برانگيخت . گفت چنان كه مىبينى برهنه گرد جهان مىگردم و بيشتر جاهاى آن را ديدهام و با اين همه چيزى نيافتهام كه خوشايند من باشد ازاينرو عزم جزم كردهام كه يكباره ترك دنيا گويم .
از ماردين بيرون آمديم و پس از شش روز سفر به شهرى ازان سلطان حسن بيگ رسيديم به نام حصن كيف « 1 » . نرسيده به شهر در سمت راست در بدنهء تپهاى كوچك تعدادى زاغه در دل تپه كندهاند . در سمت چپ ، تپهء ديگرى هست كه شهر را بر فراز آن ساختهاند . در دامنهء اين تپه غارهاى فراوان ديده مىشود كه مردمانى در آن بسرمىبرند . آن غارها در آن سمت تپه بيشمار است و همه از سطح زمين بهقدر كافى ارتفاع دارد و داراى كوچهها و راههايى است كه به مساكن زاغهنشينان منتهى مىشود و ارتفاع پارهاى از اين زاغهها از كف زمين سيصد قدم است چنان كه مردم و گله چون از آن كوچهها مىگذرند پندارى كه در هوا راه مىروند ، از بس آن غارها و راهها بلند است . از اين راه كه بگذرى و به دست چپ بپيچى وارد شهرى مىشوى كه در آنجا بازرگانان قماش و ديگر مردمان بسر مىبرند ، و شهر در حكم شارع عام بزرگى است . محيط شهر و حومهء آن يك ميل و نيم است و بسيارى خانههاى زيبا و چند مسجد در داخل آن ديده مىشود . در بيرون شهر از رود زيباى ژرفى « 2 » مىگذرى كه پهنايش سيصد قدم است و بر آن پل بزرگ چوبينى زدهاند كه تنها به وزن خود تكيه و بر نوك الوار ديگرى قرار دارد كه در آب فروبردهاند زيرا رود از بس عميق است هيچ شىء واحد يكپارچه به انتهاى آن نمىرسد .
پس از عبور از اين رشتهكوهها از ميان كشتزارها و روستاهاى پر از تل و تپه كه نه چندان بلند بود و نه چندان سختگذار راه پيموديم و پس از تقريبا دو روز سفر به سوى مشرق به شهرى رسيديم كه سعرت « 3 » خوانده مىشود كه به شكل مثلث ساختهاند . در يك جانب آن دژى بسيار مستحكم ديده مىشود با بسيارى برجهاى
هامش
( 1 ) . در متنAsanchifكه همان حصن كيف است . ر . ك . : ص . 335 . - م .
( 2 ) . راموزيو مىنويسد : « به نام شطSe ? tكه در سابق دجله خوانده مىشد . »
( 3 ) . در متنSairtو در حاشيه « سعرت كه به مسافت سى ليگLeagueاز دياربكر قرار دارد » . [ هر ليگ برابر با سه ميل است ] .