج به مدينه رفته ، با امام صادق عليه السلام ديدار كرم . به امام عليه السلام گفتم : اى سرورم ! فلانى حاكم شهر ما گرديده است و به من خبر رسيده كه وى پيرو و دوستدار شما اهل بيت است ، ولى من از ديدار با وى بيم داشتم كه مبادا اين خبر خلاف واقع باشد و سبب از دست رفتن دارايى و سلب نعمت از من گردد . از اين رو از وى به سوى خدا و شما گريختم . امام عليه السلام فرمود : مشكلى بر تو نيست ! آن‌گاه نامهء كوچكى به اين مضمون نوشت : به نام خداوند بخشنده مهربان . خداوند زير عرش خود سايه‌هايى دارد كه كسى را از آن‌ها بهره‌مند نمىگرداند ، مگر آن‌كه اندوهى را از برادرش بر طرف سازد يا با جان و مال او را يارى رساند ، يا به وى نيكى كند ، هر چند با بخشى از يك دانهء خرما باشد و اين برادر توست ؛ والسلام . آن‌گاه نامه را به وسيلهء انگشتر خويش مهر كرد ، به من داد و دستور داد آن را به وى برسانم . پس از بازگشت به وطن ، شبانه به در منزلش رفتم و از وى اجازهء ورود گرفتم و به وى گفتم : فرستادهء امام صادق عليه السلام پشت در منتظر است ! وقتى اين جمله را بر زبان آوردم ، ناگهان مشاهده كردم كه وى شخصاً با پاى برهنه پشت در آمد و تا چشمش به من افتاد ، سلام كرد و ميان چشمانم را بوسيد . آن‌گاه به من گفت : اى سرور من ! تو فرستادهء مولاى من هستى ؟ گفتم : آرى ! گفت : اگر راست بگويى ، چشمانم فدايت باد ! آن‌گاه دست مرا گرفت و گفت : سرورم ! مولاى مرا در چه حالى ترك كردى ؟ گفتم : وى خوب و سالم بود ! گفت : تو را به خدا سوگند ! راست مىگويى ؟ گفتم : آرى به خدا سوگند ! او سه مرتبه اين پرسش را تكرار كرد . سپس نامهء امام عليه السلام را به وى دادم . او نامه را خواند ، بوسيد و بر چشمانش نهاد . آن‌گاه به من گفت : هر دستورى دارى بفرما ! گفتم : من در دفتر و ديوان تو چندين هزار درهم ماليات بدهكار هستم كه پرداخت آن مرا نابود و بىخانمان مىكند . وى دستور داد دفتر ماليات را آوردند و تمام بدهكارىهايم را پاك كرد و نوشته‌اى كه گوياى عدم بدهكارى من بود ، به من داد . سپس دستور داد ، صندوق‌هاى پول را آوردند و همهء آن را با من تقسيم كرد . آن‌گاه به سراغ چهارپايانش رفت و شروع كرد يكى را به من بدهد و يكى را براى خودش بردارد . پس از آن نوبت به لباس‌هايش رسيد و آن‌ها را نيز تقسيم كرد . به همين ترتيب همهء اموالش را به طور مساوى با من تقسيم كرد و گفت : اى برادر ! آيا خوشحال شدى ؟ و من مىگفتم : آرى به خدا سوگند ! خوشحالى مرا به نهايت رساندى ! وقتى ايام حج فرارسيد ، با خود گفتم : با چيزى بهتر و محبوب‌تر نزد خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله از انجام حج و دعا در حق اين برادر و ديدار با سرورم و تشكر از او نزد امام و درخواست دعا از حضرت براى وى نمىتوانم نيكى و لطف اين برادر را جبران كنم . از اين رو آن سال به مكه رفتم ، و از مسير مدينه بازگشتم . در مدينه به ديدار سرور و مولايم امام صادق عليه السلام شتافتم . وقتى نزد امام عليه السلام رفتم ، آثار سرور و شادمانى را در چهرهء وى مشاهده كردم . امام عليه السلام به من فرمود : اى فلانى ميان تو و آن مرد چه اتفاق افتاد ؟ شروع كردم ماجراى خود را با حاكم شهرمان براى امام عليه السلام بازگو كنم . هر چه بازگو مىكردم ، چهرهء امام عليه السلام شكفته‌تر مىشد و آثار شادى در آن آشكار مىگرديد . سؤال كردم : اى سرورم ! آيا بخشش‌هاى وى به من - كه خداوند در همه كارها خوشحالش كند - شما را خوشحال كرد ؟