ج - نه و اللّه بلكه حضراتى كه آنجا بودند او را مذمت مىكردند كه نه به من سلام كرد و آشنايى با من مىكردند و نه حرفى زدند .
س - شيخ حسين پسردايى شيخ محمّد خودش مىگفت دو مجلس در ضمن با شما صحبت كرده بود .
ج - بلى راست است .
س - ملا حسين پسر ميرزا محمد على براى شما چه قسم خدمات كرده بود چون خودش مىگفت مدتى براى او خدمت كردم چيزى به من نداد .
ج - خدمتى نكرده بود سه عريضه و دو اعلان كه براى جراحى خودم نوشته بودم براى من نوشت .
دوائى كه سالك و كچلى را علاج مىكند مىدانستم اعلان كرده بودم .
س - آن روزى كه همين شيخ با شما به تفرج آمده بود كاهو و سركهشيره خورده بوديد در ضمن صحبت شما چه گفته بوديد كه او اين شعر را خوانده بود . « دنيا نيرزد آنكه پريشان كنى دلى ؟ »
ج - خيلى عجب است من به يك همچو ضعيفالعقلى بعضى صحبتها بكنم كه او به مناسبت يك شعرى خوانده باشد .
س - همان روز بعد از خوردن سركهشيره و كاهو كه مراجعت كرديد او مىگفت سه نفر به شما رسيدند يك سيد و يك آخوند و يك مكلا با شما كنار كشيدند به قدر سهربع ساعت نجوى مىكرديد بعد آنها رفتند و شما به منزلتان آمديد . حاج سيد جعفر هم مىگفت من درب خانه نشسته بودم ديدم كه آنها مىآيند برخاستم رفتم تو آن سه نفر كىها بودند ؟
ج - حاج ميرزا احمد كرمانى با يك سيدى كه هيچ نمىشناختم با صد دينار كه توى عمامهاش گذاشته بود سفر كردند رفتند .
س - كجا رفتند شما اطلاع داريد مىگويند به طرف همدان رفتند ؟
ج - خير . و اللّه من هيچ نمىدانم به كدام سمت رفتهاند همينقدر مىدانم سر دو راه استخاره كردند كه به كدام طرف بروند استخارهء ايشان به طرف بالاى كهريزك حركت كردن راه داد و رفتند .
س - از اين حركت متوكلا على اللّه آنها همچو معلوم مىشد كه از قصد شما چيزى دانستهاند و براى اينكه به آشنائى شما مسبوق بودهاند و از ترس اينكه مبادا شما حركتى بكنيد و آنها گرفتار بشوند رفتهاند ؟
ج - شبهه نباشد حاج ميرزا احمد را من آدم سفيهى مىدانم مثل من آدمى كه همچو حركت
انقلاب مشروطيت ايران ( فارسي ) — صفحة 87
مساهمون: ادوارد براون
ص٨٧