مىكشيد ، اهانتهاى زشتى روا مىداشت و هر سپاهى را كه به سويش گسيل مىشد تارومار مىكرد .
از اين رهگذر ، مقتدر بارديگر لشكر جرّارى متشكّل از سىهزار رزمنده ، به فرماندهى « يوسف بن ابىالسّاج » به سوى ابوطاهر گسيل داشت . هنگامى كه يوسف بن ابى السّاج به گروه ابوطاهر نزديك شد ، پيكى به سويش فرستاد و با گوشزد كردن فزونى نفراتش او را به اطاعت از خليفه فراخواند .
ابو طاهر به اين توصيهها و هشدارها وقعى ننهاد و به فرستادهء يوسف گفت :
« به يوسف بگو : فردا او را دستگير خواهم كرد و با اين سگ به يك طناب خواهم بست ! »
اين را گفت و به سگى كه در مدخل چادر به ميخ بسته شده بود اشارت نمود و فرستادهء يوسف را از پيش خود راند .
روز بعد ، همانگونه كه گفته بود ، يوسفبنابىالسّاج را با گروهى از همراهانش دستگير كرد و به بند كشيد .
ابوطاهر پس از پيروزى در اين نبرد ، با سيصد تن از قرمطىها ، از نهر فرات گذشت و شهر « انبار » متّصل به دارالخلافهء بغداد را به زور تصرّف كرد و دو لشكر ارسالى از بغداد را تارومار ساخت . آنگاه يوسف و همراهانش را كه در اسارتش بودند ، از لبهء شمشير گذراند ، تا دلهاى پريشان اهالى انبار را بيش از پيش دچار وحشت و اضطراب نمايد .
او براى هر يك از اهالى انبار سالانه يك طلا خراج تعيين كرد و آنگاه بر نواحى مباركهء سرزمين حجاز تسلّط يافت و به سوى مكّهء معظّمه هجوم برد . وقتى پاى به مسجد الحرام گذارد ، زمين آن را با خون سىهزار انسان بىگناه رنگين ساخت . در حالىكه بسيارى از آنها جامهء احرام به تن داشتند ! و
تاريخ الوهابيين ( تاريخ وهابيان ) ( فارسى ) — صفحة 19
مساهمون: مهدى پور
ص١٩