تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مشكاة الأنوار في غرر الأخبار (فارسى) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣
( 1 ) ( 1790 ) 7 - امام رضا عليه السّلام فرمود : سه گروه در روز قيامت نزديكترين مخلوقات به خداوند هستند تا حسابرسى تمام شود : مردى كه در حال قدرت غضبش او را وادار به ظلم كردن نسبت به زير دستان نكند ، و مردى كه بين دو نفر ميانجى شود و به اندازهء دانهء جوى از يكى بر عليه ديگر طرفدارى نكند ، و مردى كه حق را بگويد چه به سودش باشد چه به زيانش . ( 2 ) ( 1791 ) 8 - رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : مردانگى به نيروى جسمانى نيست ، بلكه جوانمرد آن است كه بتواند خشمش را فرو خورد . ( 3 ) ( 1792 ) 9 - مردى به ابو ذر ( رحمة اللَّه عليه ) گفت : تو همان كسى هستى كه فلانى از شهر تبعيدت كرد ، اگر آدم خوبى بودى تبعيدت نمىكرد ، گفت : اى برادر زاده ! جلوى روى من گردنه‌هاى صعب العبورى است كه اگر از آنها نجات پيدا كنم سخن تو به حالم ضررى ندارد ، و اگر نجات نيابم از آنچه در باره‌ام گفتى بدترم . ( 4 ) ( 1793 ) 10 - امام باقر عليه السّلام فرمود : سليمان بن داود گفت : هر آنچه را كه مردم دارند و يا ندارند نزد ما هست ، و هر آنچه را كه مردم مىدانند يا نمىدانند ما بدان آگاهيم ، ما چيزى بهتر از ترس از خدا در پنهان و آشكار نديديم ، و چيزى بهتر از ميانه روى در حال توانگرى و فقر و گفتن سخن حق چه در حالت رضا ، و چه در حالت خشم ، و خضوع و خشوع در برابر خداوند در هر حال ؛ نيست . ( 5 ) ( 1794 ) 11 - امام رضا عليه السّلام فرمود : خداى عزّ و جلّ به پيامبرى از پيامبرانش وحى فرمود : هنگامى كه صبح از خانه بيرون آمدى نخستين چيزى را كه با آن روبرو شدى بخور ، و دومين آن را مخفى بدار ، و سومى را قبول كن ، و چهارمى را نااميد نكن ، و از پنجمى بگريز . آن پيامبر هنگام صبح كه بيرون آمد با كوه بزرگ و سياهى روبرو شد ، ايستاد و گفت : پروردگارم به من فرمان داده كه اين را بخورم ، او سرگردان ماند ، سپس با خود گفت : پروردگارم مرا به كارى كه طاقتش را ندارم فرمان ندهد ، او به طرف كوه حركت كرد تا آن را بخورد ، هر چه به آن نزديكتر مىشد كوه كوچكتر مىگرديد ، تا وقتى كه به آن رسيد به اندازهء لقمه‌اى شده بود ، آن را خورد و بسيار خوشمزه يافت ، سپس به راه خود ادامه داد ، و در راه طشتى از طلا پيدا كرد ، و گفت : پروردگارم به من فرموده كه آن را پنهان سازم ، گودالى حفر كرد و پنهانش كرد و روى آن خاك ريخت ، سپس حركت كرد ، در اين هنگام متوجه شد كه آن طشت از زير خاك بيرون آمده ، با خود گفت : آنچه را پروردگارم فرمان داده بود انجام دادم ، بعد به راهش ادامه داد ، و ناگهان پرنده‌اى را مشاهده كرد كه بازى