و آنچه بر جنس واجب يا ممتنع باشد ، بر همهء انواع تحت آن ممتنع يا واجب خواهد بود .
حال گوييم : اگر واجبالوجود تحت مقولهء جوهر درآيد در ذات او جهت امكانى لازم مىآيد ، زيرا جنس جوهر او از طريق انواع جوهريهء ممكن ، داراى صفت امكان شده و او نيز در تحت جنس ممكن ، ممكن خواهد بود نه واجب ، و فرض ما واجب بودن ذات اوست . و چون ماهيت مفروض او محال است تحت مقولهء جوهر واقع شود ، نيز محال است كه ذات واجب متعال داراى ماهيت باشد و اين مطلوب ماست .
از آنچه گذشت روشن شد كه ضرورت و وجوب هستى در ذات واجب متعال ، ازلى است و از عين ذات او كه صرف وجود است و داراى ماهيتى نيست ، صفت ضرورت و وجوب او را انتزاع مىكنيم .
فصل چهارم : ذات واجب متعال بسيط است و مركب از اجزاء خارجى يا ذهنى نيست
چنانكه گفته شد ، واجب متعال داراى ماهيتى نيست و بنابراين حدّى براى وى متصور نيست و چون حد ندارد اجزاء حدّى ، يعنى جنس و فصل ، ندارد و چيزى كه جنس و فصل ندارد اجزاء خارجى ، يعنى ماده و صورت خارجى ندارد ، زيرا ماده همان جنس به شرط لا و صورت همان فصل به شرط لا است .
همچنين ، اجزاء ذهنى يعنى ماده و صورت عقلى كه جنس و فصل مأخوذ به شرط لا در ماهيات بسيط خارجى ، مانند اعراض است ، نيز در مورد ذات واجب قابل تصور نيست .
خلاصه آنكه نه اجزاء حدى - جنس و فصل - و نه اجزاء خارجى - ماده و صورت -