تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انقلاب مشروطيت ايران ( فارسي ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
بزرگى را مىخواهد بكند به مثل حاج ميرزا احمد آدمى ، نيت خود را بروز نمىدهد . س - شنيدم شما مكرر به بعضى از دوستان خودتان گفته بوديد كه من صدراعظم را خواهم كشت با صدراعظم چه عداوت داشتيد ؟ ج - خير اين مقالات دروغ است . بلى در اوايل امر كه سيد را اذيت و نفى بلد كردند خدشه‌اى برايش حاصل شده بود كه او سبب ابتلا و افتضاح و نفى او شد . ولى بعد در اسلامبول متواتر براى او ثابت شد كه صدراعظم دخيل اين كار نبوده و نايب السلطنه سبب شده بود من هم به خيال كشتن ايشان نبودم . س - در اين مدت كه شما از اسلامبول آمده در حضرت عبد العظيم منزل كرديد هيچ به شهر نيامديد ؟ ج - چرا يك‌مرتبه مستقيما به منزل حاج شيخ هادى نجم‌آبادى رفتم دو شب هم مهمان ايشان بودم از من پذيرائى كردند يك تومان هم خرجى از ايشان گرفته مجددا همان‌طورىكه مخفى به شهر آمده بودم به حضرت عبد العظيم مراجعت كردم . س - ديگر به شهر نيامديد و با كسى ملاقات نكرديد ؟ ج - خير ابدا به شهر نيامدم . س - پس پسرت را كجا ملاقات كردى ؟ ج - پيغام فرستادم پسرم را آوردند به حضرت عبد العظيم چند شب او را نگاه داشتم . س - همراه پسرت كى آمد به حضرت عبد العظيم ؟ ج - مادرش كه مدتى است مطلقه است پسرم را آورد و مراجعت كرد بعد از چند روزى بازآمد و پسرم را برگردانيد . س - شما از كجا در تمام اين شهر حاج شيخ هادى را انتخاب كرديد و به منزل او آمديد مگر سابقه و آشنائى اختصاصى به او داشتيد ؟ ج - اگر سابقهء اختصاصى نداشتم كه از من مهماندارى نمىكرد . حاج شيخ هادى كه به احدى اعتنائى ندارد تمام مردم را در كوچه روى خاك پذيرائى مىكند . س - مگر شيخ هادى با شما هم‌عقيده و هم‌خيال است ؟ ج - اگر هم‌عقيده و هم‌خيال نبود به منزلش نمىرفتم . س - پس يقين است از نيت خود در شهادت شاه به ايشان هم اظهارى كردى ؟