به قتل مىرساند تا اينكه وارد كوفه مىشود - درحالىكه بيشتر جاهاى زمين از لوث وجود بىدينان پاك گشته است - آنجا را محل اقامت خود قرار مىدهد .
پس خبر ظهور مهدى عليه السّلام به سيّد حسنى و اصحابش مىرسد ، اصحاب به او مىگويند : اى فرزند پيغمبر ! اين كيست كه در قلمرو ما فرود آمده ؟ مىگويد : بياييد برويم ببينيم كه كيست - در صورتىكه به خدا قسم سيّد حسنى مىداند او مهدى است و بدين جهت اين سخن را مىگويد كه به يارانش آن حضرت را بشناساند -
پس حسنى بيرون مىآيد تا اينكه به مهدى عليه السّلام مىرسد ، آنگاه مىگويد : اگر تو مهدى آل محمّد عليهم السّلام هستى ، پس كو عصاى جدّت پيغمبر و انگشتر و جامه و زره ( فاضل ) آن حضرت ؟ و عمامهء ( سحاب ) و اسب ( يربوع ) و شتر ( غضباء ) و قاطر ( دلدل ) و الاغ ( يعفور ) و اسب اصيل رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله ( براق ) و مصحف امير مؤمنان عليه السّلام . اينها كجاست ؟
پس آن جناب تمام اينها را به او نشان مىدهد ، آنگاه عصاى پيغمبر را مىگيرد و در سنگ سختى مىكارد ، فورى برگ مىدهد . منظورش از اين كار آن است كه بزرگوارى و فضيلت مهدى عليه السّلام را به اصحاب خود بنماياند تا با آن حضرت عليه السّلام بيعت كنند .
سپس سيد حسنى عرضه مىدارد : اللّه اكبر ، اى فرزند پيغمبر ! دستت را بده تا با شما بيعت كنيم . مهدى عليه السّلام دستش را دراز مىكند ، سيّد حسنى و اصحابش بيعت مىنمايند ، مگر چهل هزار نفر صاحبان مصاحف ( - قرآنهاى مكتوب ) كه به زيديه معروفند كه از بيعت كردن سر باز مىزنند و مىگويند : اين كار يك سحر بزرگ است .
با اين سخن دو لشكر باهم گلاويز مىشوند ، مهدى عليه السّلام به طرف طائفهء منحرف آمده و آنها را نصيحت و به پيروى خودش دعوت مىكند ، ولى آنها بر كفر و طغيان خود مىافزايند ، و آن حضرت دستور به كشتن آنها مىدهد ، پس همه را از دم شمشير مىگذرانند .
سپس مهدى عليه السّلام به اصحاب خود مىگويد : قرآنهاى آنان را نگيريد ، بگذاريد مايهء حسرتشان گردد ، همانگونه كه آن را تبديل كرده و تغيير داده و تحريف نموده بودند و مطابق آن عمل نكردند . « 1 »
اخبار در اينباره بسيار است كه بعضى از آنها در بحث ( قتل كافرين ) خواهد آمد ، ان شاء اللّه تعالى .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار : 53 / 15 .