تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
و آن عبارت است از تالارهاى ساده اما سودمند ، كلاسهاى ساده و پاكيزه ، موزه‌اى كوچك ، كتابخانه و اتاقهاى كار . بالاخره بايد از درمانگاه و داروخانهء رايگانى نام برد كه زير نظر دكتر كاكرن اداره مىشود . مهمان‌نوازى هيئت انگليسى از من فرصتى به دستم داد تا بتوانم دربارهء ايشان نيز داورى كنم و كارهاى نيكويشان را بستايم ، و همين سخن را بايد دربارهء فرقه‌هاى مسيحى ديگر ، و محيط مربوط به كار و كوشش آنان بگويم . ايشان به قيمت فداكاريهاى فراوان شخصى و حتى به بهاى جان خود فريضه‌اى را ادا مىكنند كه به آنان حكم كرده است كه كلمات انجيل را بر همهء ملتها بخوانند . از همهء دوستان عضو هيئت ، كه در مدت اقامت من در اروميه محبت بسيار در حق من كرده‌اند ، سپاسگزارم و خود را رهين منت آنان مىدانم . هنگامى كه بر اسب سوار شدم تا خود را به كاروانى كه بار مرا مىكشيد برسانم ، سخت تنگدل بودم . اين كاروان را شهباز « چاروادار » و صفر نوكر باوفاى من ، چند تن خدمتكار و دو نگهبان كه مجد السلطنه حاكم اروميه براى حفظ جان من در راه گماشته بود ، هدايت مىكردند . شهباز و صفر به خوبى در پشت زين جاى گرفته‌بودند . اما اسب صفر شبيه يابوى لاغر و مردنى كشيشى بود كه وصف آن در « داستانهاى كنتربرى « 1 » » آمده است . اسبى كه شهباز بر آن سوار بود داراى نازبالش بود يعنى « زين » او عبارت از تشك سنگينى بود كه آن را با كاه انباشته بودند . چنين به نظر مىرسيد كه اين اسب بيشتر كاه و جو خورده است . اما عادتى عجيب و غريب و غير طبيعى داشت و آن اينكه گاهگاهى دست چپش را از مفصل بيرون مىآورد ، و چند قدمى لنگ‌لنگان مىرفت ، تا اينكه مىايستاد يا بر زمين نقش مىبست ، مگر اينكه در اين اثنا بخت يارى مىكرد و مفصل دستش جا مىافتاد . يابوى باركش ما اسب نر درشت قوى هيكلى بود به رنگ خاكسترى متمايل به كبود ، و از اين‌رو آن را « كبود » مىخوانديم . مركب من اسبى كوچك اما خوب بود و به همين سبب به شوخى رخش لقبش داده بوديم كه نام اسب مشهور رستم است ، و اين كار بيشتر مايهء تفريح ايرانيانى شده بود كه اين اسم را مىشنيدند . وقتى كه همه‌چيز آماده گشت علامت داده شد ، و موكب سوارهء ما سفر دوازده روزهء خود را به سوى همدان آغاز كرد .
هامش
( 1 ) .Canterbury Tales